جملات زیبای کتاب با من چیزی از ابرها بنوش | طاقچه
تصویر جلد کتاب با من چیزی از ابرها بنوشsubscriptionAvailable

کتاب با من چیزی از ابرها بنوش

نوع کتاب
۲.۹ امتیاز(از ۱۰ رأی)
انتشارات: 
نشر ثالث

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
پاییز بانو
۱۰
چه احمقم من وقتی گمان می‌کردم تنهایی سفر می‌کنم اما به هر فرودگاهی که می‌رسیدم تورا در چمدانم می‌یافتند.
آزادی
۵
به گونه‌ای عمیق... عمیق گرفتار توأم طوری که به حالی از تجلی رسیدم به حالی از تناسخ از حلول از فنا
پاییز بانو
۵
مرد یک دَم نیاز دارد تا عاشق زنی شود و روزگاران بسیار تا فراموشش کند...
پاییز بانو
۴
سپاس... ای چهرهٔ جنوبی که مرا سرگردان کردی
آزادی
۳
او پالتویم بود آن‌سان که من نیز پالتویش بودم در گردباد...
پاییز بانو
۳
اگر روندگان به کافه‌ها بدانند دستان تو هر روز به کافه می‌روند فنجان‌های قهوه‌شان را رها می‌کنند تا دستانت را بنوشند...
آزادی
۳
می‌ترسم دوستت داشته باشم...
مهرنوش
۲
کاش خاموش شوی ‫کاش دمی خاموش شوی ‫خاموش ‫تمام واژه‌ها دروغ‌اند ‫مگر واژهٔ زنانگی، ‫تمام بدعت‌ها دروغ‌اند ‫تمام فصاحت‌ها دروغ‌اند ‫تمام حروف در بستر عشق ‫هلاکِ مجال است و ‫وهنِ عاشقان.
مهرنوش
۲
تمنا می‌کنم سکوتم را محترم بدان ‫زیرا سکوت قوی‌تری سلاح من است ‫وقتی ساکتم ‫بلاغتم را حس می‌کنی؟ ‫آیا زیبایی چیزهایی را که می‌گویم حس می‌کنی؟ ‫آن زمان که چیزی نمی‌گویم...
مهرنوش
۲
اگر می‌دانستم... ‫عشق این همه خطرناک است... ‫هرگز عاشق نمی‌شدم... ‫اگر می‌دانستم... ‫دریا این همه عمیق است... ‫هرگز به دریا نمی‌زدم... ‫اگر می‌دانستم... ‫سرانجامم این است... ‫هرگز شروع نمی‌کردم...
مهرنوش
۲
اگر مرا دوست داری... ‫دستم را بگیر... ‫زیرا من از سر تا پا... ‫عاشق‌پیشه‌ام... ‫من زیر آب نفس می‌کشم ‫من غرق می‌شوم... ‫غرق... ‫غرق...
مهرنوش
۲
بسیار دوستت دارم... ‫و می‌دانم که عشقت خودکشی است ‫و من وقتی نقشم را کامل می‌کنم ‫پرده بر من فرو می‌افتد...
ماهک
۲
با من چیزی از ابرها بنوش. با من چیزی از اندوه بنوش. با من چیزی از شعر بنوش.
باران
۲
تو مهم‌ترین زن جهانی نه به این خاطر که چشمانت دو باغ مهتابی آسیایی‌اند... نه به این خاطر که لب‌هایت نیمی از محصول شراب فرانسوی‌اند... نه به این خاطر که سینه‌هایت اولین دیکتاتورهای جهان سومند... نه به این خاطر که هرچه را که می‌گویم... پیش از آن‌که بگویم... تن هوشیارت درمی‌یابد. تو مهم‌ترین زن جهانی برای این‌که دوستت دارم...
پاییز بانو
۱
هنوز هم فرق بین بوی تنِ زن و بوی بلوط را درنمی‌یابم...
