جملات زیبای کتاب دیکته و زاویه | طاقچه
تصویر جلد کتاب دیکته و زاویهsubscriptionAvailable

کتاب دیکته و زاویه

نوع کتاب
۴.۴ امتیاز(از ۲۳ رأی)
پدیدآورندگان: 
غلامحسین ساعدی
انتشارات: 
انتشارات نگاه

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
علی دائمی
۸
معلم: من آنچه را می‌گويم تو بايد بنويسی. محصل: من آنچه را که اعتقاد ندارم نمی‌نويسم.
Amir Roghani
۵
پيرزن: دلم براتون می‌سوزه. شماها هميشه دست و پا می‌زنين، می‌خوايين کاری بکنين، ولی نمی‌تونين. به خودتون می‌پيچين، يقه همديگرو می‌گيرين، به سر و کله هم می‌زنين. دلم براتون می‌سوزه. شماها حرف می‌زنين، و فقط برای همديگه حرف می‌زنين. يک چيز سنگين رو همه‌تونه. شماها خلاصی ندارين، زورتون به کسی نمی‌رسه. دست‌های بسته، و دورتادور سيم خاردار. دلم براتون می‌سوزه. دلم خيلی براتون می‌سوزه.
kazem1
۴
فيلسوف: شماها چرا متوجه نيستين؟ وقت داره تلف می‌شه. همه: (خوشحال) چه خوب! چه خوب! چه خوب! فيلسوف: تأسف داره آقايون، تأسف داره. مرد سبيل‌دار: تأسف نداره آقا، تأسف نداره. فيلسوف: وقت چيز باارزشيه. مرد سبيل‌دار: وقت چيز مزخرفيه. فيلسوف: وقت را نبايد تلف کرد. مرد سبيل‌دار: بايد تلف کرد. فيلسوف: نبايد کرد. مرد سبيل‌دار: بايد کرد. فيلسوف: وقت طلاست. مرد سبيل‌دار: وقت هواست. فيلسوف: وقت جواهره. مرد سبيل‌دار: وقت آبه. فيلسوف: وقت عزيز است، نبايد تلف کرد. مرد سبيل‌دار: وقت خربزه است، بايد خورد و عرق کرد.
sayehtalks
۴
پيرزن: تو شعورت نمی‌رسه که اين چيزارو بفهمی. فيلسوف: تو خودت نمی‌فهمی؟ می‌دونی مؤمن يعنی کی؟ پيرزن: يعنی پفيوزی مثل تو که يه زنجيرو بچسبه و ديگه رها نکنه.
kazem1
۳
مرد عينکی: (به شاعر.) چه کارش داری؟ شاعر: برای چی عکس منو گرفت؟ مرد عينکی: خوب کرد، خيلی هم کار خوبی کرد. شاعر: من دلم نمی‌خواد عکس منو بگيره. مرد عينکی: می‌خواستی نری اون بالا. شاعر: من اين حقو دارم. مرد عينکی: اينم اون حقو داره. شاعر: به چه دليل؟ مرد عينکی: وقتی يکی می‌ره اون بالا، می‌شه بهش اعتراض کرد، فحش داد، يا براش کف زد و تشويقش کرد و ماچش کرد و يا عکسشو گرفت.
sayehtalks
۳
محصل: نه‌خير، اميد تنها راه‌نجات من نيست. معلم: است. محصل: نه‌خير، نيست. معلم: است. محصل: نيست.
setimodr25
۲
حوصله کن، تحمل داشته باش، هميشه که نبايد دنبال سير کردن شکم رفت، به هرحال آدمی به غذای روحی هم احتياج داره.
کتاب‌ها مرا صدا می‌زنند...
۲
اينا نمی‌خوان کسی روشن بشه، خوب بفهمه، خوب فکر کنه، اينا شرف ندارن، آبرو ندارن، حيثيت ندارن ...
کتاب‌ها مرا صدا می‌زنند...
۲
فيلسوف: تو خودت نمی‌فهمی؟ می‌دونی مؤمن يعنی کی؟ پيرزن: يعنی پفيوزی مثل تو که يه زنجيرو بچسبه و ديگه رها نکنه.
سپیده اسکندری
۱
من آنچه را که اعتقاد ندارم نمی‌نويسم.
setimodr25
۱
کاينات آن‌چنان وسيع و گسترده‌س که هيچ‌کدام از ماها بال پشه‌ای هم نيستيم. شماها مرگ يادتون رفته.
setimodr25
۱
چرا از من می‌ترسين؟ (کليشه‌وار) آيا می‌ترسيد که وجدان خفته شما رو بيدار کنم؟
ashkan
۰
شاگرد اول‌ها شليک می‌کنند. دود زياد. محصل پای تخته‌سياه می‌افتد و به خود می‌غلتد.
کاربر ۷۴۰۴۳۹۳
۰
معلم: من است. (تکرار می‌کند.) من است. محصل فکر می‌کند. من... م... ن... ا... س... ت... من است. محصل: من است؟ معلم: بله، من است، تنها راه نجات من است. صداها: من است، من است، خيلی راحته، خيلی آسونه، بنويس، من است. ناظم: (از گوشه ديگر پيدا می‌شود.) من است. (خيلی محکم و کليشه‌وار.) اميد تنها راه نجات من است. از طرف ديگر صحنه خارج می‌شود. محصل: نه‌خير، همچو چيزی نيست. من نمی‌تونم
zima blue
۰
پيرزن: دلم براتون می‌سوزه. شماها هميشه دست و پا می‌زنين، می‌خوايين کاری بکنين، ولی نمی‌تونين. به خودتون می‌پيچين، يقه همديگرو می‌گيرين، به سر و کله هم می‌زنين. دلم براتون می‌سوزه. شماها حرف می‌زنين، و فقط برای همديگه حرف می‌زنين. يک چيز سنگين رو همه‌تونه. شماها خلاصی ندارين، زورتون به کسی نمی‌رسه. دست‌های بسته، و دورتادور سيم خاردار. دلم براتون می‌سوزه. دلم خيلی براتون می‌سوزه.
ولگا
۰
مطيع که شدی ديگر به چشم احتياجی نيست. از چشم می‌شود صرف‌نظر کرد. و حتی چشم‌بسته راه رفت. بله، چشم‌بسته بهتر می‌شود اطاعت کرد.
ولگا
۰
معلمدوم: ما محصل مطيع لازم داريم.
ولگا
۰
مدير جوائز به شاگرد اول جلويی يک تفنگ می‌دهد. شاگرد اول عقب‌گرد می‌کند و در انتهای صف قرار می‌گيرد. مدير جوائز به شاگرد اول دومی يک تفنگ می‌دهد، شاگرد اول دومی در وسط صف قرار می‌گيرد. مدير جوائز به شاگرد اول سومی يک تفنگ می‌دهد. شاگرد اول سوم در انتهای صف قرار می‌گيرد. شاگرد اول‌ها پشت به تماشاچيان و رو به محصل دارند. صدای زنگ بلند می‌شود. شاگرد اول‌ها آماده می‌شوند، صدای زنگ. شاگرد اول‌ها صف می‌بندند. صدای زنگ. شاگرد اول‌ها زانو می‌زنند. صدای زنگ. شاگرد اول‌ها شليک می‌کنند. دود زياد. محصل پای تخته‌سياه می‌افتد و به خود می‌غلتد.
Yasaman
۰
معلم: من آنچه را می‌گويم تو بايد بنويسی. محصل: من آنچه را که اعتقاد ندارم نمی‌نويسم.