
بریدههایی از کتاب پدران و پسران
۴٫۷
(۶)
هرکس از درد خود ناراضی باشد، حتماً بر آن فائق میشود.
javad hedayati
خوب خداحافظ، پیر شوید، این بهترین نعمتهاست. تا فرصت است از زندگانی استفاده کنید و ببینید که چه منظرهٔ زشتی؛ کرمکی له شده است و هنوز میخواهد قد علم کند. اما او هم آرزوها داشت و فکر میکرد: ’کارهای زیادی انجام خواهم داد و نخواهم مرد، وظایفی دارم، من قهرمانم!‘ اما اکنون، تمام هدف قهرمان در آن است که آبرومند بمیرد. گو اینکه این امر به کسی مربوط نیست، با این همه اظهار عجز نخواهم کرد».
javad hedayati
حال که تصمیم گرفتی همه چیز را درو کنی، داس را به پای خودت هم بزن.
مهرنوش
«چرا آن لحظات شیرین نخستین نمیتواند ابدی و دائم باشد؟»
مهرنوش
«بله، جانشین ما خواهند شد! میدانی برادر چه به خاطرم آمد؟ روزی من و مادر مرحومهمان دعوایمان شد. او فریاد زد و نمیخواست سخنان مرا بشنود، بالأخره به او گفتم که شما نمیتوانید با من تفاهم پیدا کنید، ما متعلق به دو نسل مختلف هستیم. او بینهایت رنجید و من با خود فکر کردم چه میشود کرد؟ دارو تلخ است، ولی از فرو دادن آن گریزی نیست. حال نوبت ما رسیده است و جانشینان ما میتوانند به ما بگویند: ’شما از نسل ما نیستید. بفرمایید دارو را ببلعید‘».
مرتضی بهرامیان
با خود فکر میکرد: «برادرم میگوید که حق با ماست. بدون کوچکترین حس خودخواهی، من هم گمان میکنم که آنها از حقیقت دورترند تا ما، لیکن در عین حال احساس میکنم که آنها چیزی دارند که ما نداریم... یک نوع برتری و این تفوق جوانی است؟ خیر، تنها جوانی نیست. شاید دلیل این برتری ناشی از آن است که ایشان کمتر تشخّص و تعین دارند».
م.
میدانی برادر چه به خاطرم آمد؟ روزی من و مادر مرحومهمان دعوایمان شد. او فریاد زد و نمیخواست سخنان مرا بشنود، بالأخره به او گفتم که شما نمیتوانید با من تفاهم پیدا کنید، ما متعلق به دو نسل مختلف هستیم. او بینهایت رنجید و من با خود فکر کردم چه میشود کرد؟ دارو تلخ است، ولی از فرو دادن آن گریزی نیست. حال نوبت ما رسیده است و جانشینان ما میتوانند به ما بگویند: ’شما از نسل ما نیستید. بفرمایید دارو را ببلعید‘
مهرنوش
بازارف سخنان او را قطع کرد: «گذشته از این، چه کاری است که انسان راجع به آیندهای فکر کند و صحبت کند که به اختیار او نیست. اگر فرصتی دست داد و کاری انجام شد، چه بهتر و اگر هم انجام نشد، انسان اقلاً دلش خوش است که بیهوده مزخرفاتی نگفته است».
م.
به دورهٔ تاریک زندگانی نزدیک میشد، به دورهای که تأسفها مخلوط میشوند، به دورهای که جوانی گذشته و پیری هنوز فرا نرسیده است.
مهرنوش
سابقاً آنها فقط نفهم بودند اما اکنون ناگهان نیهیلیست شدند.
مهرنوش
افسوس مردم را خوردن اصلاً کار بیهودهای است و افسوس مرا خوردن بیهودهتر.
