جملات زیبای کتاب همچون یک خانه به دوش | طاقچه
تصویر جلد کتاب همچون یک خانه به دوشsubscriptionAvailable

کتاب همچون یک خانه به دوش

نوع کتاب
۳.۸ امتیاز(از ۱۵ رأی)
پدیدآورندگان: 
باب دیلن، بابک زمانی
انتشارات: 
کتاب کوله پشتی

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
یاش
۳۶
درخیابان‌ها قدم می‌زنم، خیابان‌هایی که مُرده‌اند
MoonRiver
۲۰
و چندین گوش آدمی باید داشته باشد تا گریه‌ی مردم را بشنود؟ و چند مرگ باید رخ بدهد تا آدمی دریابد چندین نفر مُرده است؟
یاش
۱۰
آیا چیزی هست که گذر زمان را برایت آسوده‌تر سازد؟
Arezuwishi
۸
آدمی چقدر باید گام نهد تا او را «آدم» صدا زنند؟
vahid
۷
درخیابان‌ها قدم می‌زنم، خیابان‌هایی که مُرده‌اند قدم می‌زنم، با خیال تو در سرم با پاهایی خسته و ذهنی تسخیر شده و ابرهایی که اشک می‌ریزند
Moony
۳
کلام‌های باطل نواخته می‌شود، که هر یک اخطار می‌دهد که آن کس که مشغولِ به‌دنیا آمدن نباشد، مشغولِ از دنیا رفتن خواهد شد ورق پاره‌های وسوسه در آستانه‌ی در، به هوا برمی‌خیزند دنبال‌شان می‌کنی، خود را میانه‌ی میدانِ جنگ می‌یابی و غرشِ آبشارِ افسوس را نظاره خواهی کرد.
آن شرلی
۳
او هیچ‌وقت از پدر و مادرش راضی نبود، تا حدی که خودش می‌گوید از پدر و مادر درستی به‌دنیا نیامده است.
آن شرلی
۳
مگر چند سال برخی آدمیان زنده‌اند تا روزی رهایی یابند؟
El Santo
۳
Loving you is the one thing I'll never regret.
لیوبی11
۲
We live in a political world Where mercy walks the plank Life is in mirrors Death disappears Up the steps to the nearest bank. We live in a political world Where courage is a thing of the past Houses are haunted Children unwanted The next day could be your last.
آن شرلی
۲
«من اصلاً یادم نمی‌آد که یه بچه بوده باشم؛ فکر می‌کنم یه نفر دیگه بوده که بچه بوده.»
آزاد
۲
بیایید ای خدایان جنگ شما که خالقان تفنگید شمایی که نقشه‌های مرگ را کشیدید شمایی که بمب‌ها را آفریدید شمایی که پسِ دیوارها نهانید شمایی که پشت میزها در خفایید تنها می‌خواهم بدانم آیا می‌توانم چهره‌تان را از پسِ نقاب‌ها ببینم شمایی که هرگز کاری نمی‌کنید اما به پا می‌کنید تا ویران کنید شمایی که دنیای من را به بازی می‌گیرید چونان اسباب بازی کوچکی شمایی که بر می‌گردید و به سرعت می‌گریزید هنگامی که گلوله‌ها شلیک می‌شوند
phi.lo.bib.lic
۲
آدمی چقدر باید گام نهد تا او را «آدم» صدا زنند؟
:)
۲
«من اصلاً یادم نمی‌آد که یه بچه بوده باشم؛ فکر می‌کنم یه نفر دیگه بوده که بچه بوده.»
آفتاب
۲
Knock, knock, knockin’ on heaven’s door
phi.lo.bib.lic
۱
Sometimes the silence can be like thunder
phi.lo.bib.lic
۱
It's all so clear, I could never forget
:)
۱
