
sobhanesi
۱۹
اما وقتی مرگ در میکوبد
تنها نگاه توست در آن لحظههای تهی،
تنها روشنان توست تا نیست شدن،
تنها عشق توست برای انسداد سایهها.
mahsa
۱۲
مرا مجال ستایش موی تو نیست. باید تار به تار مدحاش گویم
رزا
۱۱
گرسنه نگاه تو، صدای تو، موی توام، به خیابان میشوم گرسنه، خاموش،
مرا نانی نیست، آوارهام به سحرگاهان،
مسیح
۱۰
و من در کنار تو زندهام
رزا
۶
مرا مجال ستایش موی تو نیست. باید تار به تار مدحاش گویم:
دیگر عشاق را شوق زیستن است با چشمانی،
مرا شوق آرایش گیسوان تو.
مسیح
۶
مرا مجال ستایش موی تو نیست. باید تار به تار مدحاش گویم
pejman
۶
شاید نبودن، همان بودن است بیکه تو باشی
مسیح
۵
تو را میپرستم هم از آنگونه که ناشناخته را پرستند،
نهان، میان روح و سایه
مسیح
۵
و بیتو دگر من نیستم جز رؤیایت
مسیح
۴
اینک از آنِ منی، رؤیای من با رؤیای تو آرمیده
pejman
۴
تو زمزمه قلب شکستهام را حس کردی
و اینجا از تیرگیها برخاستم به سینه تو،
بیدیدن، بیدانستن راه بردم به برج گندم،
روییدم برای زیستن به میان دستانت،
برخاستم از دریا به جانب شادکامی تو.
مسیح
۲
ای که پلکهایت به جانب نیستی پَر میکشد:
رفیق نیمهراه مباش.
چون در این لحظه چنان دور خواهی شد
که باید پُرسان همه خاک پشت سر گذارم
از برای دانش اینکه تو باز خواهی گشت یا به مرگم خواهی سپرد
مسیح
۲
من گیسوی تو از آن خویش خواستم.
و از میان هر آنچه که از آن وطن بود
تنها قلبِ وحشی تو را برگزیدم
pejman
۲
میپرستم پاره خاکی را که تویی،
چون از مزرع سبز فلک
دیگر ستارهای از آن من نیست. تو هر دم
ضرباهنگ تکثر عالم هستی را تکرار میکنی.
pejman
۲
دیگر هیچ کس، ای عشق، به رؤیای من نخواهد خفت.
خواهی رفت، خواهیم رفت باهم بر آبهای زمان.
دیگر هیچ کس با سایه من همسفر نخواهد شد،
تنهاتر، همیشه جاودان، همیشه آفتاب، همیشه ماه.
Matin
۱
نه شب، نه باد، نه شفق تو را مینوازد، تنها خاک، عفاف خوشهها،
سیبها که به زمزمه آب میبالند،
گِل و صمغ دیار عطرآگین تو.
arash sharif
۱
آه که همه عشق را با دهانت دمیدی بر من، که لحظهای بیبهار نرنجد،
من به درد جز دستان خویش هیچ نفروختم،
کنون، یار، مرا به بوسههایت سپار.
نور به عطر تو ماه عریان را پوشاند،
به گیسوی تو درها بندد،
تا از یاد نبری، گر به بیداری گریم
هم از آن روست که در خواب کودکی گمشدهام
که به میان برگهای شب، دست تو جوید،
گندمی را ساید که تو با من آشنا کردی،
شور طربانگیز سایه و نور.
آه، یار، جز سایه دیگر هیچ
آنجا که مرا به رؤیای خویش همراه شوی
و ساعت نور را به من باز گویی.
poet_omid
۱
به یاد خواهی آورد شاخهای که با خود آوردی،
شاخهای تاریک و آبی خاموش،
شاخهای همچو سنگی کفآلود.
و آنگاه مثل همیشه و هرگز:
بدینجا باز میگردیم، جایی که هیچ انتظار ما کشد
و باز مییابیم هر آنچه به انتظار نشسته.
مسیح
۱
تو را میپرستم، بوسه بر کام تو شادمانی.
هیمه آوریم. آتش به کوهستان برافروزیم
ایمان
۱
مرا مجال ستایش موی تو نیست. باید تار به تار مدحاش گویم:
دیگر عشاق را شوق زیستن است با چشمانی،
مرا شوق آرایش گیسوان تو.
تو را به ایتالیا تعمید دادند مدوسا
به پاس چین و شکن و درخششِ گیسوانات.
تو را میخوانم شوخ چشم گره گیسو:
دل با دروازههای موی تو آشناست.
هر زمان که نهان شدی به گیسوی،
از یادم مبر که میپرستمات همچنان.
یك رهگذر
۱
عشق، چه پیچ و خمها تا سر منزل بوسه، چه تنهایی بیکران تا همراهی تو!
یك رهگذر
۱
بارها، ای یار، بیدیدار تو و شاید بیخاطرهای دوستت داشتهام بینگاه تو، بینگاه به تو
یك رهگذر
۱
تو را نخواهم مگر چون دوستت دارم
و از خواستنات به دوست نداشتنات میرسم
و از به انتظار نشستنات آنگاه که در انتظارت نیستم
قلب من میگذرد از سرما به آتش.
تنها تو را خواهانم چون دوستت دارم،
از تو بیزارم بینهایت، و بیزاری تو را خواهانم،
و تدبیر عشقِ مسافر من
ندیدن توست و عشق ورزیدن است همچو کوری.
سمیه
۱
از آن همه عشق هستیام رنگ بنفشه گرفت
اوستا، غزل و زینب
۱
آه، نان رخسارت، نان ساقهایت، نان لب تو،
نانی که میبلعم و به هر صبح از نو زاید با نور،
ای گرامی، پرچم نانواییها،
آتش درس خون داد به تو،
از آرد تقدس آموختی،
از نان زبان و رایحه.
R Ghorbani
۱
و از میان هر آنچه که از آن وطن بود
تنها قلبِ وحشی تو را برگزیدم.
آزاد
۰
از سفر و درد بازگشتم، عشق من، به صدای تو، به دست تو بر فراز گیتار،
به آتشی که به بوسه پاییز را میپژمراند،
به گردش شب در آسمان،
برای همه آدمیان نان و غرور میطلبم،
زمین برای زارع بیفرجام،
که کس را امید باز ایستادن خون یا طنین آوازم نیست.
اما به عشق توام جز مرگ گریزی نخواهد بود.
یك رهگذر
۰
مرا مجال ستایش موی تو نیست. باید تار به تار مدحاش گویم:
دیگر عشاق را شوق زیستن است با چشمانی،
مرا شوق آرایش گیسوان تو.
یك رهگذر
۰
این چنین بود، این چنین هست، این چنین خواهد بود، به هر زمان، عشق شیرین و وحشی،
ماتیلده، عشق من، زمان به ما واپسین گُل روز را نمایاند.
بیتو، بیمن، بی نور دیگر نخواهیم بود:
پس ورای خاک و سایه
تلألو عشق ما همچنان میپاید.
یك رهگذر
۰
من بر باد شدم به شب بیفروغ پلکهایت
و آنگاه که روشنی بازآمد
از نوزادم، سالارِ تاریکی من.