بله، میدانم داستان انسان همیشه چقدر غمانگیز بوده است. اما غالباً میخواهم آن را فراموش کنم، زیرا غیر از این چگونه میتوانستم قدرت کافی بیابم تا بخندم؟ و اگر نمیخندیدم، چگونه میتوانستم منظره زندگی را تحمل کنم؟
کاربر ۶۸۴۴۶۸۸
میخواهم آن را فراموش کنم، زیرا غیر از این چگونه میتوانستم قدرت کافی بیابم تا بخندم؟ و اگر نمیخندیدم، چگونه میتوانستم منظره زندگی را تحمل کنم؟
الهام عبداللهی
ساکورا و توپ
به خلیج عطرآگین ژاپن وارد میشویم. یکی از زیباترین دریاهای جهان، دریای مدیترانهای ژاپن در مقابل ما میگسترد، خندان در آفتاب بهاری. باریک، کمعمق، شاداب، با فریبندگی وصفناپذیر. نهصدوچهل جزیره کوچک و بزرگ از این سوی تا آن سوی، گستردهاند. دهکدههای ماهیگیری، خانههای چوبی کوتاه و کوچک که از باران سیاه شده است، قایقهای دراز همچون پیکان، ماهیگیران با کلاههای حصیری نوکتیز، سواحل شنی سپید، درختان کاج سبز سیر با ریشههای نمناک از دریا. یک یونان سراسر آبی و دوردست. یک دم ترسیدم که مبادا به کشور خودم بازگشتهام.
معصوم زاده
سخن خوش و رفتار خوب همچون بالشتکهایی هستند که قایقها و یدککشها در اطراف خود میبندند که تا حد ممکن حرکتشان نرم شود.
الهام عبداللهی