بدرود تو ای بلبلکم
دیریست که یافتهامت
حالا آوازهای زیبایت همه خاموشی گرفته
جنگل در میانت گرفته
و خورشید پایین میرود پسِ پردهای
همین گاهها بود که صدایم میزدی
پس آسوده بیارام بلبلکم
در پناهِ شاخهی مقدّست
بدرود تو ای بلبلکم
زیستم تنها برای آن که نزدیکِ تو باشم
و تو میخوانی جایی کماکان
اما من دیگر نمیشنوم صدایت را.