
بریدههایی از کتاب ویلت
۳٫۶
(۱۳)
«ولی تنهایی غمانگیز است.»
«بله، غمانگیز است. اما زندگی چیزهایی بدتر از این هم دارد. عمیقتر از غم، دلشکستگی است.»
seza68
هیچ چیز بهتر از این نیست که کارتان را زیاد مهم نگیرید، چون ذهن و جسم آدم آرام باقی میماند، اما اگر تصورات بزرگ و گنده در سر داشته باشید ممکن است هم ذهنتان سرخورده بشود هم جسمتان.
ما همه خوبیم نگران نباش
میبینی، من هنوز به فرانک بیشتر فکر میکنم تا به خدا.
Mina Moghanni
برای راحتی بشر کاری انجام نمیشود. برای تجلیل خدا هم کاری نمیکنند. هزارها راه را با درد و خون و عرق و پرپرشدن زندگیها گشودهاند، کوهها را از وسط شکافتهاند و صخرهها را از بن برانداختهاند، اما برای چه؟ برای اینکه کشیشانی بیایند و در رأس قدرت بایستند تا شاید سلطه «کلیسای» ملوک خود را بیشتر کنند.
seza68
شبها بلند میشدم، به دنبال خواب میگشتم، به او التماس میکردم که برگردد، اما جواب التماسم فقط صدای پنجره بود و غرش طوفان... خواب برنمیگشت!
ما همه خوبیم نگران نباش
متوجه شدم که شاگردها همین که حس رقابتشان بیدار بشود یا از بیسوادیشان صادقانه شرمسار بشوند، از همان لحظه دل به درس و مشق میدهند.
Mina Moghanni
همه آدمها مردن از فرط گرسنگی را کموبیش درک میکنند، اما کمتر کسی دیوانهشدن از فرط تنهایی را برمیتابد و درمییابد.
Mina Moghanni
آن موقع، و تا بیست و چهارساعت بعد، با درد و دریغ در تمنای چیزی بودم که بیاید مرا از زندگی عادیام خارج کند و ببرد به بالاترها و جلوترها.
فاطرا
اگر دکور ظاهرش را کنار میزدید و به جلدش فرو میرفتید به باتلاق میرسیدید.
فاطرا
«ولی تنهایی غمانگیز است.»
«بله، غمانگیز است. اما زندگی چیزهایی بدتر از این هم دارد. عمیقتر از غم، دلشکستگی است.»
فاطرا
دیدن و دانستن بدترین چیزها هم به منزله خلع سلاحکردن ترس است.
فاطرا
بله. بهسرعت همهچیز را پذیرفتم. چیزی را که فهمیده بودم کاملا باور کردم. با خشم و شتاب آن را گرفتم و دور خودم پیچیدم، مانند سرباز ازپاافتادهای که بیرقش را محکم دور سینهاش میپیچد. یقین را احضار کردم تا بیاید میخ باور را بر من بکوبد که طاقتفرسا بود اما آن را در آغوش میکشیدم
فاطرا
مگر جایی هم هست که ماه قشنگ بهنظر نرسد؟ کدام مکانِ باز یا بستهای است که ماه با چشمهایش آن را متبرک نکند؟
ما همه خوبیم نگران نباش
«ولی تنهایی غمانگیز است.»
«بله، غمانگیز است. اما زندگی چیزهایی بدتر از این هم دارد. عمیقتر از غم، دلشکستگی است.»
ما همه خوبیم نگران نباش
نمیشد فهمید کدامشان از خواص است و کدامشان از عوام. فرقشان فقط در این بود که دخترهای معمولی روراستتر و خوشروتر بودند، اما دخترهای اعیانزاده برای ترکیبکردن ظریف و ماهرانه گستاخی و دوز و کلک با هم مسابقه میدادند
Mina Moghanni
اگر بر درخت بیریشه و خشکیدهای میوه و شکوفه دیدید، در بشر سست عنصر و کاهل هم جذابیتهایی خواهید دید. شاید چند صباحی صورتی ظاهری از زیبایی در پیرامون ضعف و سستی دیده شود، اما با کوچکترین باد و طوفانی از بین میرود. خیلی زود رنگ میبازد، ولو زیر آفتاب متین.
Mina Moghanni
«شب بخیر، دکتر جان. تو خوبی، تو زیبایی، اما مال من نیستی. شببخیر و خدا پشت و پناهت!»
