من به یاد آوردن را خیلی دیر و از نُهسالگی شروع کردم. نمیدانم چرا تمام اتفاقهایی که تا این سن برایم افتاد هیچ اثر روشنی بر من نگذاشت که حالا بتوانم به خاطرشان بیاورم. اما از اواسط نُهسالگی همهچیز را بهوضوح، روزبهروز و پشتسرهم به خاطر میآورم، انگار هر چه بعد از آن روی داده همین دیروز اتفاق افتاده است. راستش بعضی چیزها را که قبل از آن اتفاق افتاده میتوانم مثل خواب به خاطر بیاورم: مثلاً چراغ پیهسوزی را که همیشه در گوشهای تاریک مقابل یک شمایل قدیمی میسوخت؛ بعد هم یکبار اسب مرا در خیابان به زمین زد،