همین که فقط بدونم که تو فرضاً صدام رو میشنوی هر چند در واقع نمیشنوی برام کفایت میکنه،
ولگا
آدم ادبیات کلاسیکی رو که خونده فراموش میکنه. (مکث.) همهش رو نه. (مکث.) بخشیش. (مکث.) بخشیش باقی میمونه. (مکث.) همینه که به نظرم اینقدر حیرتآوره، بخشیش باقی میمونه، بخشی از ادبیات کلاسیکی رو که خونده، تا کل روز رو باهاش سر کنه.
ولگا
فقط همین که بدونم در صدارس من هستی و احتمالاً تا حدی گوشبهزنگی برام… اِم… تقریباً بهشته
ولگا
مسئله همینجاست. (مکث.) آدم نمیتونه همینطوری… آواز بخونه، نه. (مکث.) خودش میجوشه، به دلایلی نامعلوم، بیموقع، آدم فرومیخوردش.
ولگا