وقتی پدرم مُرد، من نامزد پسر عموم بودم. پدرم دارائیاش بد نبود. الاً من هم وارث نداشت، شریکالملکش میخواست مرا بیحق کند. من فرستادم پی همین نامرد از زن کمتر که آخوند محل و وکیل مدافعه بود که بیاد با شریکالملک بابام برود مرافعه. نمیدانم ذلیل شده چهطور از من وکالتنامه گرفت که بعد از یک هفته چسبید که من تو را برای خودم عقد کردهام. هر چه من خودم را زدم، گریه کردم، به آسمان رفتم، زمین آمدم، گفت الا و للا که تو زن منی، چی بگویم مادر، بعد از یک سال عرض و عرضکشی، مرا به این آتش انداخت