
بریدههایی از کتاب آشفته حالان بیدار بخت
۳٫۷
(۲۲)
«اما شرابخوراش دو دستهن. یه دسته شرابو با کباب میخورن و یه دسته که کباب ندارن، شرابو با شراب میخورن. یعنی پولداراش اول شراب میخوردن و بعد کباب، و پولنداراش اول شراب میخورن و بعدم شراب. نتیجه اینکه پول ندارا دو برابر پولدارا خوشن.»
تازه به دوران رسیده
گفته بود تنهاست، در دنیا کسی را ندارد و از این بابت ککش هم نمیگزد
محسن سفیدگر
من در عالم مستی هم میفهمم چی میگم. ولی تو در عالم هوشیاری در خواب بودی.
kazem
گاهی مردن، خود شعری زیباست.
kazem
این دو لازم و ملزوم یکدیگرند. یعنی گلفروشی و مردهشوری. هرچه کاروبار مردهشور بالا بگیرد، گلفروش، نیز زندگی خوبی خواهد داشت.
م.ظ.دهدزی
وقتی کسی وجود خارجی ندارد، تهمت زدن به او هم گناه حساب نمیشود
kazem
اگر سیگار همدیگر را آتش نزنیم پس چه خاکی بر سر بریزیم؟
khorasani
و فکر میکند که از حالا به بعد دیگر نباید شعر بنویسد و بهتر این است که بمیرد، گاهی مردن، خود شعری زیباست.
khorasani
آنچه بهتر است حال توست و آنچه زیباست رگههای امیدیست که دارد در ذهن آشفته تو تنیده میشود.
م.ظ.دهدزی
بیماری، بیماری نه، آشفتگی وحشتناک روحی، نه رابرت را، که هر آدمی را به بازیهای غریبی وامیدارد.
تازه به دوران رسیده
تهدیدهای زنانه همیشه صورت تلطیفشدهای دارد
م.ظ.دهدزی
همهچی فراموش میشه. دنیا یه فراموشخانه است. فراموشخانه که میگن همین دنیای ماست.
زهرآ
هیچ یک از آن سه مردهشور در طول سالهای متمادی زندگی هیچوقت گلخند عشق را ندیدهاند، و نه دربارهاش چیزی شنیدهاند.
آخر متولیان مرگ را با عشق، بله با عشق چهکار؟
گلهای زیبای قبرستان نیز برای آنها جزء ابزار و اسباب کفن و دفن است. گلفروشی نیز به این دلیل باید وجود داشته باشد که مؤسسات کفن و دفن وجود دارند. این دو لازم و ملزوم یکدیگرند. یعنی گلفروشی و مردهشوری. هرچه کاروبار مردهشور بالا بگیرد، گلفروش، نیز زندگی خوبی خواهد داشت.
khorasani
از سالها پیش، برای فرامرز رضوی روشن شده بود که هرچه سنش بالا برود، دوستان مجردش کم و کمتر خواهد شد. و چنین هم شده بود، حال که بر گردهی پنجاه و خردهای سال سوار بود، از اطرافیانش کسی را نمیشناخت که مثل او تک و تنها و یالقوز و یوخلا و به قول دیگران بیسروسامان باشد.
sayehtalks
اما از همهکس که نمیشود برید. به هر حال دوستان، بهخصوص دوستانی که عمری را با آنها گذراندهای، هر کدام ارزش و اعتباری دارند، هر کدام رنگ و بویی دارند، و با هر کدام به یک صورت میشود بده و بستان روحی و فکری داشت. تازه دوستان هم که نمیتوانند به خاطر او خانوادهی خود را از هم بپاشند. زن و بچه را رها کنند که چی بشود؟ بتوانند شب و روز را با او دمساز و همکاسه بشوند. پس راهحل این مشکل مزخرف کجاست؟ اندکی مماشات، اندکی تحمل، اندکی دندان روی جگر گذاشتن، و زندگی اصلی تو که این نیست.
sayehtalks
اندکی مماشات، اندکی تحمل، اندکی دندان روی جگر گذاشتن، و زندگی اصلی تو که این نیست. اینها حاشیهی زندگی است، باید کار کرد، نفس کشید، راه رفت، راه خود را رفت و از آنچه که زیاده از حد آزار میدهد، تا حد امکان فاصله گرفت، هرچند که با چنین برنامهای تعداد دوستان کم و کمتر خواهد شد، اما اشکالی ندارد. تنهایی را خود قبول کردهای. مگر قبول نکردهای که یک روزی خبری از تو نخواهد شد و بعد بوی گند خانهات باعث خواهد شد که در را بشکنند و جنازهی بادکرده و گندیدهات را که حجم اتاق را پر کرده، پیدا کنند و چند سطلی آهک رویت بپاشند تا جمع و جورت بکنند؟
sayehtalks
اسکندر پرسید: پسر، چه خواب عجیبی بود.
