حقیقت این بود که هانری تازگیها به امید دلربایی گاهگاهی دنبال سورین افتاده بود.
همین که روبو و ژاک به درِ خانه رسیدند روبو بر سر زنش داد کشید که:
ــ برای چی این یارو باز آمده بود اینجا؟ تو که میدانی من از این مرتیکه هیچ خوشم نمیآید!
ــ اما آخر فقط برای الگوی سوزن دوزی آمده بود، عزیزم.
ــ سوزندوزی! من معنی این سوزندوزی را بهش میفهمانم! خیال میکنی من اینقدر خِنگم که نمیفهمم این یارو دارد اینجا موس موس میکند؟ دارم بهت میگویم که فقط مواظب باش!