جملات زیبای کتاب فارنهایت ۴۵۱ | طاقچه
تصویر جلد کتاب فارنهایت ۴۵۱

کتاب فارنهایت ۴۵۱

نوع کتاب
۳.۹ امتیاز(از ۲۵ رأی)
پدیدآورندگان: 
ری بردبری، مژده دقیقی
انتشارات: 
نشر ماهی
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
کرم کتابخوان
۲۸
«خوبی مردن همینه؛ وقتی چیزی برای ازدست‌دادن نداری، به هر خطری که دلت می‌خواد تن می‌دی.»
کرم کتابخوان
۲۴
کتاب‌ها به درد این می‌خورن که یادمون بندازن چه خرها و احمق‌هایی هستیم.
کرم کتابخوان
۲۳
تو سهم کوچک خودت رو انجام بده؛ اگر هم غرق شدی، دست‌کم می‌دونی که داشتی به طرف ساحل نجات می‌رفتی.»
soroush
۱۸
جنایت‌های بدتر از کتاب‌سوزاندن هم وجود دارد. یکی از آن‌ها کتاب‌نخواندن است.
کرم کتابخوان
۱۶
«پدربزرگم می‌گفت هرکسی باید وقتی می‌میره، چیزی از خودش باقی بذاره. بچه‌ای، کتابی، تابلویی، یا خونه یا دیواری که ساخته یا یه جفت کفش که خودش دوخته. یا باغچه‌ای که کاشته. چیزی که دستت یه‌جوری بهش خورده باشه
soroush
۸
دنیا رو ببین. از هر رؤیایی که تو کارخونه‌ها می‌سازن یا با پول می‌شه خرید، خیال‌انگیزتره.
soroush
۷
من نمی‌خوام موضع خودم رو عوض کنم و فقط بهِم بگن چکار کنم. اگه این کار رو بکنم، هیچ دلیلی برای تغییر موضع وجود نداره.
Firooz
۷
تو سهم کوچک خودت رو انجام بده؛ اگر هم غرق شدی، دست‌کم می‌دونی که داشتی به طرف ساحل نجات می‌رفتی.»
کرم کتابخوان
۵
من یکی از اون بی‌گناه‌هایی هستم که وقتی هیچ‌کس حاضر نبود به حرف " گناهکار"ها گوش کنه، می‌تونستن صداشون رو بلند کنن و اعتراض کنن، ولی چیزی نگفتم و در نتیجه خودم هم گناهکار شدم.
کرم کتابخوان
۵
«می‌خوای برات کتاب بخونم؟ برات کتاب می‌خونم که یادت بمونه. من شب‌ها پنج ساعت بیش‌تر نمی‌خوابم. هیچ کاری هم ندارم. بنابراین، اگه دوست داشته باشی، شب‌ها موقع خواب برات کتاب می‌خونم. می‌گن حتی وقتی خوابی، اگه کسی چیزی توی گوشِت زمزمه کنه، یادت می‌مونه.»
کرم کتابخوان
۵
اگه نادانی خودت رو مخفی کنی، کسی هم بهِت سرکوفت نمی‌زنه و هیچ‌وقت چیزی یاد نمی‌گیری.
کرم کتابخوان
۴
محدودکردن آزادی بیان و اندیشه سلاحی است که همهٔ تاریک‌اندیشان به شیوه‌های گوناگون به کار می‌گیرند.
کرم کتابخوان
۴
مردمی که از برنامه‌های سرگرم‌کننده و خلاصه‌های خلاصه‌شده و اطلاعات ناقص تکراری راضی هستند از آن استقبال می‌کنند. ذهنشان چنان از اطلاعات بی‌خاصیت و حقایق بیهوده انباشته است که احساس ذکاوت می‌کنند و از جهل خودخواستهٔ خود خوشحالند. حکومت کتاب‌ها را خلاصه و خلاصه‌تر می‌کند تا آن‌که جز یادداشت‌های بی‌بو و خاصیت چیزی از آن‌ها باقی نمی‌ماند، در واقع دیگر کتابی برای خواندن وجود ندارد.
کرم کتابخوان
۴
«اون‌هایی که نمی‌سازن باید بسوزونن.
soroush
۳
نمی‌خواست بدونه کارها چطوری انجام می‌شن، دنبال علت بود. این قضیه گاهی ناراحت‌کننده‌ست.
Erfan
۳
دختر گفت: «گاهی فکر می‌کنم راننده‌ها نمی‌دونن علف چیه، یا گل چیه، چون هیچ‌وقت اون‌ها رو یواش نمی‌بینن. اگه یه لکهٔ تار سبز نشون یه راننده بدی، لابد می‌گه علفه! لکهٔ تار صورتی؟ باغچهٔ گل رُزه! لکه‌های تار سفید خونه هستن. لکه‌های تار قهوه‌ای گاون.
