جملات زیبا از متن کتاب صد نامه عاشقانه | طاقچه
تصویر جلد کتاب صد نامه عاشقانهsubscriptionAvailable

کتاب صد نامه عاشقانه

۳.۷(از ۷ امتیاز)
نوع کتاب
پدیدآورندگان: 
نزار قبانی، رضا عامری
انتشارات: 
نشر چشمه
categoryدسته‌بندی: 
شعر جهان

قیمت:

۱۴۹,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

بعد از من هر که تو را ببوسد روی لبت نهال کوچک انگوری خواهد دید که من کاشته‌ام
Melika Ghorbani
۱۰
وقتی مردان به تحسین از تو سخن می‌گویند و زنان به خشم می‌فهمم چه‌قدر زیبایی
مهسا
۸
من شاعرم و تنها ثروتم دفتر شعرم و چشم‌های قشنگ توست
یَل‌دا.
۷
تو لرزهٔ ماجراجویی را نمی‌فهمی روبه‌رو شدن با غیرمنتظره‌ها را نمی‌فهمی در انتطار معلومی منتظری همان‌گونه که کتاب در انتظار خواننده است تا خوانده شود و صندلی تا کسی رویش بنشیند و انگشت تا حلقه‌ای بپوشد منتظر مردی که برایت بادام و پسته پوست بگیرد... شیر گنجشک به تو بنوشاند کلید شهری را به تو بدهد که نه به‌خاطرش جنگیده‌ای و نه لیاقت ورودش را داری...
maed
۵
زن زیباست اما از آن زیباتر رد گام‌هایش بر نوشته‌های ماست... وقتی که رفته است.
کاربر ۸۶۴۶۳۰۳
۵
من احمقم که فکرکردم تنها سفر می‌کنم هر فرودگاهی که پیاده شدم در چمدانم، تو
کاربر ۸۶۴۶۳۰۳
۴
عشق تو منطقی، عشق من شاعرانه سرم را روی بالشی از سنگ می‌گذارم سرت را روی بالشی از شعر تو ماهی هدیه‌ام دادی من دریا تو قطره‌ای روغن چراغ دادی من چلچراغ تو دانه‌ای گندم دادی من خرمن تو مرا به شهر یخ بردی من تو را به شهر عجایب...
F.saljoughi
۳
چرا می‌خواهی نامه برایت بنویسم؟ چرا می‌خواهی مثل انسان نخستین برابر تو برهنه شوم؟ نوشتن تنها چیزی‌ست که برهنه‌ام می‌کند وقتی حرف می‌زنم بعضی از لباس‌هایم هست اما وقت نوشتن... رها، سبک گنجشک قصه‌ها که وزن ندارد وقت نوشتن رها می‌شوم از تاریخ از نیروی جاذبه سیاره‌ای چرخان می‌شوم در هاله، چشمانت
Fatemeh Yavari
۲
وقتی به باد گفتم گیسوهای سیاهت را شانه کند عذر خواست که عمر کوتاه است و گیسوهای تو بلند...
تسنیم
۲
بعد از من هر که تو را ببوسد روی لبت نهال کوچک انگوری خواهد دید که من کاشته‌ام
کاربر ۸۶۴۶۳۰۳
۲
هوای بارانی مثل معشوقه‌ای قدیمی است که از سفری دور به دیدارمان آمده
کاربر حسن ملائی شاعر
۲
دنبال انگشتانم می‌گردم دنبال کلمات ــ شعلهٔ کبریت کلماتی که در کتاب‌های عاشقانه نباشد آتش می‌گیرم چه سخت است چه سخت است برای کسی که دوست می‌داری نامه‌ای بنویسی
کاربر حسن ملائی شاعر
۲
