رفتن یاران را دیدن و حتّی مردم بیخیال را، چه اندوهبار است، و افزونتر از هر چیز، سپری شدن تابستان را، آن دوران آرامش و خوشی را، که چون واحهای شده بود، در بیابان زندگیشان. آن دو، یک روز پائیز مهآلود، در جنگلی در کوهساران، با هم به گردش رفتند. سخن نمیگفتند، غمزده، از سرما لرزان، و تنگ در کنار هم، خود را در بالاپوش با یقه بالا آورده پیچیده، و انگشتان درهم کرده، میاندیشیدند.