زندگی معجزهای بود سبز و مهربان، آسمان ساکن بود و بیابر، خورشید میدرخشید و در مرکز این دنیا خوابگاه دوطبقهای بود که من روی راهروِ طولانیاش با ماسک گاز سینهخیز میرفتم. این اتفاقات همزمان هم خیلی طبیعی بود و هم دردناک و پوچ. زیر صورت دومم گریه کردم و خوشحال بودم که اشکهایم از رهبران گروه و چشمهایی که از لای در سرک میکشیدند تا شکوه و شرمم را ببینند پنهان است.