جملات زیبا از متن کتاب شب‌نشینی باشکوه | طاقچه
با کد تخفیف OFF30 اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۳۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
تصویر جلد کتاب شب‌نشینی باشکوهsubscriptionAvailable

کتاب شب‌نشینی باشکوه

۳.۷(از ۱۴ رأی)
نوع کتاب

قیمت:

۱۱۰,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید با کد OFF30ic-copy

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

همه بی‌حوصله و عصبی بودند. همه سردرد داشتند
کتاب‌ها مرا صدا می‌زنند...
۶
آینده، آینده! آینده دیگه چه کثافتیه؟ برای من و تو و امثال ما، آینده‌ای وجود نداره. از حالا همه چی برای ما روشنه. دوران پرافتخار بازنشستگی و بعد یک بیماری بسیار کاری، بعد یک تابوت و چند سنگ لحد. متوجهی آقای پناهی. کمتر از این آینده‌ی قلابی و بوگندو حرف بزن.
عباس
۲
مراجعین با مهربانی باید از سر وا شوند.
Melika Ghorbani
۲
در چنین وضعی تو به چه حقی امید و خوشبینی را به من تبلیغ می‌کنی؟
kimeow
۲
اما آقای حسنی به روشنایی احتیاج نداشت. آقای حسنی همیشه در تاریکی لولیده بود، آقای حسنی از تاریکی خوشش می‌آمد، در تاریکی راحت‌تر بود. در تاریکی آسان‌تر می‌دید.
Arman ekhlaspour
۱
- همه‌چی خوبه. تمام دنیا بسیار زیبا و عالی‌ست. - جدی می‌فرمایید؟ - بله قربان، بدون عینک، تماشای این ظلمت‌کده، چه لذتی دارد.
nazanin
۱
شاید زمین وقتی کوچک شد، آدم‌ها هم آن‌چنان ریزتر شوند که اصلاً به چشم دیده نشوند. و آن‌ها از کجا بدانند که کوچک شده‌اند، زمین‌شان کوچک شده، دارد ناپدید می‌شود؟ و در چنین وضعی تو به چه حقی امید و خوشبینی را به من تبلیغ می‌کنی؟ بله؟
کاربر نیوشک
۱
کلاس چهارم معلم نداشت، ناظم یکی از محصلین کلاس ششم را که دیلاق و چارشانه بود، آورده و سر کلاس مواظب بچه‌ها گذاشته بود.
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
۱
روی دیوار عکس‌های شاگر اول‌های قبل را زده بودند، همه‌ی آن‌ها زردنبو، توسری خورده و خسته بودند و به نظر می‌رسید که در لباس اونیفورم خفه می‌شوند.
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
۱
درس و معلومات هم دردی را دوا نمی‌کند، برایش توضیح دهید آینده‌ی روشنی هم وجود ندارد، تداوم و تکرار است که آدمی را آماده می‌سازد. و برای این آمادگی تنها تحمل لازم است. و تحمل تنها وسیله‌ای است که پدر همه‌چیز را درمی‌آورد، و گاهی حتی پدرم آدم متحمل را
Arman ekhlaspour
۰
روی دیوار عکس‌های شاگر اول‌های قبل را زده بودند، همه‌ی آن‌ها زردنبو، توسری خورده و خسته بودند و به نظر می‌رسید که در لباس اونیفورم خفه می‌شوند.
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
۰
هوا تیره و گرفته بود و بوی باران شنیده می‌شد.
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
۰
با قدم‌های بلند، در حالی که خود را از حاشیه‌ی دیوار جلو می‌کشید، وارد بازارچه شد.
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
۰
یک لحظه حس کردم دیگران نیستند که مرا فراموش کرده‌اند، این خود من هستم که خود را از یاد برده‌ام.
fateme1ghaderi
۰