
mona_bg
۹۶
کسی که مجذوب سخن دیگری میشود در حقیقت مجذوب خود او میشود. در او چیزی از خویشتن مییابد که به سوی او کشانده میشود. تأثیر سخن منوط بر آن است که در شنونده زمینه مناسب برای گرفتن آن وجود داشته باشد.
Ali
۴۶
نمیبینی چندین هزار کافر اسیر یک کافریاند که پادشاه ایشان است، و آن کافر اسیر اندیشهای؟
mona_bg
۳۴
تو به قیمت وَرای دو جهانی
چه کنم قدرِ خود نمیدانی
مفروش خویش ارزان
که تو بس گرانبهایی
𝐬𝐚𝐫𝐢𝐧𝐚𝐲
۱۷
میگوید: «سخن بیپایان است، اما به قدر طالب فرومیآید»
Ali
۱۵
ای مردک خدا ثابت است، اثبات او را دلیلی مینباید. اگر کاری میکنی خود را به مرتبه و مقامی پیش او ثابت کن، و اگرنه او بیدلیل ثابت است. وَاِنْ مِنْ شَیءٍ اِلّا یسَبِّحُ بِحَمْدِهِ. (۳)
𝐬𝐚𝐫𝐢𝐧𝐚𝐲
۱۵
آن عیب را از خود جدا کن زیرا آنچه از او میرنجی از خود میرنجی.
𝐬𝐚𝐫𝐢𝐧𝐚𝐲
۱۰
آب را بر سر زنی سر نشکند. خاک را بر سر زنی سرنشکند. آب را و خاک را برهم زنی بر سر زنی سر بشکند. الرفیق ثم الطریق...
Ali
۹
پس آنکه صورت بیند او نیز جماد باشد و در معنی راه ندارد. و طفل است و نابالغ، اگرچه بهصورت پیر است و صدساله.
saeedi
۹
مستان سلامت میکنند. آن مستان (اگر) هزارند یکیاند. علیک السلام آن باشد که بیایی. نه آنکه از دور بگویی و بنویسی
Ali
۷
اکنون عالم به غفلت قائم است (۶) که اگر غفلت نباشد این عالم نماند. شوق خدا و یاد آخرت و سُکر و وجد معمار آن عالم است. اگر همه آن رو نماید بکلی به آن عالم رویم و اینجا نمانیم، و حقتعالی میخواهد که اینجا باشیم تا دو عالم باشد. پس دو کدخدا را نصب کرد: یکی غفلت و یکی بیداری تا هردو خانه معمور ماند.
امیر حکیمی
۷
صیادان ماهی را یکبار نمیکشند. چنگال در حلقوم چون رفته باشد پارهای میکشند تا خونش میرود و سست و ضعیف میگردد، بازش رها میکنند و همچنین باز میکشند تا بکلی ضعیف شود. چنگال عشق نیز چون در کام آدمی میافتد حقتعالی او را بهتدریج میکشد که آن قوّتها و خویهای باطل که در اوست پارهپاره از او برود که اِنَّ اللّهَ یقْبِضُ و یبْسُطُ. (۴)
وهم
۵
آدمی را خواهی که بشناسی او را در سخن آر، از سخنِ او او را بدانی.
Hatter
۴
و نمیبینی که چون کسی را بیدار میکنند از دنیا نیز بیزار میشود و سرد میشود و او نیز میگدازد و تلف میشود؟
کاربر ۲۹۷۵۹۳۸
۴
اگر در برادرِ خود عیبی میبینی آن عیب در توست که در او میبینی. عالم همچنین آیینه است، نقش خود را در او میبینی که اَلْمُؤْمِنُ مِرآةُ الْمُؤْمِنِ (۳). آن عیب را از خود جدا کن زیرا آنچه از او میرنجی از خود میرنجی.
پیلی را آوردند بر سرِ چشمهای که آب خورَد. خود را در آب میدید و میرمید. او میپنداشت که از دیگری میرمد، نمیدانست که از خود میرمد. همه اخلاقِ بد از ظلم و کین و حسد و حرص و بیرحمی و کبر چون در توست نمیرنجی، چون آن را در دیگری میبینی میرمی و میرنجی.
نرگس اصغری
۳
آدمی را خیالِ هرچیز با آن چیز میبرد. (۲) خیالِ باغ به باغ میبرد، و خیالِ دکان به دکان. اما در این خیالات تزویر (۳) پنهان است. نمیبینی که فلان جایگاه میروی پشیمان میشوی و میگویی پنداشتم که خیر باشد، آن خود نبود.
وهم
۳
آدمی را خیالِ هرچیز با آن چیز میبرد.
وهم
۳
نمیبینی چندین هزار کافر اسیر یک کافریاند که پادشاه ایشان است، و آن کافر اسیر اندیشهای؟
Amin
۲
آوردهاند که پادشاهی مجنون را حاضر کرد و گفت که تو را چه بوده است و چه افتاده است؟ خود را رسوا کردی و از خان و مان برآمدی و خراب و فنا گشتی. لیلی چه باشد و چه خوبی دارد؟ بیا تو را خوبان و نغزان نمایم، و فدای تو کنم و به تو بخشم. چون حاضر کردند مجنون را، و خوبان در جلوه آمدند، مجنون سر فرو افکنده بود و پیش خود مینگریست. پادشاه فرمود آخر سر برگیر و نظر کن. گفت میترسم. عشق لیلی شمشیر کشیده است، اگر سر بردارم سرم را بیندازد.
