
fatii.ebii
۱۴۶
«محترمانه رنج کشیدن کار سختیه.»
HaleH.Eb
۶۹
دوست داری بدانی من چی فکر میکنم؟ من فکر میکنم تو هنوز نفهمیدهای با من چهکار کردهای. مثل این است که دست بکنی ته حلقم و آنقدر بکشی، بکشی، بکشی تا قلبم از جا دربیاید.
lali
۴۷
(چه بر سر جملههای قشنگی میآید که وارد ذهنمان میشوند؟ چهطور ما را سر شوق میآورند، و بعد چهطور معنایشان را از دست میدهند، یا غریبه میشوند، یا خجالتآور، یا مضحک؟)
maryam
۴۲
به خیال من چون زمانی مجذوبم شده بودی، همیشه مجذوبم میماندی. واقعاً باور داشتم احساسات واقعی هیچوقت عوض نمیشوند، بهخصوص در زندگی مشترک
Mehri Jabrailian
۲۶
یک جا واندا میگوید که عشق فقط «ظرفی است که همهچیز را توش میچپانیم.» در اصل، محفظهای، ظرفی توخالی است برای توجیه رفتارها و انتخابهای ما. مفهومی که تسکینمان میدهد، و معمولاً فریبمان هم میدهد.
lali
۲۱
«محترمانه رنج کشیدن کار سختیه.»
fafa
۱۷
شاید هم اعتراضم کلیتر بود، اعتراض به میلِ شدید و فراگیر برای اینکه به هر چیزی که هوس میکنیم برسیم، بدون اینکه اهمیت بدهیم خطری دامن دیگری را میگیرد، و آسیب میزند
Mahboob
۱۵
از کتابهای عامهپسند یک مشت حرف و نکته درمیآوری که برای ملت جذابیت دارد و کارت را راه میاندازی
❤ محمد حسین ❤
۱۴
نوشتن راهی است برای نجات دادن زندگی، برای شکل و معنی بخشیدن به آن. چیزی را که پنهان کردهایم آشکار میکند، چیزی را که نادیده گرفتهایم، یا نصفهونیمه به یاد میآوریم، یا انکارش کردهایم نبش قبر میکند.
zahra rahimzadeh
۱۲
بندها رمانی است پُر از قوطی، چه واقعی و چه نمادین. ولی صرف اینکه قوطیها حیوحاضرند دلیل نمیشود چیزهایی گم نشوند.
بهار
۱۰
وقتی ترکم کردی عذاب کشیدم، بیشتر به خاطر اون بخشی از وجودم که بیخود و بیجهت واسه تو قربانی کرده بودم. وقتی هم که دوباره تو زندگیم قبولت کردم، فقط برای این بود که چیزی رو که ازم گرفته بودی پس بگیرم. ولی زود فهمیدم بعیده بتونم چیزی رو که باید بهم برمیگردوندی از توی کلاف گوریدهٔ تلاطمهای درونی و خواستهها و نیازها و احساسات پیدا کنم.
❤ محمد حسین ❤
۱۰
سرکوب میل و خواسته، عقبموندگیه
فائزه هستم
۹
بیسابقه بود. حالا داشت خودش را به خاطر من از بین میبرد. بااینحال، من این خودویرانگریِ او را مجوزی میدیدم برای اینکه باز هم از او بیشتر فاصله بگیرم
Fatemeh Abdi ☁️
۸
شعر میخواندم و گاهی زمزمهوار برایش تکههایی از متن را میخواندم ــ بیشتر از اینکه بخواهم برای او بخوانم، دلم میخواست خودم لذت بیشتری ببرم.
ghazaleh
۷
این پدر و مادرمون هستند که باید جبران کنند. به خاطر اینکه مغز و احساساتمون رو نابود کردند.
Sarisaclub
۷
احساسات واقعی هیچوقت عوض نمیشوند، بهخصوص در زندگی مشترک.
asoo
۶
چرا به خود زحمت میدهیم و دست به خلق ساختارها میزنیم، اگر بناست چندی بعد از آنها بیزار شویم، بگریزیم، و دستآخر دوباره خرابشان کنیم.
Mostafa F
۶
اشتباهش این بود که نفهمید وقتی دست به کاری زدی که به آدمها صدمه میزنه و تا عمق وجودشون رو نابود میکنه، یا اونها رو میکُشی، یا درهرحال یک جوری تا ابد نابودشون میکنی، دیگه راه برگشتی نیست.
❤ محمد حسین ❤
۶
به خیال من چون زمانی مجذوبم شده بودی، همیشه مجذوبم میماندی.
zhale
۶
(چه بر سر جملههای قشنگی میآید که وارد ذهنمان میشوند؟ چهطور ما را سر شوق میآورند، و بعد چهطور معنایشان را از دست میدهند، یا غریبه میشوند، یا خجالتآور، یا مضحک؟
هدیه
۶
میدانم که باید بنویسم خواستم خودم را بکُشم، ولی این حرف دقیق نیست. من از هر لحاظ مُردهام
Mephisto
۵
خودم رو بهت گره زدم. جوون بودم، حس میکردم جذبت شدم، نمیدونستم جذب شدن چهقدر چیز تصادفیایه
❤ محمد حسین ❤
۵
«بیپولی مساوی است با بیعشقی»
چڪاوڪ
۵
ما با ازدواج در نقشهایمان زندانی میشویم ــ نقش شوهر، زن، مادر، پدر، بچه.
Fateme
۵
عدماعتراض به معنی رضایت است،
Fateme
۵
«محترمانه رنج کشیدن کار سختیه.»
zhale
۵
درد همیشه حیوحاضر بود، هیچوقت فروکش نمیکرد
eloohii
۵
«محترمانه رنج کشیدن کار سختیه.»
غوطهور در خویشتنِ خویش
۵
به نظر میرسید همهچیز پیرامون ما رو به قهقراست.
غوطهور در خویشتنِ خویش
۵
از خودم میپرسیدم مگر میشود به دست آوردن کمی آزادی اینقدر سخت باشد؟ چرا در کشور ما همهچیز وارونه است؟ چرا، در جوامع تکاملیافتهتر، همهچیز بدون دنگوفنگ اتفاق میافتد؟