سمندر جواب داد: تو هنوز کابوس را خواب میگی؟
اسکندر پرسید: پس تو هم همهی آنها را دیدی؟
سمندر گفت: مگر تو همه را دیدی، من مقدار کمش را دیدم، ولی صداها را خوب میشنیدم.
safa
رابرت ساکت شده بود و دیگر فکر نمیکرد. شارلوت را نگاه نمیکرد. فکر میکرد آدمیزاد همیشه با خیال زندگی میکند، با خیال بازی میکند، عاشق خیال است، آدمی، تفالهای بیش نیست.
safa
مارمولک دم میجنباند: «عزیز من مواظب خودت باش.»
safa
و فکر میکند که از حالا به بعد دیگر نباید شعر بنویسد و بهتر این است که بمیرد، گاهی مردن، خود شعری زیباست.
safa
همهچی فراموش میشه. دنیا یه فراموشخانه است. فراموشخانه که میگن همین دنیای ماست. بله فراموش میشه.
safa
در حیاط خلوت ذهن زری خانم، صدای پرندههایی شنیده میشد که مداوم تکرار میکردند:
موسی کو تقی؟
موسی کو تقی؟
safa
من بلد نیستم عصبانی بشم، من به همهچیز عادت دارم. ولی خب دیگه، هرچی اندازهای داره مگه نه؟
کتابها مرا صدا میزنند...
گاهی مردن، خود شعری زیباست.
کتابها مرا صدا میزنند...
روزگاریه که دیگه آدم نمیتونه چشم و گوش بسته از کنار همهچی رد بشه.
کتابها مرا صدا میزنند...
اما اشکالی ندارد. تنهایی را خود قبول کردهای. مگر قبول نکردهای که یک روزی خبری از تو نخواهد شد و بعد بوی گند خانهات باعث خواهد شد که در را بشکنند و جنازهی بادکرده و گندیدهات را که حجم اتاق را پر کرده، پیدا کنند و چند سطلی آهک رویت بپاشند تا جمع و جورت بکنند؟
کتابها مرا صدا میزنند...
دنیای بدون کتاب. دنیای بیکتاب نه تنها دنیای بیخطری است، که مثل ننو میماند. میتوان راحت دراز شد و سوت زد و تاب خورد و دهندره کرد
yalda👩🏻💻📚
باز کلهشقی کرده، به سرش زده، خواسته با قدرت کور حکومت، سینه به سینه بایستد. و یک چنین شجاعتی را، خریت، دیوانگی، بلاهت، حماقت محض، حتا بیتجربگی و خودکشی نامیدند.
sayehtalks
وقتی گفتند که با جان و زندگی یک انسان بازی شده است، تأسف فراوانی شنیدند و حتا گفتند ممکن است این کار، کار مأمورین حکومتی باشد. غافل از اینکه حکومتها برای گیر آوردن یکی، دوختن پاپوش حتا برای آدمهای بسیار معتبر، هیچوقت حاضر به چنین سرمایهگذاریها نیستند. حقوق روزانهی مأمورین جلب و زندانبانها، هزینهی حمل و نقل و دستگیری متهم و سابیده شدن باتومها و دستبندهای فلزی، حداکثر هزینهای است که در این موارد میتوانند صرف کنند.
sayehtalks
کلهی کممو، صورت کشیده و استخوانی، و چشمهایی که پلکهای پایینش هر کدام توبرهوار آویزان است و گردن دراز و با رگهای بیرونزده. و سیب آدمی که انگار پوست را شکافته و کلوخ درشتی را در گردن جا گذاشتهاند و بدتر از همه، اطلاعاتی که قبلاً مهمانها کسب کرده بودند، او یک روزنامهنویس است. با سیاست سروکار دارد، میداند که چی به چیه. و گاه پچپچ خانمی که در گوش خانم بغلدستیش میگفته که نکنه کمونیست باشه و در جواب: من هم شنیدهام.
sayehtalks
حجم
۱۹۶٫۹ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۸۸
تعداد صفحهها
۲۷۲ صفحه
حجم
۱۹۶٫۹ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۸۸
تعداد صفحهها
۲۷۲ صفحه
قیمت:
۳۷,۰۰۰
تومان