ولی زنها، هرچند هم پیر و بیجان، همه چیز را به هر حال میفهمند.
سبا جهانگیری
«قانون» و «حق» وجود نداشت. کسی جرئت «شورش» هم نداشت. همگی در انتظار «معجزه» بودند. حتی کسانی که «کافر» بودند و چنان اعتقاداتی را قبول نمیکردند.
سبا جهانگیری
آنقدر همگی ما فقیریم که مجبور شدیم به خانه همسایهها برویم و قاشققاشق قهوه از آنها بگیریم تا بتوانیم یک فنجان قهوه برای فیدل آماده کنیم
سبا جهانگیری
انسان چه میداند. گاه زندان تبدیل به تنها جایی میشود که میتواند در آن مسکن بگیرد.
سبا جهانگیری
به خاطر داشته باش که هیچ ملتی خوب یا بد نیست. اگر با عدالت و عشق بر آنها حکومت کنند، آنوقت ملتی خوب از آب درمیآید.
سبا جهانگیری
آبمیوه را مثل لیکورهای امروزی جرعهجرعه مینوشیدند. مثل لیکور موز، آناناس و کاکائو، قوی و معطر
سبا جهانگیری
در حمام هم قطیفهای بود که بارها از خود پرسیده بودم که آن را کجا جا گذاشتهام.
سبا جهانگیری
همه بچهها در نظر والدین اینطورند
ولی در نظر هر بچهای
مادرش موجود خارقالعادهای است.
سبا جهانگیری