کرم کتابخوان
۳
بعد از آن‌که دیگر کسی کتاب نمی‌خواند ــ که مردم خودشان وجود کتاب‌ها را گزارش می‌دهند، چرا که «کتاب تفنگِ پُری است در خانهٔ همسایه!»
کرم کتابخوان
۳
حال دنیا خوب نیست.»
کرم کتابخوان
۳
«" آنان که اندکی می‌دانند، از همه نادان‌ترند."
کرم کتابخوان
۳
«نیک آن باشد که انجامش نکوست.»
کرم کتابخوان
۳
با وجود این، قلب ناگهان شکافته می‌شود، جسم به تشنج می‌افتد و خون، شگفت‌زده، به هوا می‌پاشد؛ مغز همان چند خاطرهٔ گرانبهایش را از دست می‌دهد و، حیران و پریشان، می‌میرد.
Firooz
۳
«نه، نباید احساس گناه کنی! اگه جنگی وجود نداشت، اگه دنیا در صلح و آرامش بود، می‌گفتم باشه، برو خوش بگذرون! ولی، مانتگ، تو دیگه نباید به گذشته برگردی و صرفا آتش‌نشان باشی. حال دنیا خوب نیست.»
Erfan
۲
«خب، من هفده‌سالمه و دیوونه‌م. عَموم می‌گه این دو تا همیشه با هم هستن. بهِم گفته وقتی ازت می‌پرسن چند سالته، همیشه بگو هفده‌سالمه و دیوونه‌م. این موقع شب قدم‌زدن کیف نداره؟ من دوست دارم همه‌چی رو بو کنم و نگاه کنم، گاهی تا صبح بیدار می‌مونم و راه می‌رم، و طلوع خورشید رو تماشا می‌کنم.»
کرم کتابخوان
۲
آنچه داریم باارزش است و گاه قدرش را نمی‌دانیم.
کرم کتابخوان
۲
«جنایت‌های بدتر از کتاب‌سوزاندن هم وجود دارد. یکی از آن‌ها کتاب‌نخواندن است.»
کرم کتابخوان
۲
حالا بوی خشک علف و جریان آب او را به فکر خوابیدن میان علف‌های خشک تازه در انبار علوفهٔ پرتی می‌انداخت، دور از بزرگراه‌های پرهیاهو، پشت یک خانهٔ روستایی ساکت، و زیر یک آسیاب بادی قدیمی که با صدایی که یادآور گذر سال‌ها بود بالای سرش می‌چرخید. تمام شب بالای آن انبار علوفه دراز می‌کشید و به حیوانات و حشرات و درختان دور، به حرکت‌ها و جنبش‌های کوچک گوش می‌کرد.
mehr_1989
۲
اون‌قدر " واقعیت" تو کله‌شون بچپون که احساس کنن تا خرخره پر شده‌ان و " عقل کل" هستن. اون‌وقت به نظرشون می‌آد که دارن فکر می‌کنن؛ حس می‌کنن حرکت کرده‌ان، بدون این‌که از جاشون تکون خورده باشن
کاربر ۵۷۲۲۵۱۳
۲
مردمی که از برنامه‌های سرگرم‌کننده و خلاصه‌های خلاصه‌شده و اطلاعات ناقص تکراری راضی هستند از آن استقبال می‌کنند. ذهنشان چنان از اطلاعات بی‌خاصیت و حقایق بیهوده انباشته است که احساس ذکاوت می‌کنند و از جهل خودخواستهٔ خود خوشحالند. حکومت کتاب‌ها را خلاصه و خلاصه‌تر می‌کند تا آن‌که جز یادداشت‌های بی‌بو و خاصیت چیزی از آن‌ها باقی نمی‌ماند، در واقع دیگر کتابی برای خواندن وجود ندارد. بعد از آن است ــ بعد از آن‌که دیگر کسی کتاب نمی‌خواند ــ که مردم خودشان وجود کتاب‌ها را گزارش می‌دهند، چرا که «کتاب تفنگِ پُری است در خانهٔ همسایه!»
Erfan
۱
گفت: «یه چیزی بپرسم، ناراحت نمی‌شی؟ چند وقته آتش‌نشان هستی؟» «از بیست‌سالگی، یعنی از ده سال پیش.» «تا حالا شده هیچ‌کدوم از کتاب‌هایی رو که می‌سوزونی بخونی؟»
کرم کتابخوان
۱
ببین چه دشت‌هایی این‌جاست. گوش کن! هیچ صدایی نیست، هیچ صدایی. چه سکوتی،