دیگر آن نشاط پیشین و حال خوش سابق را نداشتم. نمیشد به جایی قدم بگذارم یا در کنجی خلوت و خالی از اغیار بنشینم و افکار جانگزا و اندیشههای پوچ و ناروا به من شبیخون نزنند. رفتهرفته غصههای رنگارنگ در درونم انباشته میشدند و دستبهدست هم داده، نیروی حیاتیام را چون پر کاهی به هر سو میکشاندند.