پاییز بانو
۱
ــ وقتی دوستت دارم ـ شکل زمین دگرگون می‌شود و جاده‌های جهان روی دست‌هامان به هم می‌رسد
پاییز بانو
۱
وقتی با لباسی نو به دیدنم می‌آیی همان احساسی را دارم که باغبان با شکفتن گلی روی درخت...
پاییز بانو
۱
چشم‌هایت به مراسم آتش‌بازی می‌ماند که سالی یک بار تماشایش می‌کنم و تمام سال را به خاموش کردن شعله‌هایی می‌گذرانم در پوستم و در لباس‌هایم...
مهرنوش
۱
مرا یاری کن ‫به کوچ از نقشهٔ کالبدت ‫زیرا می‌خواهم ‫زندگی کنم... زندگی...
مهرنوش
۱
‫از درون هواپیما ‫آدمی عواطفش را به گونه‌ای دیگر می‌بیند ‫عشق از غبار زمین رها می‌شود ‫از جاذبه‌اش... از قوانین‌اش... ‫و می‌شود، کره‌ای از پنبه، ‫بی هیچ وزنی. ‫هواپیما بر فرشی از ابرهای انبوه سُر می‌خورد. ‫و چشمانت می‌دوند پشت سرش ‫به سان دو گنجشک کنجکاو ‫در پیِ پروانه‌ای... ‫چه احمقم من ‫وقتی گمان می‌کردم ‫تنهایی سفر می‌کنم ‫اما به هر فرودگاهی که می‌رسیدم ‫تورا در چمدانم می‌یافتند.
مهرنوش
۱
نه من می‌توانم کاری بکنم ‫و نه تو. ‫زخم چه می‌تواند بکند ‫با چاقویی آشکار ‫در اندرونش...
مهرنوش
۱
من ایمان ندارم به عشقی ‫که خون انقلابی‌ها را بر دوش نمی‌کشد ‫و چون تندرها کوبنده نباشد ‫و نشکند تمامی دیوارها را
مهرنوش
۱
بس کن از حرف زدن ای پُرگوی... ‫بس کن از راه رفتن... ‫روی اعصاب متلاشی شده‌ام... ‫چه بنامم این کاری را که می‌کنی؟ ‫سادیسم (۱)... ‫فرصت‌طلب... ‫دزد دریایی... ‫حقارت...
مهرنوش
۱
بسیار دوستت دارم... ‫از ابتدا می‌دانم... ‫که من بازنده‌ام ‫و در خلال فصل‌های رمان ‫کشته خواهم شد...
باران
۱
پنجاه سال، گرفتار عشق شدم و هنوز هم درنمی‌یابم در سر زن‌ها چه می‌گذرد چگونه می‌اندیشند... چگونه نقشه می‌کشند... چگونه اشیائشان را مرتب می‌کنند... در جنگ و گریز... در حمله... و غارت... در جنگ... و صلح... و مرگ در میدان غرور...
باران
۱
هر روز، از بر می‌خوانم تو را از بر می‌خوانم نقشه‌های زن بودنت را... و کاشیِ کمرت را... و موسیقای دستت را... و همهٔ نام‌های خدا را از بر می‌خوانم...
باران
۱
بین من و تو بیست‌ودو سال فاصله است اما بین دهانم و دهانت وقتی به هم می‌رسند فاصلهٔ سال‌ها زیر پا له می‌شوند و شیشهٔ عمر می‌شکند...
باران
۱
بعد از آن همه فراق وقتی تو را می‌بوسم احساس می‌کنم نامه‌ای فوری و عاشقانه را به صندوق پستی قرمز می‌سپارم...
باران
۱
بعد از من هر مردی تو را ببوسد ساقهٔ انگوری را روی دهانت کشف خواهد کرد که من آن را کاشتم...
ماهک
۰
گیسوانت را فرصتی بده تا بگردد به گرد زمین یا فراگردِ من هزار هزار سال.