تصمیم گرفتم جهان را با دوچرخهٔ آزادی سفر کنم غیرشرعی مثل بادها، بی‌گذرنامه اگر بپرسند: «نشانی؟» ــ همهٔ پیاده‌روها اقامت‌گاه دائمی‌ام اگر بپرسند: «پاسپورت؟» ــ چشمان تو آن‌ها اجازهٔ عبور می‌دهند می‌دانند سفر در شهرهای چشمانت حق طبیعی همهٔ مردم جهان است
کاربر ۱۸۸۷۰۲۷
۱
نه من می‌توانم نه تو زخم با کارد سفرکرده در خود چه می‌تواند کند؟
کاربر ۸۵۱۸۷۲۵
۰
دربارهٔ تو چیزی نمی‌گویم دربارهٔ خودم ما نقطهٔ صفریم بر شمال عشق دو سطرِ حاشیه‌نویسی‌شده با مداد اما دربارهٔ چیزی بزرگ‌تر از تو و بزرگ‌تر از من حرف می‌زنم پاک‌تر از تو و من عشق، پروانه‌ای بهشتی که روی شانه‌های‌مان نشست و فراری‌اش دادیم ماهی‌یی طلایی که از عمق دریا آمد و لهش کردیم ستارهٔ آبی که دستش را دراز کرد و ما پس زدیم
F.saljoughi
۰
می‌خواهم گنجی از کلمات به تو هدیه کنم که هیچ زنی هدیه نگرفته باشد و نگیرد ای زنی که نه کسی پیش از تو نه بعد از تو این چنین نبوده است می‌خواهم به سینه‌های تنبلت هجاهای اسمم را بیاموزم و خواندن نامه‌هام را می‌خواهم تو را به خود زبان تبدیل کنم
یَل‌دا.
۰
معلوم است از اقامت‌گاه دائمی‌ات در من دخالتت در حرکات دست‌هام، مژه‌هام، از افکارم شکایت نمی‌کنم گندمزار از فراوانی خوشه‌ها شکایت نمی‌کند درخت انجیر از جیرجیر گنجشک و لیوان از لبریزی شراب تمام آن‌چه می‌خواستم این است بانوی من! زیاد در قلبم حرکت نکن درد می‌کشم!
پیمان
۰
زن زیباست اما از آن زیباتر رد گام‌هایش بر نوشته‌های ماست... وقتی که رفته است.
مهسا
۰
وقتی که خدا زنان را میان مردها قسمت کرد و تو را به من داد حس کردم به من شراب داده و به بقیه گندم لباس من از حریر لباس آن‌ها پنبه به من گل به آن‌ها شاخهٔ خالی
مهسا
۰
و دیگر... این نامه‌ها خاکستر آتش عشق من است... منتشرشان می‌کنم چون ایمان دارم عشقِ هنرمند، خصوصی نیست، عشقی جهانی است و نامه‌های یک شاعر به تمام زنان جهان.
کاربر حسن ملائی شاعر
۰
آن صبح خرداد که آمدی شعری قشنگ بودی بر پاهایش ایستاده آفتاب با تو وارد شد و بهار ورق‌های روی میز بُر خوردند فنجان قهوه‌ای پیش رویم پیش از آن‌که بنوشم مرا نوشید و اسب‌های تابلو وقتی تو را دیدند به‌سویت چهارنعل دویدند...
کاربر حسن ملائی شاعر
۰
گفتم آخرین پادشاه را بکشم ــ دولت عشق تو را به‌پاکنم ـ که تو ملکه‌اش هستی می‌دانستم فقط گنجشک‌ها با من اعلام انقلاب می‌کنند
کاربر حسن ملائی شاعر
۰
وقتی که خدا مرا با تو آشنا کرد گفتم نامه‌ای به او بنویسم بر برگ‌های آبی و پاکتی آبی خیس از اشک‌های آبی می‌خواستم تشکری کنم از انتخاب او که او ــ آن‌طور که گفته‌اند ـ هیچ نامه‌ای را نمی‌پذیرد جز نامهٔ عشق
کاربر حسن ملائی شاعر
۰