میگوید: میخوای چیکار کنی؟
میگویم: میرم دنبال سگم بگردم.
میگوید: آخه سگ که مرده.
پس سگ مردهام را پیدا میکنم.
هَهژاٰر
حس میکنم بدنم سفت میشود و نفسم میرود. احساس خلأ میکنم. بدنم گرفته.
هَهژاٰر
نمیتوانم به سرش که با تیر تفنگ از هم پاشیده نگاه کنم. نگاه نکن، نگاه نکن.
هَهژاٰر
با چاقو میزنم میکشمش.
هَهژاٰر
میزنم زیر خنده. حالا سگ مرده و من نمیتوانم جلوِ خندهام را بگیرم. توی زیرزمین ایستادهام و میخندم. توی زیرزمین میخندم، ولی سگم مرده؛ سگم را کشتهاند و من مردی را که سگم را کشته میکشم. باز میخندم. سگم مرده و دیگر نمیتوانم بخندم.
shina
فوسه در همان مصاحبه با گاردین میگوید از دوازدهسالگی که نوشتن را آغاز کرده آن را مأمن خود دانسته و اساساً نمینویسد تا تجربه یا احساسی را بیان کند، بلکه مینویسد تا از شر خودش خلاص شود.
Chista