
misbeliever
۴۵۷
شاید باور نکنید
اما آدم هایی پیدا می شوند
که بی هیچ غمی
یا اضطرابی
زندگی می کنند.
خوب می پوشند
خوب میخورند
خوب میخوابند
از زندگی خانوادگی لذت می برند.
گاهی غمگین می شوند
ولی
خم به ابرو نمیآورند
و غالباً حالشان خوب است
و موقع مردن
آسان میمیرند
معمولاً در خواب.
شاید باور نکنید
اما چنین آدم هایی پیدا می شوند.
misbeliever
۱۷۱
به کشوری که زندانهایش پر و دیوانهخانههایش تعطیلاند
به جایی که تودهٔ مردم از احمقها قهرمانان ثروتمند میسازند
به اینجا پا گذاشتهایم
میان اینها راه میرویم و زندگی میکنیم
بهخاطر اینها میمیریم
بهخاطر اینها لال میشویم
اخته میشویم
غیرمعمولی میشویم
عاق والدین میشویم
بهخاطر اینها
اینها سرمان کلاه گذاشتهاند
از ما سوء استفاده کردهاند
گند زدهاند به ما
دیوانه و بیمارمان کردهاند
خشن شدهایم
اینها ما را بیعاطفه
کردهاند.
Raya
۱۰۰
اهمیتی ندارد.
کمی عشق یا کمی زندگی
چیز چندان بدی نیست
آنچه اهمیت دارد
روی دیوارها منتظر است
برای همین متولد شدهام
متولد شدهام که در خیابانهای بی رفت و آمد گل سرخ بفروشم.
misbeliever
۶۹
همهٔ زندگی
به این ناخوشی
مبتلا بودهام:
همیشه
«این همه آدم»
در اطرافم بوده است.
امروز صورتهای زیادی دیدم
صدها صورت
همهشان چشم و گوش و لب داشتند
و دهان و چانه و پیشانی
و حالا چند ساعتی میشود
که تنها هستم
و حالم بهتر شده است.
این خوب است
اما مشکل همچنان باقیست
میدانم که دوباره
باید بروم بیرون
میان آنها.
misbeliever
۶۱
از انتظار
از معلق بودن
از تنگنا خستهام
بگذارید بمبها منفجر شوند
شما ملتهای ترسوی دماغو
شما غولهای بیوجدان
تمامش کنید!
تمامش کنید!
تمامش کنید!
و به سیارهها و ایستگاههای فضاییتان فرار کنید
و آنجا را هم
به گند بکشید.
Raya
۶۱
پرندهای آبی در قلب من است
که میخواهد بزند بیرون
اما حواس من جمع است
فقط میگذارم بعضی شبها
که همه خواباند
بیرون بیاید
میگویم
من میدانم تو آنجایی
پس غصه نخور!
بعد میگذارمش سرِ جایش
اما آنجا کمی آواز میخواند
به او اجازه ندادهام بمیرد
و باهم میخوابیم
با عهد مخفیمان
و همین برای در آوردن اشک یک مرد
کافیست
اما من گریه نمیکنم
شما چطور؟
m.norouzi
۵۷
جایی میان قلب هست
که هرگز پر نمیشود
یک فضای خالی
و حتی در بهترین لحظهها
و عالیترین زمانها
میدانیم که هست
بیشتر از همیشه
میدانیم که هست
جایی میان قلب هست
که هرگز پر نمیشود
و ما
در همان فضا
انتظار میکشیم و
انتظار میکشیم.
سگ ولگرد
۵۶
جایی میان قلب هست
که هرگز پر نمیشود
و ما
در همان فضا
انتظار میکشیم و
انتظار میکشیم.
AmirHossein
۴۰
پرندهای آبی در قلب من است
که میخواهد بزند بیرون
اما به او سخت میگیرم
میگویم
همانجا بمان
نمیگذارم کسی تو را ببیند.
سگ ولگرد
۳۷
و تو هم میمیری، پیرمرد
تو و پاهای سفیدت
تو و قیافهات،
خاک بر سر عیاشت کنند
چنان جدی بازی میکنی
که انگار همهچیز را
میدانی.
Raya
۳۱
چند روز بیهودهٔ دیگر
روزهای مجروح
روزهای تبخیر شده.
چند روز بر باد رفتهٔ دیگر
روزهای عاطل و باطل
روزهای کتکخورده
پاره پاره.
مسأله اینجاست
که روزها جمع میشوند
و میشوند زندگی
Maral
۲۹
چه شهامتی داریم که در این شعلهٔ وحشتناک
راه میرویم
و خورشید سراسیمهمان میکند
و تاریکی ما را میبلعد
و ما راهمان را ادامه میدهیم
مریم!
