جملات زیبای کتاب شب‌نشینی باشکوه | طاقچه
تصویر جلد کتاب شب‌نشینی باشکوهsubscriptionAvailable

کتاب شب‌نشینی باشکوه

نوع کتاب
۳.۶ امتیاز(از ۱۳ رأی)
پدیدآورندگان: 
غلامحسین ساعدی
انتشارات: 
انتشارات نگاه

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
کتاب‌ها مرا صدا می‌زنند...
۵
همه بی‌حوصله و عصبی بودند. همه سردرد داشتند
kimeow
۲
در چنین وضعی تو به چه حقی امید و خوشبینی را به من تبلیغ می‌کنی؟
Arman ekhlaspour
۱
اما آقای حسنی به روشنایی احتیاج نداشت. آقای حسنی همیشه در تاریکی لولیده بود، آقای حسنی از تاریکی خوشش می‌آمد، در تاریکی راحت‌تر بود. در تاریکی آسان‌تر می‌دید.
nazanin
۱
- همه‌چی خوبه. تمام دنیا بسیار زیبا و عالی‌ست. - جدی می‌فرمایید؟ - بله قربان، بدون عینک، تماشای این ظلمت‌کده، چه لذتی دارد.
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
۱
روی دیوار عکس‌های شاگر اول‌های قبل را زده بودند، همه‌ی آن‌ها زردنبو، توسری خورده و خسته بودند و به نظر می‌رسید که در لباس اونیفورم خفه می‌شوند.
Melika Ghorbani
۱
مراجعین با مهربانی باید از سر وا شوند.
Arman ekhlaspour
۰
درس و معلومات هم دردی را دوا نمی‌کند، برایش توضیح دهید آینده‌ی روشنی هم وجود ندارد، تداوم و تکرار است که آدمی را آماده می‌سازد. و برای این آمادگی تنها تحمل لازم است. و تحمل تنها وسیله‌ای است که پدر همه‌چیز را درمی‌آورد، و گاهی حتی پدرم آدم متحمل را
عباس
۰
آینده، آینده! آینده دیگه چه کثافتیه؟ برای من و تو و امثال ما، آینده‌ای وجود نداره. از حالا همه چی برای ما روشنه. دوران پرافتخار بازنشستگی و بعد یک بیماری بسیار کاری، بعد یک تابوت و چند سنگ لحد. متوجهی آقای پناهی. کمتر از این آینده‌ی قلابی و بوگندو حرف بزن.
کاربر نیوشک
۰
شاید زمین وقتی کوچک شد، آدم‌ها هم آن‌چنان ریزتر شوند که اصلاً به چشم دیده نشوند. و آن‌ها از کجا بدانند که کوچک شده‌اند، زمین‌شان کوچک شده، دارد ناپدید می‌شود؟ و در چنین وضعی تو به چه حقی امید و خوشبینی را به من تبلیغ می‌کنی؟ بله؟
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
۰
کلاس چهارم معلم نداشت، ناظم یکی از محصلین کلاس ششم را که دیلاق و چارشانه بود، آورده و سر کلاس مواظب بچه‌ها گذاشته بود.
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
۰
روی دیوار عکس‌های شاگر اول‌های قبل را زده بودند، همه‌ی آن‌ها زردنبو، توسری خورده و خسته بودند و به نظر می‌رسید که در لباس اونیفورم خفه می‌شوند.
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
۰
هوا تیره و گرفته بود و بوی باران شنیده می‌شد.
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
۰
با قدم‌های بلند، در حالی که خود را از حاشیه‌ی دیوار جلو می‌کشید، وارد بازارچه شد.
fateme1ghaderi
۰
یک لحظه حس کردم دیگران نیستند که مرا فراموش کرده‌اند، این خود من هستم که خود را از یاد برده‌ام.