هیچوقت شاگرد درسخوانی نبود. خیلی تنبل هم نبود. متوسط بود، متوسطِ متوسط. آدمهای متوسط به چیزهای متوسط فکر میکنند، اندازه آرزوهایشان خیلی بزرگ نیست، کوچک هم نیست، متوسط است. دوستهایی که پیدا میکنند مثل خودشان متوسطاند، تفریحاتشان هم متوسط است. در کل کیفیت زندگی برایشان متوسط است.
کاربر ۴۶۹۱۰۱۴
در زندگی از هرچه ترسیده بود سرش آمده بود، تا جایی که حالا دیگر حتی از خودِ ترسیدن هم میترسید.
کاربر ۴۶۹۱۰۱۴
بامزه بود و ناموزون یا شاید هم اسفناک، چیزی مابین طنز و گروتسک و تراژدی! سی سال زندگی مشترکش در یک چمدان جا شده بود
کاربر ۴۶۹۱۰۱۴
در حیاط خانهاش قدم میزدیم. سالم و بشّاش، از ایدههای جدیدش برایم میگفت. بیشک نمیدانست آخرین تابستان زندگیاش است
کاربر ۴۶۹۱۰۱۴
واقعیت این است که گذشته تکرار نمیشود، اما دنبالش میدویم تا بخشهایی از خودمان را که در آن گم کردهایم دوباره پیدا کنیم...
کاربر ۴۶۹۱۰۱۴
تابستان... همیشه به نظرم فصل عجیبی آمده، فصلی که نه مثل بهار سمبل زایش و تولد است، نه مثل پاییز شاعرانه است و پادشاه فصلها و نه مثل زمستان باغِ بیبرگِ زیبا. فصلی که یک موقع ممکن است دوستش داشته باشی و موقعی دیگر نه. فصلی که انگار این رویدادها هستند که به آن هویت میبخشند.
کاربر ۴۶۹۱۰۱۴