
بریدههایی از کتاب صد نامه عاشقانه
۳٫۳
(۴)
بعد از من
هر که تو را ببوسد
روی لبت نهال کوچک انگوری خواهد دید
که من کاشتهام
Melika Ghorbani
من شاعرم
و تنها ثروتم
دفتر شعرم و چشمهای قشنگ توست
یَلدا.
تو لرزهٔ ماجراجویی را نمیفهمی
روبهرو شدن با غیرمنتظرهها را نمیفهمی
در انتطار معلومی منتظری
همانگونه که کتاب در انتظار خواننده است تا خوانده شود
و صندلی تا کسی رویش بنشیند
و انگشت تا حلقهای بپوشد
منتظر مردی که برایت بادام و پسته پوست بگیرد...
شیر گنجشک به تو بنوشاند
کلید شهری را به تو بدهد
که نه بهخاطرش جنگیدهای
و نه لیاقت ورودش را داری...
maedeh
زن زیباست اما از آن زیباتر رد گامهایش بر نوشتههای ماست... وقتی که رفته است.
کاربر ۸۶۴۶۳۰۳
چرا میخواهی نامه برایت بنویسم؟
چرا میخواهی مثل انسان نخستین برابر تو برهنه شوم؟
نوشتن تنها چیزیست
که برهنهام میکند
وقتی حرف میزنم
بعضی از لباسهایم هست اما وقت نوشتن...
رها، سبک
گنجشک قصهها که وزن ندارد
وقت نوشتن رها میشوم از تاریخ از نیروی جاذبه
سیارهای چرخان میشوم
در هاله، چشمانت
Fatemeh Yavari
عشق تو منطقی، عشق من شاعرانه
سرم را روی بالشی از سنگ میگذارم
سرت را روی بالشی از شعر
تو ماهی هدیهام دادی
من دریا
تو قطرهای روغن چراغ دادی
من چلچراغ
تو دانهای گندم دادی
من خرمن
تو مرا به شهر یخ بردی
من تو را به شهر عجایب...
F.saljoughi
من احمقم که فکرکردم
تنها سفر میکنم
هر فرودگاهی که پیاده شدم
در چمدانم، تو
کاربر ۸۶۴۶۳۰۳
تصمیم گرفتم جهان را با دوچرخهٔ آزادی سفر کنم
غیرشرعی
مثل بادها، بیگذرنامه
اگر بپرسند: «نشانی؟»
ــ همهٔ پیادهروها اقامتگاه دائمیام
اگر بپرسند: «پاسپورت؟»
ــ چشمان تو
آنها اجازهٔ عبور میدهند
میدانند سفر در شهرهای چشمانت
حق طبیعی همهٔ مردم جهان است
کاربر ۱۸۸۷۰۲۷
وقتی به باد گفتم
گیسوهای سیاهت را شانه کند
عذر خواست که عمر کوتاه است
و گیسوهای تو بلند...
تسنیم
بعد از من
هر که تو را ببوسد
روی لبت نهال کوچک انگوری خواهد دید
که من کاشتهام
کاربر ۸۶۴۶۳۰۳
نه من میتوانم
نه تو
زخم با کارد سفرکرده در خود چه میتواند کند؟
کاربر ۸۵۱۸۷۲۵
دربارهٔ تو چیزی نمیگویم
دربارهٔ خودم
ما نقطهٔ صفریم بر شمال عشق
دو سطرِ حاشیهنویسیشده با مداد
اما دربارهٔ چیزی بزرگتر از تو و بزرگتر از من
حرف میزنم
پاکتر از تو و من
عشق، پروانهای بهشتی
که روی شانههایمان نشست و فراریاش دادیم
ماهییی طلایی
که از عمق دریا آمد و لهش کردیم
ستارهٔ آبی که دستش را دراز کرد و ما پس زدیم
F.saljoughi
میخواهم
گنجی از کلمات به تو هدیه کنم
که هیچ زنی هدیه نگرفته باشد و نگیرد
ای زنی که
نه کسی پیش از تو نه بعد از تو
این چنین نبوده است
میخواهم
به سینههای تنبلت
هجاهای اسمم را بیاموزم
و خواندن نامههام را
میخواهم تو را به خود زبان تبدیل کنم
یَلدا.
معلوم است از اقامتگاه دائمیات در من
دخالتت در حرکات دستهام، مژههام،
از افکارم شکایت نمیکنم
گندمزار از فراوانی خوشهها شکایت نمیکند
درخت انجیر از جیرجیر گنجشک
و لیوان از لبریزی شراب
تمام آنچه میخواستم این است
بانوی من!
زیاد در قلبم حرکت نکن درد میکشم!
پیمان
