هر وقت کسی میگه هیچوقت، دنیا سریع دستبهکار میشه تا ازش یه دروغگو بسازه.
یك رهگذر
میخوام تو رو بشناسم. میخوام شناختم ازت عمیق بشه، مگه چند نفر آدم توی دنیا وجود دارن که آدم دلش میخواد کامل بشناستشون؟
یك رهگذر
توضیح اینکه زور زدن برای فهمیدن و فهمیدهشدن چهقدر حس تنهایی و بیکسی میآورد، برای کسی که دوروبرش پر است از همزبانها و آدمهای خودش غیرممکن است.
یك رهگذر
اکنون میدانم که زندگی تنها استمراری از جداشدگی مسیرهاست؛ برخی دردناکتر از دیگری.
یك رهگذر
یکدفعه متوجه میشوم چرا آنقدر منزوی است، چرا همه چیز را توی دلش نگه میدارد. چون که حسهایت بهمحض اینکه از دلت بیرون بپرند دیگر فقط مال تو نیستند.
یك رهگذر
اعتقاد دارم که هرکسی اگر با خودش روراست باشد میداند که کمی هم پستی و رذالت درونش وجود دارد. همه پست و هراسان و انسانیم.
یك رهگذر
«بگو ببینم از دست پرندهها چون که میتونن بخونن عصبانی میشی؟ یا از دست اسبها چون که خوشگلن؟ از دست خرس چی؟ بهخاطر دندونهای ترسناک و پنجههاش، یا واسه اینکه ازت بزرگتر و قویتره؟ از بین بردن چیزایی که ازشون تنفر داری، چیزی رو عوض نمیکنه. همچنان نمیتونی خرس، پرنده یا اسب بشی. تنفر از مردا باعث نمیشه که مرد شی. تنفر از رَحِمت، سینههات یا ضعفهات نمیتونه اونا رو از بین ببره. همچنان یه زن باقی میمونی. تنفر هیچوقت راه چاره نیست. آسونه ولی خیلی چیزا آسونن. خودمون سختشون میکنیم. همهٔ زندگیمون رو صرف سخت کردن چیزایی که بهتره بپذیریمشون میکنیم. چون که با پذیرشه که به تعالی میرسیم.»
یك رهگذر
ازدواج همینه. با هم سرپناه پیدا کردن، با هم تاب آوردن، زندگی رو گرم کردن، پیدا کردن آرامش تو وجود هم، اینکه به یه نفر بگی تو از همه مهمتری.
یك رهگذر