
بریدههایی از کتاب داماهی
۴٫۶
(۱۰)
چیزهایی از شغل آدم همیشه توی وجود هر کس نشت میکند و بخشی از خود او میشود.
مرضیه
«سروان! فقط فکر کن این مرده ایرانی باشه، یکی که چشمانتظار داره… سروان! مردهها به همین سادگی نمیمیرن، سروان.
مرضیه
بهتر نیست آدم گاهی سرش رو توی چیزهایی نکنه که بهش ربطی ندارن؟
مرضیه
من جنگ رو از نزدیک دیدم که میگم. باهاش چشمتوچشم بودم. مهمترین وظیفهٔ هر جنگ اینه که فقط یهسری آدم منتظر درست کنه. منتظر مرگ، منتظر یه اتفاق خوب، منتظر خواب. انتظار بزرگترین توهینیه که به یه آدم میشه کرد. من دیگه نمیخوام بجنگم. نه با دشمن، نه با تفنگ، نه با آدمهای اطرافم، حتی نه برای نداشتههام یا آزادیم.
مرضیه
مردهها توان یادآوری را از دست میدهند و این دلیل آرامششان است.
مرضیه
انگار قدرت در همهجای این سرزمین رفتار و طرز بیان مشخصی دارد. متبخترانه، امری و بیمنطق.
مرضیه
مردهایی که کشتن اگرنه علاقهشان حتماً کسبوکارشان بوده
مرضیه
بدش نمیآمد میتوانست مثل شروان باشد. دوست داشت همانطور که او گفته بود بپذیرد زندگی، چه بیرون از این پاسگاه چه داخلش، بیاعتنا به ما خواهد گذشت و ما هم باید تاوان زنده ماندنمان را با رنجی که در ناصیهٔ هر کس نوشته شده پس بدهیم، چه بهتر که به خودمان بیشتر از این سخت نگیریم. میگفت سالها زندگی روی دریا بهاش این را آموخته است.
مرضیه
پسربچهٔ شجاعی بود که احتمالاً میخواست قهرمان باشه، اما هنوز اونقدر زندگی نکرده بود که بفهمه قهرمانبازی برای سلامتی مضره
مرضیه
وسط شکمش یک سوراخ بزرگ درست شده بود، اما صورتش فقط خاکی بود و بیرنگورو. دیگه یه شورشی کمونیست نبود، آدمی بود که روی خاک کشورش زمین افتاده بود و دلورودهش بیرون ریخته بود. شاید توی لحظهٔ مکثش، وقتی برگشت و بدون توجه به لولهٔ ژ ۳ که پشتش فشار میآورد شروع به حرف زدن کرد، داشت میگفت از مرگ نمیترسه یا میگفت ما مثل همیم. شاید داشت میگفت که یه شورشی کمونیست نیست و آدمیه که فقط داره برای کشورش میجنگه. نمیدونم. من که زبونش رو بلد نبودم، فقط یادمه اسلحه توی دستم گرم شد. بعد دستهام و بعد تمام وجودم. اونقدر که هنوز هم داغم.
مرضیه
اونی که جلو لولهٔ تفنگت وایستاده هیچوقت نمیبخشدت. تو همیشه مدیون مردههاتی. مهم نیست بینتون چی گذشته یا تو چرا شلیک کردی، اون به محض مردن این حق رو پیدا میکنه که هیچوقت نبخشدت. از این بدتر وجود نداره. آدم میتونه با هر چیزی کنار بیاد، اما بخشیده نشدن مثل خوره به جونت میافته. وزنش به اندازهٔ یه نهنگه و هیبتش حتی ترسناکتر از هر نهنگی، حتی نهنگ سفید. وقتی باهاش رودررو میشی آرزو میکنی کاش اونی که مرده بود تو بودی. مردهها همیشه طلبکارن. شاید هم حق داشته باشن، اونها چیزی یادشون نمیمونه. خاطره برای زندههاست.
