
بریدههایی از کتاب نوازنده نابینا
نویسنده:ولادیمیر کارالنکو
مترجم:جهانگیر افکاری
انتشارات:انتشارات علمی و فرهنگی
دستهبندی:
امتیاز
۴.۳از ۷ رأی
۴٫۳
(۷)
بیشک قلب مادر گواهی میداد که همپای بچه، سرنوشتی سرشته به سیاهبختی بیپایان زاده و بر سر گهواره آویخته است تا این زندگی نو را تا گور دنبال کند.
شاید این جز اثر هذیان چیز دیگری نبود. به هر حال، بچه نابینا به دنیا آمده بود.
حمیدرضا خاکی
فکر زد و خورد را کنار میگذارد. پای راستش را از بیخ بریده بودند و ناچار بود با چوب زیر بغل حرکت کند. از سوی دیگر، بازوی چپش چنان آسیب دیده بود که با آن میتوانست کم و بیش بر عصایی تکیه دهد و بس. به طورکلی، مردی باوقارتر و آرام از آب درآمد؛ منتها گاهگاه، با نیش زبان زخمهایی میزد که کم از تیزی شمشیر سابقش نداشت.
حمیدرضا خاکی
همه برای آدمهای غریبه خوفناک بود و به جز اهل خانه کسی نبود که بداند در این تن ناقص قلبی شریف و گدازان در تپش است و در آن سر بزرگ چهارگوش پوشیده از موی زبر و سیخ، فکری خستگیناپذیر مشغول کار است.
حمیدرضا خاکی
جنگاور علیل در این اندیشه بود که زندگی عبارت از پیکار بیامان و خالی از شفقتی است که در آن برای معلولان جایی نیست. وی در این اندیشه بود که برای همیشه از صف رزمآوران بیرون رانده شده و در این جهان تکیهٔ زیادی است؛ چراکه زندگی این شهسوار را از اسب به زیر کشیده و خاکمال کرده است.
آیا بهراستی ارزش دارد که انسان خود را همچون کرم لهشدهای به روی زمین بکشاند؟ آیا برای او شایسته است که خود را به رکاب زندگی که در راه پیروزمند خویش به پیش میتازد بچسباند و دریوزهوار از آن چشم شفقتی داشته باشد؟
حمیدرضا خاکی
دنیای درخشان، پرجنبوجوش و صدادار اطرافش بیشتر به شکل صوتها به کلهٔ کوچکش راه مییافت و تجسماتش درست از روی این شکلها قالبگیری میشدند. دقت خاصی که به صداها داشت به چهرهاش شکل میداد. فک پایین کمی روی گردن دراز و باریکش کشیده میشد. ابروانش جنبش غیرعادی پیدا میکرد و چشمهای زیبا و نابینا به قیافهاش حالتی رنجور و دلآزار میداد.
حمیدرضا خاکی
دایی ماکسیم با خود میگفت: «به یقین موسیقی نیرویی معجزهآساست که کلید فتح دلها را به دست میدهد. او، همین کور، شاید صدها خانم و صدها جوان تازهباز۹ را به سوی خود بکشاند، برایشان از والسها و نکتورن۱۰های خود بنوازد ــ ناگفته نماند که معلومات موسیقی دایی ماکسیم از حد این والسها و نکتورنها زیاد فاصله نداشت ــ و بسا که ایشان، چشمهای خود را با دستمالهای تور خشک کنند. بر شیطان لعنت! من برای او آرزوی دیگری داشتم. اما چه میتوان کرد؟ پسر بیچاره کور است، بگذار هرچه از دستش برآید در زندگی بکند. شاید هم اگر آوازهخوان شود بهتر باشد؟ آواز تنها با گوشهایی که جسته و گریخته دچار رقت میشوند سخن نمیگوید. به چهرهها جان میبخشد، اندیشه را در خود و مردانگی را در دل بیدار میکند.»
حمیدرضا خاکی
کور با دقت و شوق وافری به این قصهها گوش میداد، ولی بسیار بهندرت میخندید. معلوم میشد که بخش بزرگی از ظرافت کلام زنده دستگیرش نمیشود و این مایهٔ شگفتی نبود؛ نه میتوانست رخشندگی شیطنتبار چشمان گوینده را ببیند، نه چروکهایی را که در اثر خنده عمیقتر شده بود، و نه تکانهای خندهآور سبیلهای آویخته و درازش را.
حمیدرضا خاکی
گفته شده است که «چشم آیینهٔ جان است»، شاید اگر آن را به دریچهای تشبیه میکردند که آثار یک دنیای روشن، درخشنده و رنگارنگ را به درون جان و خرد راه میدهد، درستتر بود. که میتواند بگوید چقدر از جان و خرد ما به احساس بینایی بستگی دارد؟
حمیدرضا خاکی
حجم
۱۸۲٫۷ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۴
تعداد صفحهها
۲۵۲ صفحه
حجم
۱۸۲٫۷ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۴
تعداد صفحهها
۲۵۲ صفحه
قیمت:
۴۶,۰۰۰
تومان