احساس میکنم
کسی که نیست
کسی که هست را
از پا درمیآورد
NAST2L
۱۳۴
آه، روحِ بستهٔ درها!
گیرم که قفلهاتان را بشکنم
دیروزهایم را
چه کسی آزاد میکند؟
Blue
۱۱۴
اگر هزارپا بودم
با هر هزار پا کنارت میماندم
اما
تو با همین دو پا
تنها به رفتن فکر میکنی
ژنرالیسم
۹۴
آخرین پرنده را هم رها کردهام
اما هنوز غمگینم
چیزی
در این قفسِ خالی هست
که آزاد نمیشود
صبا دوست
۸۵
آیا خاک،
دهانِ مُردهها را پُر میکند
که آنچه را دیدهاند، نگویند؟
شیلا در جستجوی خوشبختی
۶۵
در جنگهای زیادی جنگیده است
اما حریفِ تنهاییاش نمیشود
ساغر
۶۵
دستهای هم را گرفته بودیم
تو در شب قدم میزدی
من
در تاریکی
شیلا در جستجوی خوشبختی
۵۳
دیوانه است او
که همچنان به کندنِ شب ادامه میدهد
و خُردههای تاریکی را
زیر تخت پنهان میکند
˼السـیِّدةَالشَهیدة˹
۴۸
احساس میکنم
کسی که نیست
کسی که هست را
از پا درمیآورد
در جست و جوی کتاب بعدی
۴۳
به آنها که در خاک حل شدند
تا طعم سرزمینم را زنده نگه دارند
B.HM
۴۱
میدانم این مجسمه هم اگر پا داشت
مرا ترک کرده بود
کاربر ۱۳۹۹۳۳۵
۴۰
تنهاتر از آنم
که واقعیت داشته باشم
NAST2L
۳۷
شخصیتهایی در مناند
که باهم حرف نمیزنند
که همدیگر را غمگین میکنند
که هرگز دورِ یک میز غذا نخوردهاند
Aika
۳۴
ماهی از تُنگ بیرون افتاد
و چون کسی در خانه نبود
و چون هیچکس این صحنه را ندید
زنده ماند
ژنرالیسم
۳۲
در من زنان بسیاری زندگی میکنند نبرد میکنند / و هربار یکی بر دیگری پیروز میشود / با اینهمه در من زنیست که دوستت دارد
ساغر
۳۰
دیوانه است او
که دیروز تیربارانش کردهاند وُ
هنوز به فرار فکر میکند
در جست و جوی کتاب بعدی
۲۹
گیرم که قفلهاتان را بشکنم
دیروزهایم را
چه کسی آزاد میکند؟
nazanin
۲۹
میخواهم جنازهام بر آب بیفتد
و ساعتها
به ابرها خیره شوم
مُردهام موج بردارد
قایقی باشم
که مسافرش را پیاده کرده است
و حالا بیخیالِ هر چیز
بر این ملافهٔ آبی چُرت میزند
ژنرالیسم
۲۸
آخرین پرنده را هم رها کردهام
اما هنوز غمگینم
چیزی
در این قفسِ خالی هست
که آزاد نمیشود
Aika
۲۶
انسان دوبار به نادانی میرسد
یکبار پیش از دانایی و یکبار پس از آن؛
و تنها تفاوتِ این دو در پذیرفتن است
لاابالی
۲۶
میریزیم
ریز
ریز
ریز
چون برف
که هرگز هیچکس ندانست
تکههای خودکشیِ یک ابر است
شیلا در جستجوی خوشبختی
۲۵
شخصیتهایی در مناند
که همدیگر را زخمی میکنند
همدیگر را میکُشند
همدیگر را
در خرابههای روحم
خاک میکنند
ژنرالیسم
۲۳
احساس میکنم
کسی که نیست
کسی که هست را
از پا درمیآورد
hossein
۲۳
آخرین پرنده را هم رها کردهام
اما هنوز غمگینم
چیزی
در این قفسِ خالی هست
که آزاد نمیشود
Blue
۲۲
زیباییِ تو
پاییز است
که با کُشتنِ درخت
پدیدار میشود
fateme kshtkr
۲۰
عمقِ آخرین حرفها
مثلِ ایستادن کنارِ درهای
میترساندم
شیلا در جستجوی خوشبختی
۱۹
غروب، جز برای غمگین کردن
به چه درد میخورد؟
Aika
۱۶
من، جهنمِ تواَم!
تو مجبوری
کهنهٔ جهنمت را عوض کنی
و هیچچیز غمگینتر از این نیست
که مجبور باشی
جهنمت را بغل کنی
جهنمت را ببوسی
ساغر
۱۶
احساس میکنم
کسی که نیست
کسی که هست را
از پا درمیآورد