مهرنوش
چرا هنگامی که ما مثلاً از یک شب زیبا یا یک نوای موسیقی خوب و یا از مباحثه با شخصی که از او خوشمان میآید محظوظ میشویم، همهٔ این خوشیها به نظرمان سایهای از یک سعادت بیحد و حصر است که باید در یک جای نامعلوم موجود باشد و هرگز به فکر نمیافتیم که این عین سعادت است که نصیب ما شده است؟
مهرنوش
دنائت گاهی در زندگی مفید است، چون تارهای کشیدهٔ اعصاب را سست میکند و حس خودخواهی و فراموشی را که با دنائت تجانسی دارد در انسان بیدار میکند.
مهرنوش
هرکس فقط به نخی آویزان است و در زیر پایش ممکن است هر آن پرتگاهی پدید آید، اما با این همه، ناملایمات دیگری هم برای خود میتراشد و زندگانی خود را خرابتر میکند
مهرنوش
من فکر میکنم که اینجا، زیر این تودهٔ کاه دراز کشیدهام، فضای باریکی که من گرفتهام به قدری در مقابل فضای لایتناهیای که در آن نبوده و نیستم و به من مربوط نیست، کوچک است و زمانی که متعلق به زندگانی من است به قدری در مقابل ابدیتی که من در آن نبوده و نیستم ناچیز است که... اما در همین اتم، در همین نقطهٔ ریاضی، خون در جریان است، مغز کار میکند و خواهشها دارد. عجب فضاحتی! عجب مزخرفاتی!
مهرنوش
پیر شوید، این بهترین نعمتهاست.
مهرنوش
مرا فراموش خواهید کرد. مرده رفیق زنده نیست.
مهرنوش
ـ میخواهید بدانید ما چه میکنیم؟ تا چندی پیش، ما میگفتیم که کارمندان اداری ما رشوه میگیرند، که راههای خوب نداریم، که دستگاه تجارت و محاکم ما درست کار نمیکند، که...
ـ هان، بله، فهمیدم. شما از رسواکنندگانید. چنین نیست؟ من هم با بسیاری از تهمتهایی که شما می زنید موافقم، ولی...
ـ سپس، ما ملتفت شدیم که تنها صحبت کردن راجع به دردهایمان زحمت بیهوده است و این کار جز حقارت و وضع قوانین بیربط ثمرهٔ دیگری ندارد. بر ما ثابت شد که عقلای ما، یعنی همان اشخاص مترقی و تهمتزن، به هیچ دردی نمیخورند. فهمیدیم که ما فقط مشغول گفتن لاطائلاتیم، از صنعت و هنر محض و حکومت پارلمانتاریزم و وکالت و خدا میداند چه چیزهای دیگر گفتوگو میکنیم و حال آنکه بحث بر سر نان شب است.
مرتضی بهرامیان
اولیای امور ما که اساساً از ترساندن زیردستان لذت میبرند، برای رسیدن به این هدف هم راههای مختلفی اختیار میکنند. یکی از این راهها که بسیار متداول است، این است که شخص مهم ناگهان از فهمیدن عادیترین کلمات عاجز میشود و خود را به کری میزند، مثلاً میپرسد: «امروز چه روزی است؟» به او با کمال احترام جواب میدهند: «امروز جمعه است قر... قربان». شخص مهم با عصبانیت میپرسد: «بله؟ چطور؟ چه گفتید؟»
ـ عرض کردم روز جمعه است.
ـ بله، جمعه چیست؟ کدام جمعه؟
ـ قربان، جمعه یکی از روزهای هفته است.
ـ چطور؟ حالا میخواهی به من درس هم بدهی؟!
م.
بد نیست گاهی انسان همچنان که مثلاً ترب را از زمین بیرون میکشد، خویشتن را هم از محلی که به آن انس گرفته است دور سازد.
Parastoo
جای تعجب است که انسان میتواند آنقدر به کلمهای معتقد باشد. اگر به او بگویند احمق، ولی نزنندش غمگین میشود. اما چنانچه عاقلش بخوانند و دیناری هم به او ندهند، راضی و خوشحال میشود».
Parastoo
حجم
۲۴۱٫۵ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۰
تعداد صفحهها
۳۱۷ صفحه
حجم
۲۴۱٫۵ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۰
تعداد صفحهها
۳۱۷ صفحه
قیمت:
۹۳,۰۰۰
۲۷,۹۰۰۷۰%
تومان