مرضیه
قاتلش هیچوقت پیدا نشد، ما حتی نفهمیدیم چرا کشتنش، سؤال بیجواب بدترین اتفاق برای یه آدمه. میدونی چرا؟ چون میگنده، فاسد میشه و عفونتش تموم زندگیت رو میگیره، حالا فکر کن اون سؤال دربارهٔ پدرت باشه.»
مرضیه
آدم باید به مردههاش فکر کنه دیگه. اگه مردهها از یادمون برن، تصویر مرگ از اینی که هست هم دردناکتر میشه.
مرضیه
کسی دوست ندارد دربارهٔ از دست دادن حرف بزند؛ انگار بخواهی از حفرهای توی وجودت برای کسی حرف بزنی؛ بخواهی جای خالی را توصیف کنی. حتی اگر بخواهی، کسی از آن سر درنمیآورد. از دست دادن یک تجربهٔ شخصی است. یک تجربهٔ شخصی غیرقابلتوصیف که فقط باید تحملش کرد.
مرضیه
جنگیدن با سرنوشت آخرین کاریه که باید بکنی.
مرضیه
«کمی رهاش کنی بد نیست. گاهی باید به تسلیم شدن هم فکر کرد، ولو موقت!»
مرضیه
فرماندهها مجبورن جنگ رو قشنگ کنن، اما سربازها خیلی زود میفهمن با حقیقت نمیشه جنگید.
مرضیه
آدم هیچ جا بهتر از جنگ دوست پیدا نمیکنه. اونجا آخر دنیاست و وقتی تو آخر دنیا با کسی رفیق میشی، باید خیالت راحت باشه که دیگه شرایطی سختتر از اون وجود نداره. شنیدم میگن عشق بدتره، اما من دربارهش نظری ندارم. چیزی دربارهش نمیدونم.
مرضیه
«دارم دیوونه میشم، شروان.»
«چون دست از جنگیدن برنمیداری.»
مرضیه
به ما گفته بودن شورشیها یه عده کمونیست خطرناکن، اما وقتی از حرکت ایستاد و لولهٔ ژ ۳ فرورفت تو گودی کمرش، دیدم آدمن. تا اون لحظه برای من اون شورشیهای کمونیستی بودن که باید خلاص میشدن، اما وقتی ژ ۳ گرم شد یه چیزی توم به هم ریخت. تفنگی که زل ظهر هم سرد بود حالا دم غروب گرم شده بود. بیشتر نگاهش کردم، اون هم آدم بود، درست مثل خود من یا عباس، امیر، تقی، صابر. حتی نقطهضعفشون هم عین ما بود. با تیر خوردن زمین میافتادن، منفجر میشدن، درد میکشیدن. فقط ندیدم که بترسن، همین.
مرضیه
مادرم میگفت چشمها تمام فکروذکرمون رو نشون میدن، میگفت هیچ فکروخیالی نیست که تو آینهٔ چشم آدم دیده نشه. چشمهای سیاه براقی داشت. درست مثل شب.
مرضیه
بهترین درمان دلشوره فرار کردنه. چون حتماً خبر بدی تو راهه.
