
بریدههایی از کتاب نامه به پدر
۳٫۵
(۵۳)
چیزی که تمام وجود مرا مجذوب میکند، دلیلی ندارد که حتی ذرهای هم در تو اثر کند و بهعکس؛
Sar
چیزی که هرگز نمیتوانستم درک کنم این بود که تو چطور حس نمیکردی تا چه حد این گفتهها و قضاوتهایت برایم دردناک و ننگآور بودند؛ انگار که تو از قدرت خودت بیخبر بودی. مطمئنا من هم ترا بارها با گفتههایم رنجاندهام ولی همیشه میدانستم چه میکنم؛ برایم دردآور بود اما نمیتوانستم جلو خودم را بگیرم و چیزی را که میخواستم نگویم، و در همان لحظهٔ گفتن هم پشیمان میشدم.
Sar
چه زندگی خوشبختی میداشتم اگر تو بهعنوان دوست، بهعنوان رئیس، بهعنوان عمو، بهعنوان پدربزرگ، و حتی (اگر چه با تردید بیشتر) بهعنوان ناپدری با من طرف میبودی. فقط بهعنوان پدر است که تو برایم بیش از حد قوی بودهای، بخصوص که برادرهایم در بچگی مردند، خواهرهایم خیلی دیرتر بهدنیا آمدند، و در نتیجه این من بودم که میبایست اولین ضربه را بهتنهایی تحمل کنم ___ و برای این کار بیش از حد ضعیف بودم.
Shahriban
نوشتن من مربوط بهتو میشد، چون در آنجا از چیزی مینالیدم که در دامن تو نمیتوانستم.
☾Natsuki✶
تویی که برای من از هر جهت یک انسان معیار بودی، خودت بهفرمانهایی که میدادی عمل نمیکردی. بهاین ترتیب، جهان در نظر من بهسه بخش تقسیم میشد: یکی آنکه من، من برده، در آن زندگی میکردم، زیر قانونهایی که تنها بهخاطر من بدعتشان گذاشتهبودند، و من هم، نمیدانم چرا، هرگز نمیتوانستم خودم را کاملاً با آنها وقق بدهم؛ و بعد دنیای دومی که فرسنگها با دنیای من فاصله داشت، دنیایی که تو در آن زندگی میکردی، درگیر حکومت کردن، درگیر دستوردادن، درگیر ناراحتیهای ناشی از عدم رعایت این دستورها؛ و سرانجام دنیای سومی که باقی مردم در آن زندگی میکردند، خوشبخت، و آزاد از دستوردادنها و اطاعتکردنها.
غزل بانو
این هم درست است که تو حتی یک بار مرا واقعا کتک نزدهای. اما همین که فریاد میزدی، صورتت سرخ میشد، کمربندت را بسرعت باز میکردی و روی تکیهٔ صندلی حاضر میگذاشتی، همین از کتکزدن بدتر بود. بهاین میمانست که بخواهند کسی را بهدار بکشند. وقتی براستی بهدارش بکشند، میمیرد و همه چیز میگذرد. اما وقتی مجبور باشد همهٔ تدارکات اعدام را بهچشم ببیند و تازه وقتی که حلقهٔ دار جلو صورتش آویزان است بفهمد که مورد مرحمت واقع شدهاست، سرتاسر زندگیش را زجر خواهدکشید.
mitra
تو، تویی که برای من از هر جهت یک انسان معیار بودی، خودت بهفرمانهایی که میدادی عمل نمیکردی.
☾Natsuki✶
(اگر من میتوانستم، بههمان عمقی که در ترس غرق میشوم، بخوابم، دیگر زنده نبودم)
mitra
عدم امکان رابطهای آرام میان من و تو، نتیجهٔ در اصل خیلی طبیعی دیگری هم داشت: من استعداد صحبتکردن را از دست دادم. نمیخواهم بگویم که در غیر این صورت سخنران بزرگی میشدم، ولی زبان روان انسانهای عادی را در هر حال میتوانستم حرف بزنم. اما تو، از همان ابتدای کودکی، گفتن را برایم قدغن کردی. تهدید تو که میگفتی: «یک کلمهٔ اعتراض هم نمیخواهم بشنوم»، و دستت را که همراه آن بهنشانهٔ سکوت بلند میشد، سالهاست که سایه بهسایهام راه میروند.
mitra
و احساس تقصیرم، که همیشه حاضر بهخدمت بود، تا مغز استخوانهایم رسوخ میکرد.
sana
میتوانی یک نفر از کسانی را که در کودکی برای من اهمیتی داشتهاند اسم ببری که حداقل یک بار با انتقادهایت خردش نکردهباشی؟
محمد
من از هر جهتی که نگاه میکردم، میدیدم نسبت بهتو مقصرم، میدیدم مدیون توام.
