
بریدههایی از کتاب تعطلیلات دانکرک
۴٫۰
(۱۰)
ما قبل این جنگ لعنتی اونقدرها هم وضعمون بد نبود. اتفاقاً به نظرم خوشبخت بودیم. اون موقع حالیمون نبود. تازه داریم میفهمیم
SalinDawn🦥
«جنگ چیز عجیبیه، هر چی بیشتر آدم بکشی، شایستگیت بیشتر میشه.»
AS4438
یک عده آدم دارند جان میدهند، آدمهایی که قربانی آدمهای دیگری شدهاند و این آدمهای دیگر هم به نوبهٔ خود قربانی خواهند شد. آیا تمام اینها معنای خاصی داشت؟ آیا حکمتی در آن بود؟
AS4438
جنگ برای من پوچه. نه فلان و بهمان جنگ، همهٔ جنگها، مطلقاً همهشون، بدون استثنا، بدون تمایز. اینجوری بهت بگم که از نظر من هیچ جنگ عادلانه یا مقدسی وجود نداره. هیچ جنگی برای آرمانهای متعالی انجام نمیشه. جنگ ذاتاً پوچه.»
AS4438
تو همیشه طوری از ایمان و اعتقاد حرف میزنی که انگار سفارشیه و همین که اراده کنی برات حاضر میکنند.»
AS4438
اصلاً آدم مذهبیای نیستم؛ نه از جهنمشون میترسم، نه به بهشتشون اعتقاد دارم
SalinDawn🦥
در جنگ وضع همین است. وقتت را صرف دیدن آدمهایی میکنی که دوباره دیدنشان محال است
SalinDawn🦥
موضوع فقط جنگ نیست، کشتوکشتار و محکومیت به مرگ هم هست. کشتن آدمها همیشه کار بیهودهای بوده.»
«چرا؟»
«طبیعت خودش به اندازهٔ کافی میکُشه، نفرتانگیزه که تو هم باهاش همدستی کنی.»
AS4438
پیش خودش فکر کرد این هم از آن قیافههایی است که دیگر هرگز نخواهد دید. در جنگ وضع همین است. وقتت را صرف دیدن آدمهایی میکنی که دوباره دیدنشان محال است.
AS4438
«نه بابا! موش کشتهای؟»
«بالاخره جنگه، باید یه چیزی کشت.»
AS4438
ما آدمها هر جا باشیم خیلی زود به روزمرگیهایمان عادت میکنیم.
AS4438
بهندرت پیش میآد که آدم با عشقوعلاقه یه چیزی رو دوست داشته باشه.»
AS4438
حس خوبی داشت، در آرامش بود، خوشبخت از اینکه هنوز زنده است؛ و حال آنکه سربازانی در چندمتریاش میان شعلهها جان میدادند و هیچکس به دادشان نمیرسید. آنها در آن شبِ ملایم و عطرآگین آرامآرام میسوختند و دنیا به کار خود ادامه میداد. آدمها در سراسر این کرهٔ خاکی همچنان به عشقها و نفرتهایشان ادامه میدادند.
AS4438
من به هیچی اعتقاد ندارم. خب، این یعنی چی؟ یعنی اینکه من وقتی جوونتر بودم، اونقدرها باهوش نبودم که بفهمم حماقت چهقدر تو زندگی مفیده
SalinDawn🦥
هیچ جنگی برنده نداره
SalinDawn🦥
انگلیسیجماعت میمیره برای مسائل غیرمنطقی.»
AS4438
«ببین مردم چهجوری پولدار میشن. کار سختی نیست.»
مایا با دهان پر گفت «نه، کار سختی نیست. کافیه عاشق پول باشی. اصلاً برای همینه که آدم پولدار زیاد پیدا نمیکنی.
AS4438
چرا میجنگی؟ میتونستی فرار کنی یا خودت رو بکشی. وقتی داری میجنگی، یعنی از قبل انتخاب کردهای که بجنگی.»
«تو اسم این رو میذاری حق انتخاب؟ میآن بهت میگن “یا بفرما چپقچاقکنی با هفتاد و پنج درصد احتمال نفله شدن یا به جرم فرار از خدمت همین جا دخلت رو میآریم.”»
AS4438
این جنگ کل زندگیشونه و نگاهشون به جنگ اینجوریه. ولی من نه. این جنگ واسهٔ من یه جنگه مثل همهٔ جنگهای قبلی و بعدی. یه چیز پوچ و بیمعنی مثل یه صفحه پر از تاریخهای مختلف توی کتابهای درسی تاریخی.»
AS4438
اعتقاده که به زندگی آدم معنا میده. تو به خدا اعتقاد داری، الکساندر به اتاقکش، دِری به اون چند میلیونش، پینو هم به تفنگش. ولی من به هیچی اعتقاد ندارم. خب، این یعنی چی؟ یعنی اینکه من وقتی جوونتر بودم، اونقدرها باهوش نبودم که بفهمم حماقت چهقدر تو زندگی مفیده.»
AS4438
هیچچیزی مثل صلح نمیتونه آدم رو به توهماتش دلخوش کنه.
AS4438
در زندگی روی هیچچیز نمیشود حساب کرد، جز مرگ
SalinDawn🦥
«آیا من مرگ رو ترجیح میدم؟»
SalinDawn🦥
جنگ چیز عجیبیه، هر چی بیشتر آدم بکشی، شایستگیت بیشتر میشه
SalinDawn🦥
ولی اگه تا حالا احمق بودهم، بهتره تا آخرش احمق باشم
SalinDawn🦥
در جنگ وضع همین است. وقتت را صرف دیدن آدمهایی میکنی که دوباره دیدنشان محال است. جنگ همین است. قیافهها و اسمهایی که مدام جلوِ چشمتان رژه میروند و بعد در تاریکی شب غیب میشوند. گاهی فقط یک کله است و گاهی بدنی کامل.
کاربر سپیدگلی
حجم
۲۱۱٫۸ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۳
تعداد صفحهها
۲۵۲ صفحه
حجم
۲۱۱٫۸ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۳
تعداد صفحهها
۲۵۲ صفحه
قیمت:
۱۹۶,۰۰۰
تومان