به گرد خویش مینگریست. دیگر، هیچ چیز، او را به هیچ چیز نمیپیوست. او تنها بود! ... تنهای تنها! چه شادکامیای است، تنها بودن، با خویش بودن! چه شادکامیای است، رهایی از زنجیرها، و از رنج یادهای خویش، و از کابوس چهرههای مهربار و نفرتبار! سرانجام، چه شادکامیای است، زیستن، بی گرفتار آمدن به دام آن، و فرمانروای خویش گشتن! ...