
غزل بانو
۳۸
وقتی کسی برایم عزیز است، تمام زندگیاش برایم عزیز است، روزمرهٔ نگونبختش برایم گرانبهاست
غزل بانو
۱۶
خود را میشناسم. شما خانهٔ من هستید. سوی شما رفتن سوی خانه رفتن است؛ هر لحظه این را میدانم.
غزل بانو
۱۶
ما متهم به یکدیگریم
غزل بانو
۱۵
ملاقات من با شما، در این دنیا، تنها محتوای زندگی من است
غزل بانو
۱۴
قلم از دستم میافتد… وقتش رسیده تا از سرزمین کلمهها بیرون روم… باید بخوابم و به شما فکر کنم. نخست با چشمان باز، سپس بسته. از سرزمین کلمهها ــ به سرزمین رؤیاها.
غزل بانو
۱۰
باید صبور، سخاوتمند، سالخورده بود، پیرتر از سن خود. فقط آدم مسن (بینیاز) میتواند بگیرد و همهچیز را بپذیرد، یعنی به دیگری امکان هستی بدهد
هَهژاٰر
۵
ما هیچگاه آغاز نکردیم و هیچگاه تمام نخواهیم کرد.
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
۲
وقتی به ساعت مرگ میاندیشم، از خود میپرسم: چه کسی؟ چه دستی؟ و: فقط دست تو! نه کشیش، نه شاعر.
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
۱
دو سال شد، بیش از دو سال که دوستت دارم… دوستت دارم گاهی لغتی خالی است. تو خودت آن را با «هوس میکنم»، «همدردی میکنم»، «حیرت میکنم» و غیره عوض کن، یعنی هیچ مهم نیست…
کاربر F. Rahgozar
۱
سرانجام خودتان را کشف میکنید، مانند کُلُمب امریکا را. غیرمنتظره، بیخبر، سرزده
کاربر F. Rahgozar
۱
ریلکه مُرد و نخواست زنش، دخترش، مادرش را ببیند. اما این هر سه او را دوست میداشتند. اما ریلکه تنها به روح خود فکر میکرد. من، زمان مرگ، وقت نخواهم داشت به روح خود، به خود فکر کنم. تمام مشغولیتم این خواهد بود: آیا بدرقهکنندگان غذای کافی خوردهاند، آیا نزدیکان از مخارج درمان ورشکست نشدهاند؟ و شاید، خودخواهانه، کاش دفترچههایم دزدیده نشده و بر باد نرفته باشند. زیرا توفان (مانند زن) به امورات خانه علاقه دارد.
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
۰
شاعر است و نثرش به شعر میماند، گاهی فاقد فعل، گاهی گنگ، گاهی ناتمام، همیشه گیرا، همیشه نافذ.
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
۰
درختها را نمیبینم؛ درخت به عشق نیاز دارد (به دقت)، و ارزش باران، برای من، تنها سنجش خشکی
Sonia
۰
چیز دیگری جز کلمه نداریم، مگر نه: ما محکوم به آنها هستیم.
کاربر F. Rahgozar
۰
در سر من، پنج دقیقه تنهایی تلألؤ لامپ صد و پنجاهشمعی را دارد.
کاربر F. Rahgozar
۰
نیاز من کم است، مثلاً میخواهم بدانم چند ماه دیگر تو را خواهم دید.
کاربر F. Rahgozar
۰
تو را نباید مانند انسان داوری کرد. در این صورت، تو قاتلی (یا اژدها). گذشتن با قطار از جلوِ خانهٔ مادر، گذشتن از انتظاری دوازدهساله و توقف نکردن از فهم من خارج است. شک نکن، از فهم مادرت هم خارج است. این حد ادراک من است، ادراک ما، ادراک انسانها. من، در چنین موقعیتی، درست برخلاف تو عمل میکردم: برای دیدار کسی، قطار را روی سرم میگذاشتم، روی پشت (شاید با دلهره، شاید با تأثر)…
کاربر F. Rahgozar
۰
باریس، بخشیدن؟ نه به خاطر دو سه سال ننوشتنِ تو، اما برای شعر تو در صفحهٔ ۴۰۳(۸۶) که از من است و به من تقدیم نشده. این مرا محزون میکند، آیا میتوانم ببخشم؟ و حتی اگر ظاهراً بتوانم، آیا باطناً خواهم توانست؟
«در این جهان قافیههایی هستند که از هم جدا میکنیم و به هم میپیچیم…»