مرضیه
گفتن این ماهیت جنگه، تو نکشی اونها میکشن. گفتن اونها یهسری شورشی کمونیست بودن. روی این جمله خیلی تأکید داشتن. گفتن تو در دفاع از وطن و سلطنت یه عده کمونیست شورشی رو کشتی و این چیزی نیست که به خاطرش ناراحت باشی. بعد یه مدال چسبوندن روی سینهم و محترمانه ازم خواستن که برم. یه فلز نقرهای توپر بود. قشنگ بود، جنگ رو میخواستن اینطوری قشنگ کنن. گفتن باید این رو قبول کنی و چیزی نگی، اصلاً بهتره همهچی رو هم فراموش کنی. بعد لحنشون عصبانی و تند شد. گفتن حالا یه قهرمانی و چون قهرمانی، ما حرفها و قصههایی رو که تابهحال گفتی نشنیده میگیریم. اما بدون اگه جای دیگهای دهنت رو باز کنی، میچرخه و به گوشمون میرسه و اون وقت دیگه باهات مثل یه قهرمان رفتار نمیکنیم و حتی شاید جای مدال غلوزنجیر حوالهت کنیم
مرضیه
گفت «برای یه سرباز جنگ هیچوقت تموم نمیشه فقط شکلش عوض میشه. به همون اندازه که تو میدون چشموگوشت میجنبید تا شبیخون نخوری، بعد از این هم مراقب باش که زبونت زیادی نجنبه. با خودت کنار بیا و سخت نگیر، سرباز.» کینهای ازش ندارم، به نظرم داشت کارش رو انجام میداد. فرماندهها وظیفه دارن از جنگ مراقبت کنن. با تفنگها راهش میندازن، با مدالها قشنگش میکنن و بعد با سکوت ادامهش میدن. باقیش رو وظیفهٔ سربازها میدونن: هم مردن، و هم با مردهها کنار اومدن. اونها از جنگ هیچ درکی بیشتر از نقشه و درسهای دانشکدهٔ نظام ندارن. بیشترشون حتی با ژ ۳ تیر هم ننداختن، چه برسه به اینکه کسی رو باهاش انداخته باشن. من وقتی رفتم شکارِ کمونیستها… بهمون میگفتن اگه حشرههای موذی رو الآن تو عمان شکار نکنیم، بعداً معلوم نیست تا کجا پیش میآن…
مرضیه
وقتی رفتم شکار یه باکره بودم، بقیه هم همینطور. حتی به عقلمون نمیرسید این کار چهقدر غیرعادیه. همین که پوتین داشتیم، لباس مخصوص، یه ژ ۳ پر از فشنگ و هلیکوپترهایی بالاسر و توپخونههایی که هوامون رو داشتن کافی بود. وقتی برگشتم دیگه نه باکره بودم، نه تنها. بهم تجاوز شده بود. همهٔ اون کمونیستها شبها میاومدن تو تختم، باهام حموم میکردن، غذا میخوردن، میخندیدن. با هم داد میزدیم، گریه میکردیم، درد میکشیدیم. نمیدونم چندتا بودن، اما تو پروندهٔ نشون قهرمانیم نوشته شده بود: «بیست و هشت نفر».
مرضیه
تو پروندهٔ نشون قهرمانیم نوشته شده بود: «بیست و هشت نفر». تو یه سال بیست و هشت نفر رو کشته بودم. از نظر فرماندهها من نمونهٔ یه سرباز خوب بودم. تو بیداری قهرمان بودم، یه تیرانداز قهار. توی خواب اما سگ ترسخوردهای بودم که هر شب بیست و هشتبار لگد میخوردم و زوزه میکشیدم. بیست و هشتبار آرزوی مرگ میکردم و کسی نمیکشتم.
مرضیه
اینجا فکر میکنن هر زندهای یهبار شاید هم چندبار مرده و اگه بتونه با مردهش حرف بزنه، خیلی از رازها رو میفهمه.
مرضیه
هیچوقت نتوانسته بود مادرش را ببخشد. حتی وقتی بزرگتر شد. همیشه فکر میکرد این خیانتی است که زنی بدون اجازهٔ پسرش بمیرد. بدتر اینکه خودش خودش را بکشد، آن هم به خاطر مرد دیگری، حتی اگر آن مرد پدر همان پسر باشد.
مرضیه
«ستوان، لباسی که تنت کردهای مقدسه و چشم امید وطن به شماست.
مرضیه
شروان شیطنتآمیز گفت «انگار ماه که کامل میشه همهٔ آدمهای جزیره یه چیزیشون میشه.»
یونس جای جواب دادن شیشهای را همراه دوتا لیوان برداشت و روی میز گذاشت. الکل جواب همهچیز را میدانست.
مرضیه
حجم
۲۶۶٫۶ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۲
تعداد صفحهها
۳۱۵ صفحه
حجم
۲۶۶٫۶ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۲
تعداد صفحهها
۳۱۵ صفحه
قیمت:
۲۳۷,۰۰۰
۱۱۸,۵۰۰۵۰%
تومان