فاطرا
زندگی را چهطور ادامه بدهم؟ چه قدمی بردارم تا روی پای خودم بایستم؟ این فکرها هر روز در سرم نبودند اما هیچوقت هم از بین نمیرفتند. هربار که نگاهی از من برداشته میشد، هربار که نشانه ظلم و بیانصافی به قیافهای میدوید، این فکرها بیشتر به سراغم میآمدند. کمکم، به نتیجههایی هم رسیده بودم.
فاطرا
دکتر جان، تو بعدها دردمندم کردی، اما به پاس همین لحظه عزیز و خوش و به یادماندنی همهچیز را بر تو میبخشم... آزاد و رها هم تو را میبخشم!
فاطرا
مسلم بدان که در ساعتی که شاید ساعت تو نباشد، آبهای منتظر به جنبش درخواهند آمد. پیک شفابخش خواهد آمد، با شکل و شمایلی که شاید همان نباشد که در رؤیاهایت میبینی و دلت مشتاق اوست و از برای او خون میفشاند.
فاطرا
کارم شبیه واردشدن به یک بازی بود که نمیبایست آن را باخت. فقط میبایست بازی را برد.
ما همه خوبیم نگران نباش
او شبیه کشتی شاهواری بود که با امنیت کامل بر دریاهای هموار پیش میرود، با خدمه کامل، و ناخدایی نیرومند و دلیر، بیباک و ماجراجو، که به افقهای دور مینگرد. اما من شبیه قایق نجاتی بودم که بیشتر روزها خشک و تنها در قایقخانهای قدیمی و تاریک افتاده است و فقط هنگامی به آب انداخته میشود که طوفان درمیگیرد و موجها بالا میآیند، ابر آسمان و آب دریا به هم میرسند، و مرگ و خطر به نوبت بر ژرفنای پهناور فرمان میرانند.
ما همه خوبیم نگران نباش
در پوسیدهای را باز کردم و رفتم توی اتاق زیر شیروانی که دراز و تاریک و سرد بود. آنجا دیگر کسی دنبالم نمیآمد.
ما همه خوبیم نگران نباش
فرشتهای رهگذر انگار در کنارم آرمیده بود، به سوی قلبم خمیده بود و بال مهربان و آساینده و شفابخش و متبرکش را بر قلبم میسایید و تپش آن.
ما همه خوبیم نگران نباش
تو بعدها دردمندم کردی، اما به پاس همین لحظه عزیز و خوش و به یادماندنی همهچیز را بر تو میبخشم... آزاد و رها هم تو را میبخشم!
ما همه خوبیم نگران نباش
میگویند بعضی از کلمات و اشتباهات به چاقو میمانند... زخمهای عمیقشان هیچگاه التیام نمییابد... تیغه خاردار و زهرآگینشان جراحت و حقارت مینشاند... اما الحان نوازشگری هم هستند که به گوش جان مینشینند و پژواک مهرآسایشان همواره ادامه مییابد... زمزمه محبتاند... خوشایندند، یک عمر طنین دارند، احساسشان رنگ نمیبازد، با فروغی خاموشیناپذیر به ندای درون پاسخ میگویند، حتی از پس ابر تیرهای که بر مرگ سایه میاندازد.
ما همه خوبیم نگران نباش
هیچ شوخی و شیطنتی در دنیا پوچتر از این نبود که کسی به من بگوید خوشی و شادمانی را پرورش بدهم. معنی این پند و اندرز چه بود؟ خوشبختی سیبزمینی نیست که آدم توی خاک بکارد و کود بدهد و پرورش بدهد. خوشبختی نور باشکوهی است که از آسمان به پایین میتابد و ما را در خود میگیرد. شهدی است آسمانی که جان آدمی، در بامدادی تابستانی، چکیدن قطرههایش را از گل جاودانه و میوه زرین بهشت بر خودش حس میکند.
ما همه خوبیم نگران نباش
اما این درد را هم پشت سر گذاشتم. زندگی جاری است، بهرغم دردها و عذابها. چشمها و گوشها همچنان هستند، حتی اگر منظرههای خوشایند بهکلی غایب شوند و آواهای تسلابخش هم به کلی خاموشی گیرند.
ما همه خوبیم نگران نباش
و چه عاقلانه است دم فروبستن به هنگام غم و شکوهنکردن از نیش درد!
ما همه خوبیم نگران نباش
خیلی عجیب است که بیشتر آدمها انگار دیر حقیقت را احساس میکنند... نمیگویم دیر میبینند، میگویم دیر احساس میکنند.
ما همه خوبیم نگران نباش
حجم
۶۴۶٫۸ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۱
تعداد صفحهها
۷۱۱ صفحه
حجم
۶۴۶٫۸ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۱
تعداد صفحهها
۷۱۱ صفحه
قیمت:
۲۷۶,۰۰۰
تومان