
کتاب آن ها مشغول مردن اند!
گزیده شعرهای آن سکستون
انتشارات:
نشر چشمه٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
کاربر ۹۱۳۵۲۵۵
۶
تنهایم بگذار!
نمیبینی خواب میبینم؟
در رؤیا هیچوقت
هشتادساله نمیشوی.
Niyaz.h
۴
همه باید یکبار به زندان بروند
تا صدای چرخیدن کلید را
با تمام وجود حس کنند.
Niyaz.h
۳
چهطور خوابیدی زیر این خاک؟
دزد!
چهطور تنهایی خزیدی بهسمت مرگی که من
اینهمه مدت مشتاقانه دنبالش بودم.
Yas
۳
بیسروصدا در تاریکی
بزرگ میشوم.
حنا از گرین گیبلز
۲
باید از مردن در راههای حقیر
در دهانهٔ آتشفشانهای نفرت
در سیاهچالههای بیتفاوتی
و جنایت در معبد
دست برداریم.
کاربر حسن ملائی شاعر
۲
میایستیم و تماشا میکنیم
برگهای زردی را که نفسزنان
در باران زمستان
خیس میشوند و میافتند.
کاربر ۹۱۳۵۲۵۵
۱
بعضی ارواح زناند
نه کمرنگاند نه انتزاعی؛
سینههاشان مثل ماهیهای مرده
سست و بیحالاند؛
جادوگر نیستند
روحاند که میآیند
و دستهای آویزانشان را
مثل خدمتکارهای از کارافتاده
تکان میدهند.
کاربر حسن ملائی شاعر
۱
با حالت گنگی خم میشوم
مینشینم
و میگذارم این دنیای پست
به شیرینی تبدیل شود
آن!
تو کی هستی؟!
بچهای که به زنده ماندن ادامه میدهد!
کاربر حسن ملائی شاعر
۱
تقدیر را مثل آبی که از شیر خرابی چکه کند
قطره قطره
رویم میریختند.
انگار آن تقدیر شکم من را شست و
گهوارهٔ تو را پر کرد.
Primavera
۱
من اینجا
در این بیمارستان اعلام میکنم
این بدن من نیست
نه! بدن من نیست
من سهمیهٔ دکترها نیستم
تا مرا مثل دستور پخت غذا مرور کنند
نه! من دختری از تبار گلهای مینا هستم.
مثل تکهای خورشید
در باد میوزم.
Primavera
۱
لیندای دردانهٔ من! میدانم که زندگی آسان نیست. تنهایی وحشتناکی دارد. حالا تو هم هر جا که هستی و با من حرف میزنی این را میدانی. با وجود این من زندگی خوبی داشتهام. درست است که نوشتههایم غمانگیز است، اما من تا آخرِ زندگی رفتم. تو هم تا نهایتش، تا قلهاش زندگی کن. لیندای چهلساله! دوستت دارم.
Primavera
۱
آه دوست من!
وقتی حال ماه بد است
و شاه مرده
و ملکه مشاعرش را از دست داده
مستهای میخانه باید آواز بخوانند
تو هم بخوان!
Primavera
۱
خلاصه بگویم:
دنیا در حال خفه شدن است
و من هر شب در تختخوابم
میشنوم که ده جفت کفشم
در اینباره حرف میزنند
و ماه زیر نقاب تاریکش
هر شب از آسمان میافتد
تا با دهان سرخ گرسنهاش
زخمهای مرا بمکد.
Primavera
۱
شاید زمین شناور باشد.
نمیدانم.
شاید ستارهها
خردههای کوچک کاغذ باشند
که قیچیهایی غولآسا
آنها را بریدهاند.
نمیدانم.
شاید ماه اشک یخزدهای باشد.
نمیدانم.
شاید من هیچکس نیستم.
حتا با اینکه بدنی دارم
و نمیتوانم از آن فرار کنم.
کاربر حسن ملائی شاعر
۱
عزیز دلم!
چرا اینقدر باهم بحث میکنیم؟
از نصیحتهایت خستهام.
از مردهها خستهام.
مردهها از گوش دادن فراریاند.
بگذار بهحال خودشان باشند.
پایت را از قبرستان بیرون بکش.
آنها مشغول مردناند!
Yas
۰
من اینجا
در این بیمارستان اعلام میکنم
این بدن من نیست
نه! بدن من نیست
من سهمیهٔ دکترها نیستم
تا مرا مثل دستور پخت غذا مرور کنند
نه! من دختری از تبار گلهای مینا هستم.
مثل تکهای خورشید
در باد میوزم.
Yas
۰
ـ دوستم داری؟
از ژاکت آبی پرسیدم
جوابی نداد.
سکوت از کتابهایش بیرون زد؛
سکوت از زبانش ریخت
و نشست بین ما
گلویم را گرفت
و اعتمادم را قتلعام کرد
Yas
۰
دست از سرم بردار
چه میکنی؟
تنهایم بگذار!
نمیبینی خواب میبینم؟
در رؤیا هیچوقت
هشتادساله نمیشوی.
کاربر حسن ملائی شاعر
۰
دستهایمان
آبی کمرنگ است و آرام
چشمهامان پر از اعترافات تکاندهنده
اما وقتی ازدواج میکنیم
بچهها با نفرت ترکمان میکنند
غذای زیادی داریم
ولی کسی نیست
اینهمه غذای عجیبوغریب را بخورد.
کاربر حسن ملائی شاعر
۰
همهٔ بچهها
در خودکارهایشان گریه میکنند
Primavera
۰
آه دوست من!
وقتی حال ماه بد است
و شاه مرده
و ملکه مشاعرش را از دست داده
مستهای میخانه باید آواز بخوانند
تو هم بخوان!
کاربر ۷۰۶۸۷۱۷
۰
تقویم بدترکیبی که در آن زندگی میکنم.
و زندگیام
در دفترها ادامه مییابد.