تو لرزهٔ ماجراجویی را نمیفهمی
روبهرو شدن با غیرمنتظرهها را نمیفهمی
در انتطار معلومی منتظری
همانگونه که کتاب در انتظار خواننده است تا خوانده شود
و صندلی تا کسی رویش بنشیند
و انگشت تا حلقهای بپوشد
منتظر مردی که برایت بادام و پسته پوست بگیرد...
شیر گنجشک به تو بنوشاند
کلید شهری را به تو بدهد
که نه بهخاطرش جنگیدهای
و نه لیاقت ورودش را داری...