
AFSHIN BARZGAR
۱۰
هیچچیز بهخودیخود خوب یا بد نیست، بلکه اندیشیدن است که آنها را چنین مینماید.
Mehdi🐬
۹
هملت: بودن یا نبودن، مسئله این است.
آیا شریفتر در اندیشه آن است که سنگبارانِ سنگانداز و تیربارانِ بختِ ستمکار را تاب آوریم،
یا بر دریایی از دشواریها سلاح برکشیم و با پیکار به آنان پایان دهیم؟
AFSHIN BARZGAR
۹
بارها ثابت شده که با بزک پرهیزگاری و نمایش دینداری و پارسایی سیمای خود شیطان را نیز به تقدس و زیبایی میآراییم.
Mehdi🐬
۵
پادشاه فربه و گدای لاغر فقط دو خورش متفاوتاند که بر سر یک سفره آورده میشوند. سرانجامِ همه همین است.
Masih Movahed
۵
زیرا کیست که تازیانهٔ توهین زمانه را تاب آورَد،
و بیداد ستمکاران خودکامه و تحقیر گرانسران خودپسند را،
و درد عشق سرخورده و خوارداشته را،
و تعلل قانون و اعادهٔ حق را و گستاخی مقامات را،
و اهانتها و خوار شمردنها را،
که شایستگان بردبار از فرومایگان مردمآزار پذیرا میشوند،
حال آنکه خود میتوانست تنها با خنجری پروندهٔ خود را ببندد؟
چه کسی چنین باری را برمیتابد تا زیر بار زندگی توانفرسا ناله و شکوه کند و عرق بریزد؟
alireza_86
۵
گاهی پاسخهایش چه پُربارند! دیوانگان بسا با حاضرجوابی نکتههای نغزی میگویند که عاقلان و فرزانگان از بیانش درمیمانند.
Mehdi🐬
۳
هملت: عجب، پس برای شما چنین نیست، زیرا هیچچیز بهخودیخود خوب یا بد نیست، بلکه اندیشیدن است که آنها را چنین مینماید. برای من دانمارک زندان است.
AFSHIN BARZGAR
۳
ای مرگ سرکش، در مغاک ابدی دوزخیات چه ضیافتی تدارک دیدهای که اینهمه شاهزادگان را چنین خونبار به یک ضربت از پای درافکندهای؟
AFSHIN BARZGAR
۲
خودتان هم نمیتوانید گوش مرا وادارید تا ناروایی که بر خود روا میدارید باور کند.
Mehdi🐬
۱
بهیقین، آن که ما را با چنین نیروی عظیم خردورزیای آفریده که به پیش و پس کارها مینگریم و در علل و عواقبشان میاندیشیم این نیرو و خردمندی خداگونه را به ما نداده تا در وجودمان عاطل و باطل بماند و از به کار نگرفتن بپوسد. اکنون اما نمیدانم آیا از بیتوجهی و غفلت حیوانصفتانه است یا بدگمانی و بیم که از تأمل بیشازحد در باب عواقب کارها حاصل میشود؛ تأملی که تنها یکچهارم آن تعقل است و سهچهارم دیگر ترس.
AFSHIN BARZGAR
۱
بمان، ای پندار واهی! اگر چیزی هستی که صدایی و یا اگر انسانی هستی که کلامی در تو هست، با من سخن بگو.
AFSHIN BARZGAR
۱
هر آن که زنده است خواهد مُرد و از حیات طبیعت به ابدیت خواهد پیوست.
AFSHIN BARZGAR
۱
چنین جَلد و چُست به بستر زنای با محرم جَستن!
AFSHIN BARZGAR
۱
گرچه پوشانَد همه خاک زمین کارِ پَلَشت نابکار
آن پَلَشتی پیش چشم مردمان میگردد آخر آشکار.
AFSHIN BARZGAR
۱
حیا، هر چند هرزگی به ظاهری ملکوتی درآید و او را به خود بخواند، هرگز از جا نمیجنبد.
AFSHIN BARZGAR
۱
شهوت را نیز هر چند به پیوند فرشتهای نورانی درآورند، از بستر بهشتی خود سیر و دلزده میشود و در خاکروبهها پی پَلَشتیها میگردد.
AFSHIN BARZGAR
۱
گر به درویشی بیفتد یک توانگر، میگریزد هر کسی محبوب اوست
لیک درویشی توانگر گر بگردد، دشمنان گردند دوست
AFSHIN BARZGAR
۱
چه پسر اعجوبهای که توانسته اعجاب مادرش را برانگیزد!
AFSHIN BARZGAR
۱
سخن رندانه در گوش ابلهان فهم نمیشود.
AFSHIN BARZGAR
۱
آه ای افکار لاکردار بیفرجام! دیگر بعد ازین جنگجو باشید و خونریز و نمیارزید هرگز غیر ازین.
alireza_86
۱
بهیقین، آن که ما را با چنین نیروی عظیم خردورزیای آفریده که به پیش و پس کارها مینگریم و در علل و عواقبشان میاندیشیم این نیرو و خردمندی خداگونه را به ما نداده تا در وجودمان عاطل و باطل بماند و از به کار نگرفتن بپوسد.
bookworm
۱
هملت: در سراسر دانمارک هیچ ناکسی نیست که… یکسره رذل و پستفطرت نباشد.
هورِیشیو: سرورم، نیازی نبود که شبحی سر از گور برآورد و این را به ما بگوید.
bookworm
۱
هورِیشیو، در آسمان و زمین بسا غرایب هست که فلسفه به خواب ندیده.
Ehsan Shahmohamadi
۰
بگذار بیرحم باشم، اما نه بیوجود و بدسرشت.
زرافه
۰
اندیشههایت را بر زبان مران و هر اندیشهٔ نسنجیدهای را به عمل درنیاور.
با مردم بجوش، اما قدر خویش را بشناس و در دوستی با عوام زیادهروی مکن و مبتذل نباش. دوستانی که داری و رفاقتشان را آزمودهای با چنگکهای فولادی در چنگ خود گیر و در جان خود جای ده، اما مبادا دستانت از شدت دست دادن با هر جوجهٔ سرازتخمدرآوردهای پینه بندد.
زرافه
۰
هورِیشیو، در آسمان و زمین بسا غرایب هست که فلسفه به خواب ندیده.
bookworm
۰
من خود خوب میدانم. هنگامی که خون داغ میشود و میل در جسم برمیافروزد، جان چه دستودلبازانه وعدهها را به زبان وام میدهد. وعدههایی که نورشان از گرمایشان بیشتر است، نور و آتشی که هر دو زود فروکش میکنند، درست در اوج زبانه کشیدن نویدها. آن فروزش را آتش نپندارید.
bookworm
۰
ذرهای پلیدی شریفترین گوهر را تباه میسازد، و همچون خود، رسوا.
bookworm
۰
هملت: نه، گمان مکن که مجیزت را میگویم. زیرا مگر چه چشمداشتی از تو توانم داشت که برای امرار معاش سرمایهای جز روح بیآلایش خود نداری. بینوایان را چرا باید مجیز گفت؟ نه، بگذار زبان چربونرم چکمهٔ غرور پوچ متظاهران را بلیسد و زانوان آماده و آبستن فرمانبرداری آنجا خم شوند که مالومنال از آن میزاید.
bookworm
۰
بگذار بیرحم باشم، اما نه بیوجود و بدسرشت.
