چون آن روز یکشنبه بود. آن روز، کسب و کار نبود. دکانها باز نمیشد. نامآورترینِ بازرگانان عالم، یعنی خود شیطان، در تمام آن روز بخوابمیرفت. پس کاری نبود جز اینکه همه بروند و بهسخنان خدا گوش دهند. این کار خرجی نداشت و کسی چیزی از دست نمیداد. فردای آن روز همه از صبح زود ذرع یا ترازوی خود را از نو بهدست میگرفتند؛ باز سوداگری و چانهزنی شروع میشد. هر که میتوانست، کلاه دیگری را برمیداشت.
شش روز ازانِ شیطان است و یک روز ازانِ خدا، و شما در هر روز شمعی روشن کنید، و خیالتان آسوده باشد.