جملات زیبای کتاب آکوردی برای صرف شام | طاقچه
تصویر جلد کتاب آکوردی برای صرف شامsubscriptionAvailable

کتاب آکوردی برای صرف شام

نوع کتاب
۴.۱ امتیاز(از ۶۰ رأی)
پدیدآورندگان: 
رسول یونان
انتشارات: 
نشر ثالث

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
nia
۱۱۶
وقتی آنجا کسی منتظرت نیست به آنجا نرو! خیال‌های الکی نباف! هیچکس با لباس خیالی به مهمانی نمی‌رود.
A~
۵۸
به شعری تازه فکر می‌کنم و به راهم ادامه می‌دهم تو آینه به آینه دور می‌شوی و من کوچه به کوچه تنها می‌شوم.
مادربزرگ💝
۴۳
عقابی در قفس آزادی چیدن گل نیست نچیدن گل است گل می‌خواهد زندگی کند! آزادی تفسیری از آزادی نیست خود آزادی‌ست. آزادی پاک کردن این شعر نیست نخواندن این شعر است هی دوست من! چگونه از آزادی حرف می‌زنی وقتی عقابی در قفس داری!
sarahoosh
۴۰
من دنیای واقعی را دوست دارم زیستن در ناممکن‌ها بیهوده و غم انگیزاست نمی‌شود از رنگ دریا ماهی گرفت نمی‌شود از عکس درختان، میوه چید برکه‌های رؤیا پرندگان را سیراب نمی‌کنند مرا ببخش! فراموشت کردم نمی‌توانستم به دیواری در دوردست‌ها تکیه کنم!
susan.t
۳۵
مرز کاش می‌دانستم خواب‌ها تا کجا ادامه می‌یابند یا بیداری از کجا شروع می‌شود؟! نمی‌دانم بودنت را باور کنم یا نبودنت را؟! کاش مزرعه‌ای از گل سرخ بود میان خواب و بیداری.
nia
۳۲
مرا ببخش! فراموشت کردم نمی‌توانستم به دیواری در دوردست‌ها تکیه کنم!
|ݐَـــرـــــــتـــوآـــِــمــان
۳۰
وقتی کسی زیاد از رفتن حرف می‌زند قبلاً رفته است فقط می‌خواهد مطمئن شود چیزی از او در تو جا نمانده باشد
از رقبای ایلان ماسک
۲۸
همه رفته بودند حتی تو حتی تو که مرا دوست می‌داشتی من پشت درهای باز ماندم.
Rad
۲۶
کبوتران به پرواز در آمده بودند به وجد آمدیم در باره صلح شعر گفتیم اما در آخر بر سر این که شعر چه کسی زیباست با هم جنگیدیم و کبوتران از ترس به لانه‌هایشان برگشتند.
°¦سـان گــرل¦°
۲۴
ناممکن‌ها من دنیای واقعی را دوست دارم زیستن در ناممکن‌ها بیهوده و غم انگیزاست نمی‌شود از رنگ دریا ماهی گرفت نمی‌شود از عکس درختان، میوه چید برکه‌های رؤیا پرندگان را سیراب نمی‌کنند مرا ببخش! فراموشت کردم نمی‌توانستم به دیواری در دوردست‌ها تکیه کنم!
Sina Mahmoodi
۲۰
در تو بیگانه‌ایست که مرا هرگز نخواهد شناخت.
vafa
۱۷
زنی روبرویم نشسته است اما من نمی‌دانم با کسی که نمی‌شناسمش از چه چیزی باید حرف بزنم مات و مبهوت به همدیگر نگاه می‌کنیم مثل دو تا مجسمه سنگی بالای سرمان دو تا قناری در قفس آواز می‌خوانند و در آوازهای همدیگر پرواز می‌کنند...
Khaled Beg
۱۶
