جملات زیبای کتاب فراسوی نیک و بد | طاقچه
تصویر جلد کتاب فراسوی نیک و بد

کتاب فراسوی نیک و بد

نوع کتاب
۳.۲(از ۳۸ امتیاز)
پدیدآورندگان: 
فردریش نیچه، داریوش آشوری
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
AFSHIN BARZGAR
۳۳
آن که با هیولاها دست- و- پنجه نرم می‌کند باید بپاید که خود در این میانه هیولا نشود.
AFSHIN BARZGAR
۲۴
حافظه‌ام می‌گوید: «من این کار را کرده ام.» امّا غرور- ام می‌گوید: «من نمی‌توانم چنین کاری کرده‌باشم!» - و محکم می‌ایستد. سرانجام، حافظه جا می‌زند.
AFSHIN BARZGAR
۲۲
«در عشقِ حقیقی روح است که تن را در آغوش می‌گیرد.»
AFSHIN BARZGAR
۱۸
آدمی هرگز با کسی که از خود خُردتر می‌شمارد نفرت نمی‌ورزد، بل با کسی که با خود برابر یا از خود برتر شمارد.
AFSHIN BARZGAR
۱۴
«گرهِ به- دست- ناگشوده را به دندان واگذار!»
AFSHIN BARZGAR
۱۳
چیزی به نام پدیدۀ اخلاقی در کار نیست. آنچه هست تفسیرِ اخلاقیِ پدیده‌ها ست.
AFSHIN BARZGAR
۱۲
مردِ جنگی در روزگارِ صلح به جانِ خود می‌افتد.
AFSHIN BARZGAR
۱۱
شیطان، یعنی همان دیرینه‌ترین دوستارِ معرفت.
AFSHIN BARZGAR
۱۱
«آنچه تکان‌ام داد دروغ‌گفتن‌ات نبود. این بود که دیگر تو را باور ندارم.»
AFSHIN BARZGAR
۷
«از او خوش‌ام نمی‌آید.» - چرا؟ «زیرا هم‌تراز- اش نیستم.» - هرگز آیا بشری چنین پاسخی داده است؟
AFSHIN BARZGAR
۶
اخلاق‌ها نیز چیزی جز زبانِ اشاراتِ عاطفه‌ها نیستند.
AFSHIN BARZGAR
۶
خوشا فراموشکاران، که کارِ حماقت‌هایِ خود را نیز «تمام» می‌کنند.
AFSHIN BARZGAR
۵
«همانا من ام اخلاق و جز من اخلاقی دیگر در کار نیست!»
AFSHIN BARZGAR
۵
«و در بابِ عشق چه؟» - مگر نگفته اند که کاری را که از سرِ عشق کنند می‌باید «بری از خودخواهی» باشد؟ وای از شما ابلهان!
AFSHIN BARZGAR
۵
«آنچه یکی را سزاوار است دیگری را نیز سزا ست.»
AFSHIN BARZGAR
۵
اوجِ شادکامیِ ما آن جاست که - در اوجِ خطر باشیم.
AFSHIN BARZGAR
۴
بردگانِ خوش‌زبان و پُرنویسِ ذوقِ عوام‌پرست و «ایده‌هایِ مدرنِ» آن؛
AFSHIN BARZGAR
۴
هیچ کس را میازار، بل تا آن جا که می‌توانی همه را یاری کن
AFSHIN BARZGAR
۴
آنچه با موسیقیِ وجدانِ ما و رقص در جانِ ما نمی‌خواند، همانا نوحه‌خوانی ست و روضه‌خوانی و سر- به-  زیری.
AFSHIN BARZGAR
۳
(فرو تا به حیوان، فرا تا «خدا» - زیاده‌روی در «دل‌سوزی برایِ خدا» از ویژگی‌های روزگارِ دموکراتیک است)؛
AFSHIN BARZGAR
۳
«رهایی از شرِّ همۀ خداوندگاران!» - این است آن چیزی که غریزۀ غوغامَردان این جا نیز می‌طلبد. علم، که دیرزمانی «کنیزِ»
AFSHIN BARZGAR
۳
«و در بابِ عشق چه؟» - مگر نگفته اند که کاری را که از سرِ عشق کنند می‌باید «بری از خودخواهی» باشد؟ وای از شما ابلهان!
AFSHIN BARZGAR
۳
شاید، با همۀ بی‌آیندگیِ چیزهایِ امروزین، خندۀ ما را آینده‌ای باشد!
میثم فراهانی
۳
هر ملتی ریاکاریِ خود را دارد و آن را فضیلتِ خویش می‌نامد. هیچ کس از بهترین چیزِ خویش خبر ندارد و - خبر نتواند داشت.
AFSHIN BARZGAR
۲
خود- بزرگ- شماری و خویشتن- افزاریِ دانشمندانه اکنون همه جا در اوجِ شکوفایی و در خرّم‌ترین بهارِ خویش است. البتّه مراد از این سخن این نیست که در این مورد نیز خودستایی خوش‌آیند است.
Keihangreat
۲
باید دل‌اش را داشت. مرد باید برایِ آن ترس نیاموخته باشد . . .
AFSHIN BARZGAR
۱
اصلِ اساسی، «چه در آسمان چه بر رویِ زمین»، آن است که باید دیری در یک جهت فرمان بُرد تا آن که با گذشتِ زمان همواره چیزی پدید آید که زندگی بر رویِ زمین به خاطرِ آن بیرزَد.
AFSHIN BARZGAR
۱
حکم‌پرهیزیِ ترسویانه و دستور کفِّ نفس؛ فلسفه‌ای که پای از آستانه فراتر نمی‌نهد و با رنج- و- زحمت حقِّ ورودِ خویش را انکار می‌کند - یعنی، فلسفه در آخرین نفس‌هایِ خویش، در پایانِ کار، در حالِ جان کندن، که وجود- اش مایۀ دل‌سوزی ست. چنین فلسفه‌ای چه گونه - خداوندگاری تواند کرد!
Keihangreat
۱
آیا این مسألۀ «ارزشِ حقیقت» بود که در برابرِ ما گام نهاد و یا این ما بودیم که در برابرِ آن گام نهادیم؟
Keihangreat
۱
بیش‌ترین اندیشه‌هایِ آگاهانۀ یک فیلسوف را غریزه‌هایِ او نهانی هدایت می‌کنند و به راه‌هایِ خاص می‌کشانند. همچنین، در پسِ تمامیِ منطق و حکومتِ مطلقِ ظاهریِ آن بر جنبش ( اندیشه) ارزشگذاری‌ها ایستاده است، و یا، روشن‌تر بگویم، نیازهایِ فیزیولوژیک برایِ نگه‌داشتِ نوعی خاص از زندگی. برایِ مثال، این که معیّن ارزشی بیش از نامعیّن دارد و نمود ارزشی کمتر از «حقیٖقت»، چنین ارزشگذاری‌ها با همه اهمیّتی که از جهتِ سامان‌بخشی ( جهان) برایِ ما دارند، چه بسا جز ارزیابی‌هایی ظاهربینانه نباشند؛ یعنی نوعی بلاهت که برای نگه‌داشتِ باشندگانی چون ما لازم است. البته به شرطِ آن که انسان یکسره «سنجۀ چیزها» نباشد . . .