Hatter
۲
این جمله خوشیها و مقصودها چون نردبانی است، و چون پایههای نردبان جای اقامت و باش (۲) نیست، از بهر گذشتن است. خنک او را که زودتر بیدار و واقف گردد تا راه دراز بر او کوته شود، و در این پایههای نردبان عمر خود را ضایع نکند.
Hatter
۲
پس اگرچه صعب است جهد کن تا به علمِ بزرگ پیوندی، و متوقع مباش که آن اینجا گنجد که مُحال است.
SepidB
۲
ما را با آن کس که اتصال باشد، دم به دم با وی در سخنیم. و یگانه و متصلیم. (۱) در خموشی و غیبت و حضور، بلکه در جنگ هم به همیم و آمیختهایم. اگرچه مشت بر همدگر میزنیم با وی در سخنیم و یگانهایم و متصلیم. آن را مُشت مبین. در آن مُشت مویز باشد. باور نمیکنی؟ باز کن تا ببینی، چه جای مویز چه جای دُرهای عزیز.
وهم
۲
پس آدمی در این عالم برای کاری آمده است و مقصود آن است، چون آن نمیگزارد پس هیچ نکرده باشد
وهم
۲
در آدمی عشقی و دردی وطلبی و خارخاری (۱) و تقاضایی هست که اگر صدهزار عالم ملک او شود، که نیاساید و آرام نیابد.
کاربر ۲۹۷۵۹۳۸
۲
حقتعالی تو را قیمت عظیم کرده است، میفرماید که: اِنَّ اللّهَ اشْتَری مِنَ الْمُوْمِنینَ اَنْفُسَهُمْ وَ اَمْوالَهُمْ بِاَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ. (۱۱)
تو به قیمت وَرای دو جهانی
چه کنم قدرِ خود نمیدانی
مفروش خویش ارزان
که تو بس گرانبهایی
Ali
۱
این شرع مَشرَع (۴) است، یعنی آبشخور. مثالش همچنان است که دیوان پادشاه؛ در او احکام پادشاه از امر و نهی بسیار است، و احکام پادشاه دیوان بیحد است، در شمار نتوان آوردن و عظیم خوب و پرفایده است. قوام عالم بدان است. اما احوال درویشان و فقیران مصاحبت است با پادشاه، و دانستنِ علمِ حاکم. کو دانستن علم احکام و کو دانستن علم حاکم و مصاحبت پادشاه! فرقی عظیم است.
کاربر ۴۵۰۰۱۷۵
۱
رسول مجتبی، سفیر معلّی مقرّبِ ثُمَّ دَنی فَتَدَلّی، خاص الخاصِ قابَ قوسَینِ اَوْ اَدْنی، محمد مصطفی، خیر اولین و آخرین، خاتم النبیین، خلاصه موجودات، مظهر آیات بینات، دریای بیپایان بیقیاس، آفتابِ جَعَلْنا لَهُ نورآ یمْشی بِهِ فِی النّاس، کلید فردوس و حدایق، کاشف رموز و دقایق، آن منوِّر منوَّر، صاحبِ توقیع اِنّا اَعْطَیناک الْکوْثَر ــ صلی الله علیه و علی آله الطیبین الطاهرین
mona_bg
۱
مجنون قصد دیار لیلی کرد، اشتر را آن طرف میرانْد تا هوش با او بود. چون لحظهای مستغرق لیلی میگشت و خود را و اشتر را فراموش میکرد، اشتر را در ده بچهای بود فرصت مییافت بازمیگشت و به ده میرسید. چون مجنون به خود میآمد دو روزه راه بازگشته بود. همچنین سه ماه در راه بماند، عاقبت افغان کرد که این اشتر بلای من است. از اشتر فروجَست و روان شد.
Hatter
۱
درد است که آدمی را رهبر است. در هر کاری که هست تا او را دردِ آن کار و هوس و عشق آن کار در درون نخیزد او قصد آن کار نکند و آن کار بیدرد او را میسر نشود، خواه دنیا، خواه آخرت، خواه بازرگانی، خواه پادشاهی، خواه علم، خواه عمل، و غیره. تا مریم را دردِ زه پیدا نشد قصد آن درخت بخت نکرد که: فَاَجاءَهَا الْمَخاضُ اِلی جِذْعِ النَّخْلَةِ. (۱)
او را آن درد به درخت آورد و درخت خشک میوهدار شد. تن همچون مریم است و هریکی عیسی داریم. اگر ما را درد پیدا شود عیسی ما بزاید، و اگر درد نباشد عیسی هم از آن راهِ نهانی که آمد باز به اصل خود پیوندد، الّا ما محروم مانیم و از او بیبهره.
Hatter
۱
مثلا دزدی دزدی کرد و او را به دار آویختند، او نیز واعظ مسلمانان است که هرکه دزدی کند حالش این است، و یکی را پادشاه جهت راستی و امانت خلعتی داد او نیز واعظ مسلمانان است، اما دزد به آن زبان و امین به این زبان. ولیکن تو فرق نگر میان آن دو واعظ.
Shadbeh Basir
۱
اگر کسی در وقت سخن گفتنِ ما میخسبد آن خواب از غفلت نباشد بلکه از امن باشد. همچنان که کاروانی در راهی صعبِ (۱) مخوف در شب تاریک میروند و میرانند از بیم، تا نبادا که از دشمنان آفتی برسد، همین که آواز سگ یا خروس به گوش ایشان رسد و به ده آمدند فارغ گشتند و پا کشیدند و خوش خفتند. در راه که هیچ آواز و غلغله نبود، از خوف، خوابشان نمیآمد، و در ده به وجود امن با آنهمه غلغله سگان و خروش خروس فارغ و خوش در خواب میشوند.