ناممکن‌ها من دنیای واقعی را دوست دارم زیستن در ناممکن‌ها بیهوده و غم انگیزاست نمی‌شود از رنگ دریا ماهی گرفت نمی‌شود از عکس درختان، میوه چید برکه‌های رؤیا پرندگان را سیراب نمی‌کنند مرا ببخش! فراموشت کردم نمی‌توانستم به دیواری در دوردست‌ها تکیه کنم!
قاصدک( پارسا)
۱۶
چیزهای زودگذر می‌گذرند زودتر از آنکه فکر کنی می‌گذرند عشق‌ها اضطراب‌ها هیجان‌ها باد و باران‌های یک تابستانند.
Rad
۱۶
هی دوست من! چگونه از آزادی حرف می‌زنی وقتی عقابی در قفس داری!
سیما
۱۶
بگذار بروم! در تو بیگانه‌ایست که مرا هرگز نخواهد شناخت.
Sahar B
۱۴
وقتی کسی زیاد از رفتن حرف می‌زند قبلاً رفته است فقط می‌خواهد مطمئن شود چیزی از او در تو جا نمانده باشد کمک کن چمدانش را ببندد چترش را به او پس بده لبخندش را آوازهایش را همینطور سایه‌اش را که گاه بیگاه از پشت پنجره‌ات گذشته بود.
𝐒𝐚𝐧𝐚𝐳...♡
۱۲
انگار بلوری از یخ بود اسمت از دهانم افتاد و شکست چقدر سخت است نگهداری از یادگاری‌ها!
دردونه
۱۲
مرا ببخش! فراموشت کردم نمی‌توانستم به دیواری در دوردست‌ها تکیه کنم!
تیناز
۱۲
چقدر خوب است بیرون و درون را با هم داشتن!
Fact finder
۱۲
در ورای هر چیزی، حفره‌ای وجود دارد حفره‌ای سیاه و مکنده. هر بودنی را نبودنی هر صعودی را، سقوطی تهدید می‌کند جاودانگی توقع سکون است از قطرهای معلق باران در فضا.
قاصدک( پارسا)
۱۱
من دنیای واقعی را دوست دارم زیستن در ناممکن‌ها بیهوده و غم انگیزاست نمی‌شود از رنگ دریا ماهی گرفت نمی‌شود از عکس درختان، میوه چید برکه‌های رؤیا پرندگان را سیراب نمی‌کنند مرا ببخش! فراموشت کردم نمی‌توانستم به دیواری در دوردست‌ها تکیه کنم!
emty_00
۱۱
زیر سقف‌های کاذب چقدر خندهدار است ماهیگیری از آکواریوم و بعد ساعت‌ها از دریا حرف زدن چقدر خنده‌دار است حرف‌های بعضی از آدم‌ها در باره بعضی از چیزها.
گندم
۱۱
هی دوست من! چگونه از آزادی حرف می‌زنی وقتی عقابی در قفس داری!
Atena
۱۱
مرا ببخش! فراموشت کردم نمی‌توانستم به دیواری در دوردست‌ها تکیه کنم!
masoome
۱۱
بگذار بروم! در تو بیگانه‌ایست که مرا هرگز نخواهد شناخت.
Moongirl
۱۰
دست‌های تو یادگاری‌هایی شگفت‌انگیزند از سکونت ماه بر خاک وقتی زندگی تاریک می‌شود به دست‌های تو فکر می‌کنم وفتی کارها گره می‌خورند درها باز نمی‌شوند به دست‌های تو فکر می‌کنم دست‌های سفید تو بال‌های منند برای فرار از زمین در روز مبادا به دست‌های سفید تو فکر می‌کنم!
سایه
۱۰
این دریا تنها قسمت آبی زندگی ما بود چراغی که در پنجره نانی که در سفره داشتیم در زمینۀ آبی‌اش زیباتر می‌درخشیدند بعد از مرگش هیچ مهمانی پا به خانه ما نگذاشت ما تنها ماندیم با یکنواختی‌هایمان.
Gloria
۹
تو را از یاد بردیم مثل زخمی که بر تنمان بود و خوب شد
سیما
۹
ای آخرین چراغ خاموش نشو!