احمق، زندگی دردسر است و انسان اگر بخواهد راحت باشد باید بمیرد.
علیرضا
حرف چیز گرانبهایی است نوریبیگ، و بآسانی از دهان من بیرون نمیآید.
علیرضا
اگر خوشبختی چرا فریاد بزنی و اگر خوشبخت نیستی کسی نمیتواند بهفریادت برسد. پس همان بهتر که ساکت باشی!
علیرضا
قرآن همان چیزی را میگوید که در اندیشهٔ قاری است. تو قتل عام میخواهی و بنا بر این اگر قرآن را باز کنی با تو از قتل عام سخن خواهدگفت.
علیرضا
چون آن روز یکشنبه بود. آن روز، کسب و کار نبود. دکانها باز نمیشد. نامآورترینِ بازرگانان عالم، یعنی خود شیطان، در تمام آن روز بخوابمیرفت. پس کاری نبود جز اینکه همه بروند و بهسخنان خدا گوش دهند. این کار خرجی نداشت و کسی چیزی از دست نمیداد. فردای آن روز همه از صبح زود ذرع یا ترازوی خود را از نو بهدست میگرفتند؛ باز سوداگری و چانهزنی شروع میشد. هر که میتوانست، کلاه دیگری را برمیداشت.
شش روز ازانِ شیطان است و یک روز ازانِ خدا، و شما در هر روز شمعی روشن کنید، و خیالتان آسوده باشد.
علیرضا
شراب بعضی را بهآوازخواندن و شوخیکردن وامیدارد و برخی را بهگریهکردن و متأثرشدن میکشاند. و این میستیگری دیلاق وقتی شراب مینوشید هوسی بیش بهدل نداشت و آن اینکه تا میتواند برقصد.
علیرضا
آیا فقط بههمین منظور بهدنیا آمدهبود که با چنین نخالهای ازدواج کند؟ آیا سالها خورده و نوشیدهبود تا روزی زن چنین شخصی بشود؟
علیرضا
«اینها مرد بودند! بلی اینها مرد واقعی بودند نه مثل ما زنصفت! حتی زنهاشان هم دست کمی از خودشان نداشتند و شاید که درندهخوتر هم بودند. افسوس که نسل آدمیزاد سقوط کرده و بهانحطاط گرائیدهاست
علیرضا