آدم به انجام اعمال زشت عادت میكند، آنها را ناديده میگيرد، كمكم اين اعمال را تأييد میكند و سرانجام خودش نيز به آنها دست میزند. روح آدم عاقبت بر اثر اين بده بستانهای شرمآور و دائمی حقير میشود، انگيزه افكار شريفانه در وجودش زنگ میزند، لولاهای ابتذال تحليل میرود و خود به خود باز میشود. آلسستها تبديل به فيلينت(۵)ها میشوند. ويژگیهای اخلاقی، صلابت خود را از دست میدهند، استعدادها رو به انحطاط میروند و ايمان به كارهای نيك و زيبايیهای زندگی از ميان میرود. كسی كه میخواهد ميان صفحات روزنامه غرور خود را ارضا كند، سرانجام ناچار به نوشتن مقالاتی میشود، كه وجدانش دير يا زود، آنها را به عنوان اعمالی ناپسند به وی خاطرنشان میساز
Mephisto
او میگويد شاعر است و من میگويم خداست... معذرت میخواهم! اما شما كشيشها نمیدانيد عشق يعنی چه. فقط ما زنها هستيم كه میتوانيم تشخيص دهيم
Mephisto
«بگريز، مخفی شو، ساكت بمان
Mephisto
كسی از مردن شما نگران نيست، بلكه همه از زنده بودنتان دلواپسند.
Mephisto
در معرض ضرورت بیرحمانه احترام گذاشتن به افرادی كه مورد تنفرش هستند، تبسم كردن به روی بدترين دشمنان، مماشات كردن با تنفرانگيزترين پستیها و بالاخره تن به حقارت دادن در پاسخگويی به حملهكنندگانش با روش خود آنها
Mephisto
اما در وجود خودش، جسم هر لحظه با روح در تعارض بود.
Mephisto
فقط خودش از اين پيكار ميان فرشته و شيطان آگاهی داشت
Mephisto
اما سرزندگی و نشاط طبيعیاش به طور كلی مورد هجوم قرار گرفته بود. برای هيچ چيز تأسف نمیخورد و آرزوی داشتن هيچ چيزی را نداشت.
Mephisto
روسپيان وقتی نامه مینويسند، فصاحت و احساسات لطيف را روی كاغذ میآورند، اما خانمهای بزرگوار و متشخص اشرافی كه در تمام طول روز كارشان ابراز احساسات لطيف و فصاحت به خرج دادن است، هنگام نوشتن چيزهايی را مینويسند كه روسپيان به مقتضای شغلشان، در عمل انجام میدهند.»
Mephisto