آه مادر، این درجه را از من بستان دیگر به کارم نمی‌آید. هوا به تاریکی می‌گراید، آن‌قدر که دیگر چشمانم سوی دیدن ندارند گویی بر درِ بهشت می‌کوبم بر درِ بهشت می‌کوبم، می‌کوبم و می‌کوبم بر درِ بهشت می‌کوبم، می‌کوبم و می‌کوبم بر درِ بهشت می‌کوبم، می‌کوبم و می‌کوبم بر درِ بهشت می‌کوبم، می‌کوبم و می‌کوبم آه مادر، تنفگم را زمین بگذار که دیگر در توانم نیست به کسی شلیک کنم. آن ابرِ سیاه بلند فرو می‌نشیند و گویی من بر درِ بهشت می‌کوبم بر درِ بهشت می‌کوبم، می‌کوبم و می‌کوبم بر درِ بهشت می‌کوبم، می‌کوبم و می‌کوبم بر درِ بهشت می‌کوبم، می‌کوبم و می‌کوبم بر درِ بهشت می‌کوبم، می‌کوبم و می‌کوبم
محمد امین چیزانی
۱
مگر چند بار آدمی می‌تواند سرش را برگرداند تا وانمود کند چیزی ندیده است
Faust
۱
You fasten all the triggers For the others to fire Then you set back and watch When the death count gets higher You hide in your mansion' As young people's blood Flows out of their bodies And is buried in the mud.
Faust
۱
And your death'll come soon I will follow your casket In the pale afternoon And I'll watch while you're lowered Down to your deathbed And I'll stand over your grave 'Til I'm sure that you're dead
Faust
۱
I saw ten thousand talkers whose tongues were all broken I saw guns and sharp swords in the hands of young children
Homayoun
۰
در محنت شب، از فرش به عرش رفته‌ام در شقاوت رویای تابستانی، در سوز شب‌های زمستانی در تلخی رقصِ تنهایی که در فضا رنگ می‌بازد در هر تکه‌ی آینه‌ی عصمت بر هر چهره‌ی از یاد رفته گام‌هایی کهنه می‌شنوم همچون تحرک دریا گاهی به عقب برگشته‌ام و دیده‌ام کسی آنجاست، و گاهی تنها خودم بوده‌ام و خودم از ترازوی حقیقت مَردی حلق آویز شده‌ام همچون چلچله‌ای که از آسمان می‌افتد، همچون هر دانه‌ی شن
zhra
۰
یک کوه چند سال پای بر جای می‌ماند پیش از آنکه در دریا شسته شود؟ آری، و مگر چند سال برخی آدمیان زنده‌اند تا روزی رهایی یابند؟ آری، و مگر چند بار آدمی می‌تواند سرش را برگرداند تا وانمود کند چیزی ندیده است آری ای دوست من، پاسخ در باد می‌وزد آری، پاسخ در باد است. آری، چند بار آدمی باید بالا را بنگرد بلکه آسمان را ببیند؟
lonelyhera
۰
درخیابان‌ها قدم می‌زنم، خیابان‌هایی که مُرده‌اند قدم می‌زنم، با خیال تو در سرم با پاهایی خسته و ذهنی تسخیر شده و ابرهایی که اشک می‌ریزند
:)
۰
«موهایی با لبه‌های شانه‌خورده. یک تی‌شرت با طرح‌هایی شلوغ که نورش از لامپ‌های نئون میدان لستر هم بیشتر است. بیشتر شبیه یک طوطی است که سوءتغذیه دارد.»
Nawal
۰
اگر الماس‌های عمقِ اقیانوس‌ها را می‌داشتم همه را به بوسه‌ای ارزانی‌ات می‌کردم و این تمامِ چیزی‌ست که می‌خواهم
Sadraw
۰
آدمی چقدر باید گام نهد تا او را «آدم» صدا زنند؟ کبوتر سپید، چند دریا را باید پشت سر گذارد پیش از آنکه در شن‌های ساحل آرام گیرد؟ آری،گلوله‌های توپ چند بار باید شلیک شوند پیش از آنکه قدغن گردند؟ آری ای دوست من، پاسخ در باد می‌وزد پاسخ در باد است
کاربر ۲۳۶۴۵۷۴
۰
Yes, how many years can some people exist Before they're allowed to be free?
Faust
۰
how many years can some people exist Before they're allowed to be free?