
Melika Ghorbani
۸
بعد از من
هر که تو را ببوسد
روی لبت نهال کوچک انگوری خواهد دید
که من کاشتهام
یَلدا.
۵
من شاعرم
و تنها ثروتم
دفتر شعرم و چشمهای قشنگ توست
مهسا
۵
وقتی مردان به تحسین از تو سخن میگویند
و زنان به خشم
میفهمم چهقدر زیبایی
maedeh
۴
تو لرزهٔ ماجراجویی را نمیفهمی
روبهرو شدن با غیرمنتظرهها را نمیفهمی
در انتطار معلومی منتظری
همانگونه که کتاب در انتظار خواننده است تا خوانده شود
و صندلی تا کسی رویش بنشیند
و انگشت تا حلقهای بپوشد
منتظر مردی که برایت بادام و پسته پوست بگیرد...
شیر گنجشک به تو بنوشاند
کلید شهری را به تو بدهد
که نه بهخاطرش جنگیدهای
و نه لیاقت ورودش را داری...
کاربر ۸۶۴۶۳۰۳
۳
زن زیباست اما از آن زیباتر رد گامهایش بر نوشتههای ماست... وقتی که رفته است.
Fatemeh Yavari
۲
چرا میخواهی نامه برایت بنویسم؟
چرا میخواهی مثل انسان نخستین برابر تو برهنه شوم؟
نوشتن تنها چیزیست
که برهنهام میکند
وقتی حرف میزنم
بعضی از لباسهایم هست اما وقت نوشتن...
رها، سبک
گنجشک قصهها که وزن ندارد
وقت نوشتن رها میشوم از تاریخ از نیروی جاذبه
سیارهای چرخان میشوم
در هاله، چشمانت
F.saljoughi
۲
عشق تو منطقی، عشق من شاعرانه
سرم را روی بالشی از سنگ میگذارم
سرت را روی بالشی از شعر
تو ماهی هدیهام دادی
من دریا
تو قطرهای روغن چراغ دادی
من چلچراغ
تو دانهای گندم دادی
من خرمن
تو مرا به شهر یخ بردی
من تو را به شهر عجایب...
کاربر ۸۶۴۶۳۰۳
۲
من احمقم که فکرکردم
تنها سفر میکنم
هر فرودگاهی که پیاده شدم
در چمدانم، تو
کاربر ۱۸۸۷۰۲۷
۱
تصمیم گرفتم جهان را با دوچرخهٔ آزادی سفر کنم
غیرشرعی
مثل بادها، بیگذرنامه
اگر بپرسند: «نشانی؟»
ــ همهٔ پیادهروها اقامتگاه دائمیام
اگر بپرسند: «پاسپورت؟»
ــ چشمان تو
آنها اجازهٔ عبور میدهند
میدانند سفر در شهرهای چشمانت
حق طبیعی همهٔ مردم جهان است
تسنیم
۱
وقتی به باد گفتم
گیسوهای سیاهت را شانه کند
عذر خواست که عمر کوتاه است
و گیسوهای تو بلند...
کاربر ۸۶۴۶۳۰۳
۱
بعد از من
هر که تو را ببوسد
روی لبت نهال کوچک انگوری خواهد دید
که من کاشتهام
کاربر ۸۵۱۸۷۲۵
۰
نه من میتوانم
نه تو
زخم با کارد سفرکرده در خود چه میتواند کند؟
F.saljoughi
۰
دربارهٔ تو چیزی نمیگویم
دربارهٔ خودم
ما نقطهٔ صفریم بر شمال عشق
دو سطرِ حاشیهنویسیشده با مداد
اما دربارهٔ چیزی بزرگتر از تو و بزرگتر از من
حرف میزنم
پاکتر از تو و من
عشق، پروانهای بهشتی
که روی شانههایمان نشست و فراریاش دادیم
ماهییی طلایی
که از عمق دریا آمد و لهش کردیم
ستارهٔ آبی که دستش را دراز کرد و ما پس زدیم
یَلدا.
۰
میخواهم
گنجی از کلمات به تو هدیه کنم
که هیچ زنی هدیه نگرفته باشد و نگیرد
ای زنی که
نه کسی پیش از تو نه بعد از تو
این چنین نبوده است
میخواهم
به سینههای تنبلت
هجاهای اسمم را بیاموزم
و خواندن نامههام را
میخواهم تو را به خود زبان تبدیل کنم
پیمان
۰
معلوم است از اقامتگاه دائمیات در من
دخالتت در حرکات دستهام، مژههام،
از افکارم شکایت نمیکنم
گندمزار از فراوانی خوشهها شکایت نمیکند
درخت انجیر از جیرجیر گنجشک
و لیوان از لبریزی شراب
تمام آنچه میخواستم این است
بانوی من!
زیاد در قلبم حرکت نکن درد میکشم!
مهسا
۰
زن زیباست اما از آن زیباتر رد گامهایش بر نوشتههای ماست... وقتی که رفته است.
مهسا
۰
وقتی که خدا زنان را میان مردها قسمت کرد
و تو را به من داد
حس کردم به من شراب داده
و به بقیه گندم
لباس من از حریر
لباس آنها پنبه
به من گل
به آنها شاخهٔ خالی