mitra
چیزی که هرگز نمیتوانستم درک کنم این بود که تو چطور حس نمیکردی تا چه حد این گفتهها و قضاوتهایت برایم دردناک و ننگآور بودند
Amirhossein
ضرورتی ندارد که درست تا وسط خورشید پرواز کنیم، اما قدر مسلم این است که باید دست کم بهگوشهٔ پاکی از زمین برویم که گاه و بیگاه آفتابی میگیرد و کم و بیش گرمایی میدهد.
sana
کافی بود آدم از چیزی خوشحال شدهباشد، ذهنش بهآن مشغول شدهباشد، بهخانه بیاید و بر زبانش بیاورد ___ واکنش تو همیشه سرتکاندادن و آه ریشخندآمیز کشیدن و انگشتها را روی میز زدن بود
FaraCode
تو مرا چنان زیرپاله خواهیکرد که حتی ذرهای هم از من باقینماند.
Roqaye
من در هر موردی آنقدر مردد بودم که خودم را براستی فقط مالک آن چیزی میدانستم که در دستم یا در دهانم بود
خاطره
مگر تو بهتمام کسانی که من با آنان معاشرت داشتم بهصراحت یا در نهان ایراد نمیگرفتی؟ تقاص این را هم من مجبور بودم پس بدهم. عدم اطمینانی که تو سعی داشتی در مغازه و در خانواده، نسبت بهغالب مردم در من ایجاد کنی
محمد
در شرایطی دیگر، من چه بسا باز هم آدمی میشدم دیرجوش و مردمترس، ولی راهی که از اینجا تا جایی که امروز رسیدهام طی شده، راه دراز و تاریکی است.
mitra
مثلاً میتوانستی بهچکها بد بگویی، بعد بهآلمانیها، بعد بهیهودیها، آن هم نه فقط از این یا آن حیث، بلکه از هر لحاظ، و دست آخر هیچ کس باقینمیماند جز خودت. با این کارها تو در نظر من آن جنبهٔ معمائیی را پیدا میکردی که همهٔ مستبدها دارند، کسانی که محق بودنشان نه بر پایهٔ عقل، بلگه بر شخص خودشان استوار است.
کاربر ۷۰۸۶۷۲۵
اقدامات تربیتی تو در اصل درست بههدف خوردند؛ من از هیچ ضربهای خود را کنار نکشیدم؛
Roqaye
جایی که زندگی میکردم، مطرود و محکوم بودم، مغلوب بودم، و برای فرار بهجایی دیگر هم البته سخت تلاش میکردم، ولی این کار نبود، چون از محالات بود
خاطره
این من بودم که میبایست اولین ضربه را بهتنهایی تحمل کنم ___ و برای این کار بیش از حد ضعیف بودم.
shokoufeh
(اگر من میتوانستم، بههمان عمقی که در ترس غرق میشوم، بخوابم، دیگر زنده نبودم)
مــریم
از گفتههایی ظاهرا سراپا بیاهمیت، ساختمانی ساختهمیشود که هیچ کس از پیچیدگیش سردرنمیآورد
sajjad
پدر و مادر، نخستین مسألهای هستند که رو در روی کودک قرارمیگیرند، نخستین مانعی هستند که کودک ناچار است بهمقابلهٔ با آن بپردازد . . . بنا بر این، اینکه انسان چگونه از بوتهٔ آزمایش این نخستین برخورد بدرخواهدآمد، خود نشاندهندهٔ آیندهٔ اوست
sajjad
مسأله این نبود که بهفرزندانت فلان یا بهمان درس را بدهی، این زندگیت بود که میبایست نمونه باشد؛
sajjad
(اگر من میتوانستم، بههمان عمقی که در ترس غرق میشوم، بخوابم، دیگر زنده نبودم)
nargesspm
تویی که برای من از هر جهت یک انسان معیار بودی، خودت بهفرمانهایی که میدادی عمل نمیکردی.
Sar
ازدواجکردن، خانوادهای تشکیلدادن، همهٔ فرزندانی را که خواهندآمد پذیرفتن، آنها را در این دنیای نامطمئن نگهداشتن، و حتی کمی هم راهنمایکردن، اینها بهاعتقاد من حد اکثری است که اصولاً ممکن است از عهدهٔ کسی بربیاید.
هادی
حجم
۸۷٫۷ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۸۵
تعداد صفحهها
۱۰۶ صفحه
حجم
۸۷٫۷ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۸۵
تعداد صفحهها
۱۰۶ صفحه
قیمت:
۹۰,۰۰۰
۴۵,۰۰۰۵۰%
تومان