۲۲
عشق یعنی رقصیدن عشقت
با یک غریبه
عشق یعنی پیرزنی
که یک کف دست نان
میدزدد
عشق یعنی کلمهای
که زیاد
و زیاد
و پیش از موعد به زبان میآید.
آیلین :):
۲۲
از انتظار
از معلق بودن
از تنگنا خستهام
بگذارید بمبها منفجر شوند
Mohammad
۲۲
چه خوب میشود اگر کنار ماشینتحریر بمیرم
بهجای اینکه پشتم را گذاشته باشم روی لگن سفت بیمارستان.
afsaneh_&_fatemeh
۲۱
امروز صورتهای زیادی دیدم
صدها صورت
همهشان چشم و گوش و لب داشتند
و دهان و چانه و پیشانی
و حالا چند ساعتی میشود
که تنها هستم
و حالم بهتر شده است.
این خوب است
اما مشکل همچنان باقیست
میدانم که دوباره
باید بروم بیرون
میان آنها.
Dandy
۲۰
جایی میان قلب هست
که هرگز پر نمیشود
و ما
در همان فضا
انتظار میکشیم و
انتظار میکشیم.
" بامِ آسمون "
۱۸
تحمل مرگ خودمان آسان است؛ مرگ دیگران! رسیدن مرگ دیگران است که نمیتوانیم تحملش کنیم.
Friba
۱۸
هیچ کمکی از کسی ساخته نیست.
فقط خودم هستم، تنها و منتظر، نفس میکشم
فکر میکنم
چیزی نیست که به آدم شهامت بدهد.
اینجا اصلاً چیزی نیست.
Raya
۱۸
و کسی از من میپرسد
ــ بوکوفسکی ساعت چنده؟
و میگویم:
ــ سه و شانزده دقیقه و نیم
احساس میکنم گناهکار و منفور و بیمصرفم
احساس میکنم دیوانهام
بعدازظهرها خوابم میگیرد.
YaSaMaN
۱۶
گوش کنید!
نمیخواهم وقتی مُردم، گریه و زاری کنید
فقط طبق رسوم، خودتان را خلاص کنید.
تا جایی که میشد زندگی کردهام
و اگر قرار باشد کسی به لبهٔ زندگی برسد
من رسیدهام.
در طول یک عمر، هفت یا هشتبار زندگی کردهام
و این برای هر آدمی کافی است.
این آخر کار همهٔ ماست
پس لطفاً سخنرانی بی سخنرانی
مگر اینکه بخواهید بگویید
«او روی اسبها شرطبندی میکرد و کارش درست بود.»
نوبت شما هم میرسد
و من چیزی را میدانم که شما نمیدانید
شاید.
.
۱۵
شاید باور نکنید
اما آدم هایی پیدا می شوند
که بی هیچ غمی
یا اضطرابی
زندگی می کنند.
خوب می پوشند
خوب میخورند
خوب میخوابند
از زندگی خانوادگی لذت می برند.
ELNAZ
۱۵
نفرت بیشتر از عشق است.
آدمها باهم خوب نیستند.
شاید اگر باهم خوب بودند
مردنمان غمانگیز نمیشد.
ندا ~
۱۴
تحمل مرگ خودمان آسان است؛ مرگ دیگران! رسیدن مرگ دیگران است که نمیتوانیم تحملش کنیم.
Mohammad
۱۴
طبیعی است
که در این سن و سال به این فکر بیفتم
که یکی از همین شبها
بعد از نوشتن دهـ دوازده تا شعر میمیرم
سگ ولگرد
۱۴
به اینجا پا گذاشتهایم
به بیمارستانهایی چنان گرانقیمت که مردن بهصرفهتر است
.
۱۳
به اینجا پا گذاشتهایم
به بیمارستانهایی چنان گرانقیمت که مردن بهصرفهتر است
وکلایی با دستمزدهای سنگین که گناهکار از آب درآمدن بهصرفهتر است
به کشوری که زندانهایش پر و دیوانهخانههایش تعطیلاند
به جایی که تودهٔ مردم از احمقها قهرمانان ثروتمند میسازند
" بامِ آسمون "
۱۳
کتابهایم نمیتوانند به دادم برسند
همینطور شعرها
هیچ کمکی از کسی ساخته نیست.
فقط خودم هستم، تنها و منتظر، نفس میکشم
فکر میکنم
Mohammad
۱۳
چوبهٔ دار با صدای ترومپتها برپا میشود
و مردان کوچک
دربارهٔ چیزهایی که از توانشان خارج است
یاوهسرایی میکنند.
محمدرضا
۱۳
چند روز بیهودهٔ دیگر
روزهای مجروح
روزهای تبخیر شده.
چند روز بر باد رفتهٔ دیگر
روزهای عاطل و باطل
روزهای کتکخورده
پاره پاره.
مسأله اینجاست
که روزها جمع میشوند
و میشوند زندگی
زندگی من!
