جملات زیبای کتاب بلندی‌های بادگیر | طاقچه
تصویر جلد کتاب بلندی‌های بادگیر
off
٪۱۰

کتاب بلندی‌های بادگیر

نوع کتاب
۳.۷ امتیاز(از ۶۹ رأی)
پدیدآورندگان: 
امیلی برونته، رضا رضایی
انتشارات: 
نشر نی
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
ملیکا کنجدی
۹
آخر، مگر چیزی هم هست که مرا یاد کاترین نیندازد؟ هرچه می‌بینم به کاترین ربط پیدا می‌کند. الآن به کف اتاق هم که نگاه می‌کنم نقش کاترین را روی سنگ‌ها می‌بینم! در ابرها، در تک‌تک درخت‌ها! در هوای شب، همه جا، در همه چیز... روزها هم همه جا دوروبرم تصویر اوست! در قیافه معمولی مردها، زن‌ها... حتی در قیافه خودم انگار شکل او را می‌بینم. کل دنیا همه‌اش انگار حکایت این قصه پرغصه است که او وجود داشته و من از دستش داده‌ام!
زهرا
۸
«آن ضربدرها مال شب‌هایی است که با لینتن‌ها بودی، آن نقطه‌ها هم مال شب‌هایی که با من بودی. می‌بینی؟ همه روزها را علامت زده‌ام.» کاترین خیلی عنق گفت: «خب ... که چی؟ فرض کن دیدم! یعنی چه؟» هیتکلیف گفت: «یعنی من می‌بینم و حواسم هست.»
ملیکا کنجدی
۴
عذاب وجدان قلبش را به جهنمی در همین دنیا تبدیل کرده.
Ay
۴
من قلبم را دادم به او، و او قلبم را گرفت و له کرد و کشت، بعد هم پرتش کرد طرف خودم.
fatemeh_gh
۲
«من می‌دانم که ذات ناسالمی دارد. هرچه باشد، پسر شماست. اما خوشحالم که خودم ذات سالم‌تری دارم و می‌توانم او را ببخشم. می‌دانم که مرا دوست دارد، و به همین دلیل من دوستش دارم. آقای هیتکلیف، شما کسی را ندارید که دوست‌تان داشته باشد. هرقدر هم که ما را بدبخت کنید، باز دل ما خنک می‌شود از این‌که سنگدلی شما فقط از بدبختی زیاد شماست! بله، شما بدبخت هستید، نه؟ تک‌وتنها هستید، مثل خودِ ابلیس. حسودید، مثل خودِ شیطان. هیچ‌کس دوست‌تان ندارد. وقتی بمیرید هیچ‌کس برای‌تان اشک نمی‌ریزد! اصلا دلم نمی‌خواهد مثل شما باشم!»
Niki Kiumarsi
۱
بی‌اختیار کلمه‌هایی را تکرار می‌کردم که او چند ساعت پیش‌تر به زبان آورده بود: «بسیار بالاتر و دورتر از همه شما خواهم بود!» چه هنوز روی خاک بود و چه در آسمان، روحش نزد خداوند رفته بود. نمی‌دانم این حالت فقط در من هست یا نه، اما من موقعی که در اتاق مرگ به مرده‌ای نگاه می‌کنم بعید است احساسی غیراز سعادت به‌سراغم بیاید، البته به این شرط که سوگوار شوریده‌حال یا نومیدی در کنارم نباشد. در مرده آرامشی می‌بینم که نه ناسوت آن را به‌هم می‌زند و نه لاهوت، و من دلگرم می‌شوم به آخرتی بی‌انتها و نورانی ... ابدیتی که مردگان به آن رفته‌اند... جایی که حیات مرز زمانی ندارد، عشق مرز قلبی ندارد، سرور انتها ندارد. آن روز متوجه شدم که حتی در عشقی نظیر عشق آقای لینتن هم چه‌قدر خودخواهی وجود دارد، چون او از رهایی قدسی کاترین ناراحت بود و حسرت رفتنش را می‌خورد!
Niki Kiumarsi
۰
بالاخره، ما آدم‌ها در درازمدت ذات‌مان را نشان می‌دهیم. آدم‌های ملایم و گشاده‌دل واقعآ خودخواه‌تر از آدم‌های مستبد از کار درمی‌آیند.
Niki Kiumarsi
۰
من فقط به‌خاطر کاترین نبود که گریه می‌کردم. به حال و روز هیتکلیف هم اشک می‌ریختم. ما گاهی دل‌مان می‌سوزد برای کسانی که نه به خودشان احساسی دارند نه به دیگران. تا به قیافه‌اش نگاه کردم متوجه شدم که از مصیبت مرگ کاترین باخبر شده. منِ ساده‌دل خیال می‌کردم دلش نرم شده و فاتحه‌ای هم خوانده، چون لب‌هایش می‌جنبید و نگاهش را دوخته بود به زمین.