
•|Νάρκισσος|•
۰
حوادث آن شب از ذهنم پاک نمیشد، به خصوص چهرهی آقای راچستر وقتی دستم را گرفته بود. برای مدتی طولانی به آقای راچستر فکر کردم تا عاقبت به خواب رفتم.
•|Νάρκισσος|•
۰
باید آقای راچستر را از ذهنم بیرون میکردم.
•|Νάρκισσος|•
۰
«روزی میرسد که همهشان از من متنفر شوند.»
•|Νάρκισσος|•
۰
زیر لب ناله کردم: «دیگر نمیتوانم. کاش همینجا بمیرم.»
