جملات زیبای کتاب بلندی‌های بادگیر | طاقچه
تصویر جلد کتاب بلندی‌های بادگیر

بریده‌هایی از کتاب بلندی‌های بادگیر

انتشارات:نشر نی
دسته‌بندی:
امتیاز
۳.۸از ۴۹ رأی
۳٫۸
(۴۹)
«آن ضربدرها مال شب‌هایی است که با لینتن‌ها بودی، آن نقطه‌ها هم مال شب‌هایی که با من بودی. می‌بینی؟ همه روزها را علامت زده‌ام.» کاترین خیلی عنق گفت: «خب ... که چی؟ فرض کن دیدم! یعنی چه؟» هیتکلیف گفت: «یعنی من می‌بینم و حواسم هست.»
زهرا
«من می‌دانم که ذات ناسالمی دارد. هرچه باشد، پسر شماست. اما خوشحالم که خودم ذات سالم‌تری دارم و می‌توانم او را ببخشم. می‌دانم که مرا دوست دارد، و به همین دلیل من دوستش دارم. آقای هیتکلیف، شما کسی را ندارید که دوست‌تان داشته باشد. هرقدر هم که ما را بدبخت کنید، باز دل ما خنک می‌شود از این‌که سنگدلی شما فقط از بدبختی زیاد شماست! بله، شما بدبخت هستید، نه؟ تک‌وتنها هستید، مثل خودِ ابلیس. حسودید، مثل خودِ شیطان. هیچ‌کس دوست‌تان ندارد. وقتی بمیرید هیچ‌کس برای‌تان اشک نمی‌ریزد! اصلا دلم نمی‌خواهد مثل شما باشم!»
fatemeh_gh
آخر، مگر چیزی هم هست که مرا یاد کاترین نیندازد؟ هرچه می‌بینم به کاترین ربط پیدا می‌کند. الآن به کف اتاق هم که نگاه می‌کنم نقش کاترین را روی سنگ‌ها می‌بینم! در ابرها، در تک‌تک درخت‌ها! در هوای شب، همه جا، در همه چیز... روزها هم همه جا دوروبرم تصویر اوست! در قیافه معمولی مردها، زن‌ها... حتی در قیافه خودم انگار شکل او را می‌بینم. کل دنیا همه‌اش انگار حکایت این قصه پرغصه است که او وجود داشته و من از دستش داده‌ام!
ملیکا کنجدی
عذاب وجدان قلبش را به جهنمی در همین دنیا تبدیل کرده.
ملیکا کنجدی

حجم

۴۶۱٫۵ کیلوبایت

سال انتشار

۱۴۰۱

تعداد صفحه‌ها

۴۳۸ صفحه

حجم

۴۶۱٫۵ کیلوبایت

سال انتشار

۱۴۰۱

تعداد صفحه‌ها

۴۳۸ صفحه

قیمت:
۲۳۰,۰۰۰
۱۸۴,۰۰۰
۲۰%
تومان