جملات زیبای کتاب یک درخت، یک صخره، یک ابر | طاقچه
تصویر جلد کتاب یک درخت، یک صخره، یک ابر
off
٪۶۰

کتاب یک درخت، یک صخره، یک ابر

برجسته‌ترین داستان‌های کوتاه دو قرن اخیر

نوع کتاب
۳.۸(از ۳۸ امتیاز)
پدیدآورندگان: 
ادگار آلن پو، فرانتس کافکا، جیمز جویس... بیشتر
انتشارات: 
نشر مرکز
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
سعیدا
۴۵
همیشه آدمهایی پیدا می‌شوند که اهمیت کسی را که به چشم دیگران بی‌اهمیت می‌رسد بدانند.
سعیدا
۳۲
زندگی نکرده‌ام، تنها خواب زندگی را دیده‌ام.
ali73
۱۷
در عشق بی‌دریغ و فداکارانه حیوان چیزی هست که اگر کسی دوستی حقیر و پایبندی اندک انسان محض را آزموده باشد به دلش می‌نشیند
Mina
۱۵
آیا زندگی به خودی خود خوب نیست، صرف‌نظر از اینکه محتوای آن را «خوشبختی» بنامیم یا نه؟
رسول شعبانی
۱۳
نسخه نوشتن آسان است، همدلی داشتن با مردم سخت است.
ali73
۷
شکاف افکندن در پیوندهای انسانی خطرآفرین است؛ نه اینکه دهان بازتر کند؛ از آن رو که فی‌الفور درهم می‌آید!
رسول شعبانی
۶
نباید پنهان کرد که خو کردن به این محدودیتها اولش برای او بسیار دشوار بود، ولی بعد به هر حال به آنها عادت کرد و همه چیز روبراه شد.
رسول شعبانی
۶
هر چند شغلش حتی حالا هم نسبت به شغلهای مهم دیگر شغل مهمی به حساب نمی‌آمد. ولی همیشه آدمهایی پیدا می‌شوند که اهمیت کسی را که به چشم دیگران بی‌اهمیت می‌رسد بدانند.
رسول شعبانی
۵
این روزها حتی غیردولتیها هم بی‌احترامی به خودشان را بی‌احترامی به کل جامعه می‌دانند.
رسول شعبانی
۲
تنها چاره، چنانچه شنل آدم نازک باشد، گذشتن از پنج شش خیابان با حداکثر سرعت ممکن و بعد در جا زدن در اتاق دربان است تا قوه‌ها و استعدادهای لازمه کار اداری، که در راه یخ زده‌اند، یخشان باز شود.
رسول شعبانی
۲
خود من مردی هستم که از عنفوان جوانی معتقد بوده‌ام آسانترین طریق زندگی، بهترین طرز زندگی است.
رسول شعبانی
۱
فلیپا می‌گوید جیرجیرکها برای این همیشه سروصدا می‌کنند که ما نتوانیم صدای فریاد روحهایی را که در برزخ زجر می‌کشند بشنویم. روزی که دیگر جیرجیرکی باقی نمانده باشد دنیا را صدای جیغ روحهای مقدس برمی‌دارد و ما از ترس زهره‌ترک می‌شویم.
رسول شعبانی
۱
کیست که صد بار دست به کار زشت یا نابخردانه‌ای نزده باشد، تنها به این دلیل که می‌دانسته نباید بدان دست یازد؟ مگر ما گرایشی همیشگی، به رغم تشخیص درستمان، به زیر پا گذاشتن آنچه قانون است نداریم، آن هم تنها به این دلیل که می‌دانیم چنین است؟
farhad_riazi87
۱
زن آسیابان برخاست و در تاریکی ناپدید شد. ارمولای شروع به زیر لب خواندن کرد: «چون به دیدار دلبرم رفتم چکمه‌هایم را از خوشی لنگه به لنگه پوشیدم...»
farhad_riazi87
۱
کودکی که همه به افتخار او دور هم جمع شده بودند اکنون عاقله‌زنی خانه‌دار است. اما ورود آن سه غریبه به خانه چوپان در آن شب و جزییات ماجرا داستانی است که هنوز در ولایات حول و حوش «هایر کراسترز» بر سر زبانهاست.
farhad_riazi87
۰
رقص با شور بیشتری ادامه پیدا کرد و رقصندگان در مسیرهای سیاره‌ای آنقدر پس و پیش رفتند و اوج و حضیض را درنوردیدند که عقربه پر لگد خورده ساعت انتهای اتاق یک بار دیگر محیط دایره را طی کرد.
farhad_riazi87
۰
آگنیوف همچنان که به در باغ نزدیک می‌شد فکر کرد: «در زندگی، هیچ چیز بهتر از انسان نیست. هیچ چیز!»