میگن وختی که خدا این دنیا رو ساخت و جونورا رو توش ول کرد، دلش خواس تو هر شهری یه شیطون بذاره تا ایمون مردم رو امتحان کنه. جبرئیل رو صدا کرد و یک گونی پر از شیطون، ازون شیطونای ناتو و ناقلا، بش داد و گفت تو شهرای خیلی گنُده مِثِ تهرون و شیراز و بوشهر و اسپاهون، دو، سه تا شیطون بنداز. اما شهرای کوچک، مِثِ کازرون و برازگون، فقط یک دونه شیطون بیشتر ننداز. جبرئیل شیطونا رو گرفت رو کولش و بال زد و اومد بالای سر هر شهری که گنده بود و بیشتر آدم توش بود یکی، دو، سه تا شیطون از بالای آسمون انداخت توش. وختی رسید بالای کازرون، دید اینجا خیلی کوچیکه و پیش خودش گفت اینجا یه شیطونم براش زیاده و دسّش رو تو کیسه کرد که یه شیطون بندازه تو کازرون؛ اما حواسش پرت شد و دسّش دررفت و یهو گونی سرش واز شد و هرچی شیطون تو گونی بود شُری ریخت تو کازرون و همه شیطونا دویدن رفتن تو «باغ نظر» لای درختای نارنج قایم شدن. جبرئیل خیلی خُلقش تنگ شد. گفت حالا جواب خدارو چی بدم؟ اینکه خیلی بد شد. اما دیگه کاری از دسّش ساخته نبود. دیگه نمیتونس شیطونا رو جعم کنه. برگشت بِره عرش و خدا رو خبر بده که چه دسّه گُلی به آب داده. وختی تو گونی نگاه کرد دید یه دونه شیطونِ لِجمار مُردنی ته گونی مونده. اونوخت سر راهش یه دونه شیطونم انداختش تو اسپاهون.