
بریدههایی از کتاب فرندز
۴٫۱
(۱۵)
بیشتر اوقات، این افکار دردناک دائماً همراهم هستند: من کافی نیستم، من مهم نیستم، من محتاج محبت هستم. این افکار ناراحتم میکنند. من به عشق نیاز دارم، اما به آن اعتماد ندارم. اگر نقشم را رها کنم، چندلرِ درونم را بیخیال شوم و خود واقعیام را نشان دهم، ممکن است مرا ببینید، اما بدتر از آن، ممکن است مرا ببینید و بگذارید بروید و ترکم کنید که این برایم قابلتحمل نیست و نمیتوانم دوام بیاورم.
Armin
. ترجیح میدادم سیگار بکشم یا نفس؟ نفس! عجب چیز شگفتانگیزی که همگیمان آن را دستکم میگیریم.
Armin
تصمیم گرفتم در مغزم زندگی کنم، نه در قلبم. در مغزم ایمنتر بودم؛ آنجا نمیتوانستی بشکنی، حداقل نه تا آن موقع.
duckoshin
من اسکار نمیخواستم، فقط میخواستم یک روز دیگر زنده بمانم.
Armin
خدا همهجا هست، فقط باید خط تماس را باز نگه داری، وگرنه تماس خدا را از دست میدهی
Armin
فرندز مکان امنی بود؛ تکیهگاه و پشتوانۀ محکمی برایم بود؛ به من دلیلی داده بود برای اینکه هر روز صبح از تختخواب پا شوم و شب قبلش اندکی کمتر مصرف کنم. بهترین دوران عمرمان بود. انگار هر روز صبح خبر خوشی به ما داده میشد.
Armin
«میدونی پیتر مقدس هنگام وارد شدن به بهشت به همه چی میگه؟» وقتی هاجوواج نگاهش کردم، مردی که زمانی نقش رئیسجمهور را در سریال جناح غربی بازی کرد، گفت: «پیتر میگه "هیچ جای زخمی نداری؟" وقتی اکثر آدمها با افتخار جواب میدن خب نه، راستش ندارم، پیتر میگه "چرا نداری؟ هیچی توی زندگیت ارزش جنگیدن نداشت؟"»
Armin
تنها کارِ درستِ زندگیام این بود که تسلیم نشدم. هیچوقت دستانم را بالا نبردم و نگفتم: «کافیه، دیگه نمیتونم، تو بُردی».
Armin
در چهلونهسالگی، هنوز از تنها بودن میترسیدم. تنها که میشدم، ذهن دیوانهام (البته گفته باشم، تنها در این زمینه دیوانه است) بهانهای میتراشید تا بهسراغ چیزی برود که نباید. بعد از دههها نابود شدن زندگیام با این کارها، از انجام دادن دوبارهشان وحشت دارم. از اینکه جلوی بیستهزار نفر سخنرانی کنم اصلاً نمیترسم، اما اگر شب تنها روی مبل جلوی تلویزیون نشسته باشم، وحشت میکنم.
Armin
«خدایا، میتونی هر کاری دوست داری باهام بکنی. فقط یه کاری کن مشهور شم.»
سه هفتۀ بعد، برای نقشآفرینی در سریال فرندز انتخاب شدم. خداوند قطعاً سهم خودش را وسط گذاشت، اما خداوند متعال بهخاطر متعال بودنش، بخش اول آن دعا را هم فراموش نکرده بود.
حالا بعد از آنهمه سال، مطمئنم که مشهور شدهام تا دیگر بقیۀ عمرم را برای مشهور شدن هدر ندهم. باید مشهور شوید تا بدانید که پاسخ این نیست. آدمهایی که مشهور نیستند، هرگز این حرف را باور نمیکنند.
duckoshin
خدا همهجا هست، فقط باید خط تماس را باز نگه داری، وگرنه تماس خدا را از دست میدهی.
duckoshin
میدانم که در تاریکی کورسوی نوری وجود دارد. واقعاً وجود دارد. فقط باید بهاندازۀ کافی بهدنبالش بگردید.
Armin
چرا آدمهایی مانند ریور فینیکس و هیث لجر که فکرهای تازه و بدیع دارند، میمیرند، اما کیانو ریوز هنوز زنده است و روی زمین راه میرود؟
Armin
در طبیعت وقتی یک پنگوئن زخمی میشود، پنگوئنهای دیگر دورش جمع میشوند و از او مراقبت میکنند تا بهتر شود. همبازیهایم در فرندز هم دقیقاً همین کار را برایم کردند. لحظاتی سر صحنه بود که بهشدت خمار بودم و جن و کورتنی که وقف تمرینهای هوازی بودند، گفتند در پشتصحنه دوچرخۀ ورزشی نصب کنند. بین تمرینها و برداشتها، آن پشت میرفتم و جوری سوار آن دوچرخه میشدم که انگار سگهای جهنم بهدنبالم هستند. هر کاری میکردم تا ذهنم به حالت عادی برگردد. من پنگوئن زخمی بودم، اما مصمم بودم اجازه ندهم این آدمهای فوقالعاده باخبر شوند و سریال نابود شود.
Armin
آنقدر زخم روی شکمم هست که کافی است نگاهی به پایین بیندازم و یادم بیاید که از جنگ برگشتهام؛ جنگ خودتحمیلکرده.
Armin
آن موقعها درک نمیکردم که چرا آدمبزرگها دوست دارند بارها و بارها یک نوشیدنی تکراری را پشتسرهم بنوشند... آه، چقدر معصوم بودم.
duckoshin
من پرسروصدا و محتاج بودم و پاسخ این مشکل یک قرص بود. (هوم، درست شبیه سالهای دهۀ بیست زندگیام.)
duckoshin
دوازده سال داشتم. آدم که نمیتواند مادرش را کتک بزند. برای همین، خشمم را در خودم ریختم؛ درست مانند وقتیکه بزرگسال شدم. حداقل آنقدر شرافت داشتم که معتاد شوم، اما فرافکنی نکنم.
duckoshin
مرگ، قضاوت، بهشت و جهنم. پسری پانزدهساله که به آخرت فکر میکرد و به آن نزدیک شده بود؛ آنقدر نزدیک که میتوانست بوی آن چیز وحشتناک را در نفسش حس کند.
duckoshin
فکر کنم آدم باید واقعاً تمام رؤیاهایش به حقیقت تبدیل شوند تا بفهمد آنها رؤیاهای اشتباهی بودهاند.
duckoshin
وقتی آن لحظات فرابرسند و به من احتیاج باشد، حاضر و آمادهام تا کاری را که همۀ ما برای انجام دادنش اینجا هستیم، انجام دهم که آن هم تنها و تنها کمک به همنوع است.
duckoshin
فکر کنم درس عبرتش این است که از هر فرصتی استفاده کن، چون ممکن است به چیز مهمی منجر شود.
duckoshin
من به عشق نیاز دارم، اما به آن اعتماد ندارم.
mehr
در تاریکی کورسوی نوری وجود دارد. واقعاً وجود دارد. فقط باید بهاندازۀ کافی بهدنبالش بگردید.
mehr
حجم
۸۳۸٫۷ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۳۳۶ صفحه
حجم
۸۳۸٫۷ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۳۳۶ صفحه
قیمت:
۱۳۵,۹۰۰
تومان