جمشید: (در گفتار بیصدای فروغالزمان فکر میکند.) نِفِرتیتی! نِفِرتیتی! به من نگاه کن! با اون چشمهای صاف و آرام، که انقدر سیاه و تلخه، به من نگاه کن! این باد گلو نیس؛ من صدای سقوطو شنیدم. درخت پیر داره از کمر میشکنه، و خورشید، یه خورشید تازه از پشت مه طلوع میکنه و عمارت غرق نور میشه؛ با شیشههای رنگی و پردههای کلفتش، با گرگها و برّههایی که توش پناه گرفتهن. هیچ سحر و قدرتی هم نمیتونه جلوی امواج نیرومند این نورو بگیره. نه ارادهٔ اون شهید، نه کبر ما و نه اون ساعت، که ده ساله روی دو و پنجاه دقیقه خوابیده، تا گردش زمینو تو این عمارت متوقف کنه.
zima blue