«گفت لحظهای که چشمش به من افتاده خاطرخواه من شده.» و حتی حالا هم در لحنش اندوهی خوانده نمیشد. تند و بدون هیجان صحبت میکرد، گویی بخواهد مطلبی را دیکته کند. «بهم گفت که همیشه به عشق در نگاه اول اعتقاد داشته و حالا میدید که واقعیت هم پیدا کرده. چون همون جا و همون لحظه دلباخته من شده. گفت که من ممکنه به حرفهاش بخندم، اما موضوع کاملا حقیقییه. توی عمرش چنین احساسی نداشته. گفت که حتی اگه بهش بگم، برو گورتو گم کن و بهش تف بندازم و مثل سگ باهاش رفتار کنم، باز تا روز مرگ منو از دلش بیرون نمیکنه.»