
بریدههایی از کتاب با من چیزی از ابرها بنوش
۲٫۹
(۱۰)
چه احمقم من
وقتی گمان میکردم
تنهایی سفر میکنم
اما به هر فرودگاهی که میرسیدم
تورا در چمدانم مییافتند.
پاییز بانو
به گونهای عمیق... عمیق
گرفتار توأم
طوری که به حالی از تجلی رسیدم
به حالی از تناسخ
از حلول
از فنا
آزادی
سپاس...
ای چهرهٔ جنوبی
که مرا سرگردان کردی
پاییز بانو
مرد یک دَم نیاز دارد
تا عاشق زنی شود
و روزگاران بسیار
تا فراموشش کند...
پاییز بانو
او پالتویم بود
آنسان که من نیز
پالتویش بودم در گردباد...
آزادی
اگر روندگان به کافهها
بدانند دستان تو هر روز به کافه میروند
فنجانهای قهوهشان را رها میکنند
تا دستانت را بنوشند...
پاییز بانو
میترسم دوستت داشته باشم...
آزادی
کاش خاموش شوی
کاش دمی خاموش شوی
خاموش
تمام واژهها دروغاند
مگر واژهٔ زنانگی،
تمام بدعتها دروغاند
تمام فصاحتها دروغاند
تمام حروف در بستر عشق
هلاکِ مجال است و
وهنِ عاشقان.
مهرنوش
اگر میدانستم...
عشق این همه خطرناک است...
هرگز عاشق نمیشدم...
اگر میدانستم...
دریا این همه عمیق است...
هرگز به دریا نمیزدم...
اگر میدانستم...
سرانجامم این است...
هرگز شروع نمیکردم...
مهرنوش
اگر مرا دوست داری...
دستم را بگیر...
زیرا من از سر تا پا...
عاشقپیشهام...
من زیر آب نفس میکشم
من غرق میشوم...
غرق...
غرق...
مهرنوش
بسیار دوستت دارم...
و میدانم که عشقت خودکشی است
و من وقتی نقشم را کامل میکنم
پرده بر من فرو میافتد...
مهرنوش
با من چیزی از ابرها بنوش.
با من چیزی از اندوه بنوش.
با من چیزی از شعر بنوش.
ماهک
تو مهمترین زن جهانی
نه به این خاطر که چشمانت
دو باغ مهتابی آسیاییاند...
نه به این خاطر که لبهایت
نیمی از محصول شراب فرانسویاند...
نه به این خاطر که سینههایت
اولین دیکتاتورهای جهان سومند...
نه به این خاطر که هرچه را که میگویم...
پیش از آنکه بگویم... تن هوشیارت درمییابد.
تو مهمترین زن جهانی
برای اینکه دوستت دارم...
باران
هنوز هم
فرق بین بوی تنِ زن
و بوی بلوط را درنمییابم...
پاییز بانو
ــ وقتی دوستت دارم ـ
شکل زمین دگرگون میشود
و جادههای جهان
روی دستهامان به هم میرسد
پاییز بانو
وقتی با لباسی نو
به دیدنم میآیی
همان احساسی را دارم
که باغبان
با شکفتن گلی روی درخت...
پاییز بانو
چشمهایت
به مراسم آتشبازی میماند
که سالی یک بار تماشایش میکنم
و تمام سال را
به خاموش کردن شعلههایی میگذرانم
در پوستم
و در لباسهایم...
پاییز بانو
مرا یاری کن
به کوچ از نقشهٔ کالبدت
زیرا میخواهم
زندگی کنم... زندگی...
مهرنوش
تمنا میکنم سکوتم را محترم بدان
زیرا سکوت قویتری سلاح من است
وقتی ساکتم
بلاغتم را حس میکنی؟
آیا زیبایی چیزهایی را که میگویم حس میکنی؟
آن زمان که چیزی نمیگویم...
مهرنوش
از درون هواپیما
آدمی عواطفش را به گونهای دیگر میبیند
عشق از غبار زمین رها میشود
از جاذبهاش... از قوانیناش...
و میشود، کرهای از پنبه،
بی هیچ وزنی.
هواپیما بر فرشی از ابرهای انبوه سُر میخورد.
و چشمانت میدوند پشت سرش
به سان دو گنجشک کنجکاو
در پیِ پروانهای...
چه احمقم من
وقتی گمان میکردم
تنهایی سفر میکنم
اما به هر فرودگاهی که میرسیدم
تورا در چمدانم مییافتند.
مهرنوش
نه من میتوانم کاری بکنم
و نه تو.
زخم چه میتواند بکند
با چاقویی آشکار
در اندرونش...
مهرنوش
من ایمان ندارم به عشقی
که خون انقلابیها را بر دوش نمیکشد
و چون تندرها کوبنده نباشد
و نشکند تمامی دیوارها را
مهرنوش
بس کن از حرف زدن ای پُرگوی...
بس کن از راه رفتن...
روی اعصاب متلاشی شدهام...
چه بنامم این کاری را که میکنی؟
سادیسم (۱)...
فرصتطلب...
دزد دریایی...
حقارت...
مهرنوش
بسیار دوستت دارم...
از ابتدا میدانم...
که من بازندهام
و در خلال فصلهای رمان
کشته خواهم شد...
مهرنوش
پنجاه سال، گرفتار عشق شدم
و هنوز هم درنمییابم در سر زنها چه میگذرد
چگونه میاندیشند...
چگونه نقشه میکشند...
چگونه اشیائشان را مرتب میکنند...
در جنگ و گریز...
در حمله... و غارت...
در جنگ... و صلح...
و مرگ در میدان غرور...
باران
هر روز،
از بر میخوانم تو را
از بر میخوانم نقشههای زن بودنت را...
و کاشیِ کمرت را...
و موسیقای دستت را...
و همهٔ نامهای خدا را
از بر میخوانم...
باران
بین من و تو
بیستودو سال فاصله است
اما بین دهانم و دهانت
وقتی به هم میرسند
فاصلهٔ سالها زیر پا له میشوند
و شیشهٔ عمر میشکند...
باران
بعد از آن همه فراق
وقتی تو را میبوسم
احساس میکنم
نامهای فوری و عاشقانه را
به صندوق پستی قرمز میسپارم...
باران
گیسوانت را فرصتی بده
تا بگردد به گرد زمین
یا فراگردِ من
هزار هزار سال.
ماهک
با من چیزی از ابرها بنوش.
با من چیزی از اندوه بنوش.
با من چیزی از شعر بنوش.
با من بنوش تا زن بشوی.
و باقی را بگذار به عهدهٔ ما!!...
باران
حجم
۱۷۶٫۶ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۹
تعداد صفحهها
۳۲۴ صفحه
حجم
۱۷۶٫۶ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۹
تعداد صفحهها
۳۲۴ صفحه
قیمت:
۱۶۲,۰۰۰
تومان